part
part 40
ات
مین وو ادرسو داد منم از اعمارت یجوری رفتم بیرون که هیچکس منو ندید رفتم همون رستوران که مین وو ادرسشو داد بهم داخال رستوران رفتم مین وو رو دیدم مین وو اومد به سمتم و منو بغل کرد
مین وو: دلم خیلی برات تنگ شده بود
ات: منم دلم برات تنگ شده بود
مین وو: بشین بگو چی شده چرا ناراحتی
ات: م من من... عاشق ادمه اشتباهی شدم
(با بغض )
مین وو : چی تو عاشق کی شدی
ات: یادته دوماه پیش یکی اومده بود خونم منم گفتم دوستمه( با بغض )
مین وو: اره یادمه
ات: من عاشق اون شدم جئون جونکوک
( همیه حرفاشو با بعضی که تویه گلوش بود میگفت )
مین وو: چی اون جئون جونکوک بود
(با تعجب ) ات تو الان با کی زندگی میکنی
ات: باشه داداشم اونم تویا سئوله
مین وو: ات خیلی از اون جئون جونکوک دوری کن اون خیلی خطرناکه
ات: میدونم چون اون یه مافیاست
یکم گذشت منم با مین وو خداحافظی کردم و دوباره زود رفتم عمارت تا کسی متوجه نشه
جیمین
تویه شرکت بودم که گوشیم زنگ خورد گوشیمو جواب دادم نگهبان بود گفت که به کارخونه حمله کردن منم زود از شرکت رفتم بیرون سوار ماشین شدم و حرکت کردم سمته کارخونه رسیدم اونجا دیدم همیه افرادمو کشتن نیسانگو هم کشتن نکنه به عمارتم حمله کرده باشن دوباره سوار ماشین شدم و حرکت کردم سمته عمارت
ات
تویه اتاقم بودم که یهو صدای اسلحه و اومد زود از اتاقم رفتم بیرون اجوما تویه سالون بود
اجوما: دخترم برو اتاقت
ات: چرا چیشده (با نگرانی )
داشتم با اجوما حرف میزدم که چند نفر اومدن داخل سالون داشتن میومدن سمته من منم همش بهشون می گفتم از من دورشین اما یکی از پشت دستمال رو گذاشت رویه دهنم و چشمام سیاهی رفت و چیزه دیگه ای نفهمیدم
جیمین
وقتی رسیدم عمارت دره عمارت باز بود نگهبان ها رو هم کشته بودن زود رفتم اتاق ات اما هیچکس نبود فقط اجوما بود زود رفتم سمتش و بهش گفتم ات کجاست
اجوما: پسرم ات رو دزدیدن( با گریه)
جیمین: آخر کاره خودتو کردی جئون جونکوک
( با داد )
ادامه دارد ^^^^^
ات
مین وو ادرسو داد منم از اعمارت یجوری رفتم بیرون که هیچکس منو ندید رفتم همون رستوران که مین وو ادرسشو داد بهم داخال رستوران رفتم مین وو رو دیدم مین وو اومد به سمتم و منو بغل کرد
مین وو: دلم خیلی برات تنگ شده بود
ات: منم دلم برات تنگ شده بود
مین وو: بشین بگو چی شده چرا ناراحتی
ات: م من من... عاشق ادمه اشتباهی شدم
(با بغض )
مین وو : چی تو عاشق کی شدی
ات: یادته دوماه پیش یکی اومده بود خونم منم گفتم دوستمه( با بغض )
مین وو: اره یادمه
ات: من عاشق اون شدم جئون جونکوک
( همیه حرفاشو با بعضی که تویه گلوش بود میگفت )
مین وو: چی اون جئون جونکوک بود
(با تعجب ) ات تو الان با کی زندگی میکنی
ات: باشه داداشم اونم تویا سئوله
مین وو: ات خیلی از اون جئون جونکوک دوری کن اون خیلی خطرناکه
ات: میدونم چون اون یه مافیاست
یکم گذشت منم با مین وو خداحافظی کردم و دوباره زود رفتم عمارت تا کسی متوجه نشه
جیمین
تویه شرکت بودم که گوشیم زنگ خورد گوشیمو جواب دادم نگهبان بود گفت که به کارخونه حمله کردن منم زود از شرکت رفتم بیرون سوار ماشین شدم و حرکت کردم سمته کارخونه رسیدم اونجا دیدم همیه افرادمو کشتن نیسانگو هم کشتن نکنه به عمارتم حمله کرده باشن دوباره سوار ماشین شدم و حرکت کردم سمته عمارت
ات
تویه اتاقم بودم که یهو صدای اسلحه و اومد زود از اتاقم رفتم بیرون اجوما تویه سالون بود
اجوما: دخترم برو اتاقت
ات: چرا چیشده (با نگرانی )
داشتم با اجوما حرف میزدم که چند نفر اومدن داخل سالون داشتن میومدن سمته من منم همش بهشون می گفتم از من دورشین اما یکی از پشت دستمال رو گذاشت رویه دهنم و چشمام سیاهی رفت و چیزه دیگه ای نفهمیدم
جیمین
وقتی رسیدم عمارت دره عمارت باز بود نگهبان ها رو هم کشته بودن زود رفتم اتاق ات اما هیچکس نبود فقط اجوما بود زود رفتم سمتش و بهش گفتم ات کجاست
اجوما: پسرم ات رو دزدیدن( با گریه)
جیمین: آخر کاره خودتو کردی جئون جونکوک
( با داد )
ادامه دارد ^^^^^
- ۹.۵k
- ۰۷ مهر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط