پارت

#پارت21
چشم چرخاند و دور تا دورش را نگاه کرد .
در برخورد اول از نگاه های متعجبشان خوشش نیامده بود ولی با صحبت کردن و آشنا شدن با آنها کم کم یخش آب شد ...
اما نگاه های خیره ی دختری که فهمیده بود اسمش الناز است ، اذیتش می کرد .
چند باری هم نزدیکش آمده بود و سعی می کرد سر صحبت را باز کند ، ولی با بی توجهی اش بیخیال شده بود .
در افکارش غرق شده بود که چشمش به مهری افتاد .
همان "دخترکی" که لحظه ورودش به خانه ، از دیدنش حیرت زده شده بود.
به ذهنش رسید "دخترک" چون واقعا در برابر خودش مثل دخترک پنج ، شش ساله ای می ماند .
همان قدر ریز نقش و بازیگوش!
ازاین فکر لبخندی به لبش آمد .
+مهرنوش بابا یه لیوان آب بیار قربونت .
سرش را به سمت شهریار و دوباره به سمت مهری چرخاند .
پس اسمش "مهرنوش"بود .
بار دیگر نگاهش کرد اما این بار دقیق تر ، انگار میخواست اثری از معنای اسمش را در چهره اش پیدا کند.
جای فرشید خالی بود ...
مطمئنا اگر بود ، به خاطر چرخش چشمانش کلی سر به سرش می گذاشت .
رویش را از مهری که برگرداند ، اولی چیزی را که دید نگاه الناز بود .
نگاهی توبیخ گرانه .
...
+من باید باهاش حرف بزنم مهسا !
می فهمی ؟ اون الان اینجاس .
بازیکن تیم محبوبم اینجاس .
باید باهاش حرف بزنم ....
و منتظر جواب مهسا نماند و به سمت راستش ، جایی که روزبه نشسته بود چرخید ...
+ خدایی شما خود روزبه چشمی هستی ؟؟؟ نکنه بدلشی؟!
داری مارو سر کار میزاری؟
ابروهای روزبه بالا پرید :
_ بدل ؟ نه من خودِ واقعیشم !!
دهانش را باز کرد که بگوید :
+جووووون بابا واقعی ،
اما حرفش را خورد و به جایش گفت :
_جوووونِ من ؟!
نگاهش برای چندثانیه ی کوتاه به لبان غنچه اش افتاد ...
فقط چند ثانیه .
شاید دو یا سه ثانیه!!!
سریع نگاهش را گرفت
دستی پشت گردنش کشید .
+وااااییی پس اگه واقعن خودتونید که خیلی عالی میشه !!!
روبه روی روزبه ایستاد
و دست هایش را جلو صورتش در هم قلاب کرد و گفت :
پس ما هم شانس داشتیم خودمون خبر نداشتیم !
خوشحالم از آشناییتون !!
روزبه به گفتن :
_ممنون همچنین ،
اکتفا کرد و سعی کرد حواسش را پرت کند .
مهری پیش مهسا برگشت و ذوق زده گفت :
+کارش در اومده ، دیگ محاله بتونه از دست من خلاص شه ...
و لبخند خبیثی زد
...
دیدگاه ها (۱)

#پارت22کنار شاهرخ نشست و به روزبه که سمت دیگر شاهرخ بود گفت ...

#پارت23از آسانسور بیرون آمد .دست در جیب شلوارش کرد که کلید ه...

#پارت20مهری کلافه شده بود .تعدادشان تقریبا زیاد بود .آقا محم...

#پارت19چند نفس عمیق پشت سر هم کشید.باید درسش را میخواند اما ...

。⁠)⁩ عشق آغشته به خون (。☬⁠。⁠)⁩(。☬⁠。⁠)⁩پارت ۴۸ (。☬⁠。⁠)⁩جیمین...

☬⁠。⁠)⁩ عشق آغشته به خون (。☬⁠。⁠)⁩(。☬⁠。⁠)⁩پارت ۴۸ (。☬⁠。⁠)⁩جیم...

عشق اغیشته به خون )پارت ۱۵۲تهیونگ پلک زد و نگاهش در کاسه چشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط