part
part 38
جونکوک
تویه اتاقم بودم که نگهبان اومد پیشم گفت یه ادمه مشکوک داره دور و بر عمارت می چرخه
منم بهش گفتم بیارش اتاق شکنجه از اتاقم رفتم بیرون رفتم اتاق شکنجه همون مرده رو به صندلی بسته بودن
نگهبان: ارباب این همش دور بر عمارت می چرخه
جونکوک: بگو ببینم از طرفه کی اومدی
مرده: من از طرف هیچکس نیومدم
جونکوک: پس داشتی چه غلتی میکردی
مرده: من بخاطر یه کاری اومدم اینجا
جونکوک: تا نکشتمت بگو اون پارک جیمین تورو فرستاده
مرده: پارک جیمین به من هیچ ربطی نداره
جونکوک: پس که نمیخوای حقیقتو بگی
مرده : نه نمیگم
جونکوک: خودت خواستی
استون هامو زدم بالا رفتم جلو و یه مشت زدم تو صورتش
ات
دیگه طاقت نیاوردم رفتم پیش یکی از کارمندای هتل ازشون آدرس خونیه جونکوکو گرفتم و رفتم اونجا جلوی دره عمارت پیاده شدم چند نگهبان اومدن پیشم
نگهبان : کاری دارید
ات: من دوسته جونکوکم اومدم دیدنش
نگهبان : بیاید داخل
ات
رفتم داخل عمارت خیلی عمارت بزرگی بود واقعا خوشگل بود
اجوما: دخترم کاری داشتی که اومدی
ات: سلام من دوسته جونکوکم
اجوما: شما دوست ارباب هستین
ات: من دوست جونکوکم
اجوما: واقعا ارباب یه دوست داره اونم دختر خوب بیاید داخل من صداشون میزنم
ات: باشه
داشتم میرفتم داخل عمارت که صدای از اونطرف عمارت اومد انگار یکی داشت جیغ میزد
اجوما: بیا دخترم
ات: اون صدای چی بود
اجوما: امروز ارباب یکم عصبانیه تو بیا داخل
ات: نه اون صدا
رفتم دنبال اون صدا رسیدم به یه اتاق دره اتاقو باز کردم با چیزی که دیدم شکه شدم
جونکوک داشت یه مرده رو شکنجه میکرد
مرده: جئون جونکوک فکر میکنی بزرگترین مافیا هستی من ازت میترسم
جونکوک: باید بترسی
ات
جونکوک یه مافیاست( با بغض )
بغضم شکست و اشکام سرازیر شدن
جونکوک
با صدای گریه یکی صورتمو برگدوندم ات اینجا چیکار میکنه
ات
وقتی جونکوک منو دید نمیدونستم چیکار کنم پس با عجله از اونجا رفتم بیرون
جونکوک: ات صبر کن کجا داری میری
زود رفتم دنبالش
ات
فقط داشتم سمته در می دویدم و گریه میکردم که جونکوک دستمو گرفت
جونکوک: کجا داری میری (با عصبانیت )
ات: ولم کن تو یه مافیایی تو میدونی که من چقدر از مافیا ها بدم میاد اونا خانوادمو کشتن (همیه حرفاشو با گریه می گفت )
جونکوک: اره من یه مافیا هستم
جیمین
جلوی عمارت مینسو وایستادم عمارت خوشگلی بود از ماشین پیاده شدم و با مینسو رفتم داخل عمارت چی ات اینجا چیکار میکنه جونکوک اینجا چیکار میکنه نکنه اینجا عمارت جئون جونکوکه
ات: ولم کن ازت متنفرم (با گریه)
گردنبندی که جونکوک بهم داده بود رو از گردنم درآوردم و انداختم جلوش و بهش گفتم
بیا بگیر من هیچی تو رو نمیخوام (با گریه)
جونکوک
دسته ات رو گرفتم و کشوندم سمته خودم
تو هیچ جا نمیری (با داد)
جیمین: دسته خواهر منو ول کن
ات
با صدای دادشم رومو برگر دوندم
جیمین
رفتم سمته ات و جونکوک دسته جونکوک رو از دسته ات دور کردم و به جونکوک گفتم
عوضی از خواهر من دور شو (با داد)
جونکوک: چی خواهرت ات خواهر تویه
جیمین: ات بیا بریم
دسته ات رو گرفتم و داشتم میرفتم که جونکوک مانه شد
جونکوک : حق نداری که ات رو ببری
جیمین: برو کنار من حتا یه لحظه هم نمیزارم که ات اینجا بمونه (با داد)
مینسو : کافیه پارک جیمین بسه سره داداشه من داد نزن
جیمین: به اون دادشت بگو از خواهر من دورشه
اسلاید 2 ..عمارت جونکوک
ادامه دارد^^^^^^
جونکوک
تویه اتاقم بودم که نگهبان اومد پیشم گفت یه ادمه مشکوک داره دور و بر عمارت می چرخه
منم بهش گفتم بیارش اتاق شکنجه از اتاقم رفتم بیرون رفتم اتاق شکنجه همون مرده رو به صندلی بسته بودن
نگهبان: ارباب این همش دور بر عمارت می چرخه
جونکوک: بگو ببینم از طرفه کی اومدی
مرده: من از طرف هیچکس نیومدم
جونکوک: پس داشتی چه غلتی میکردی
مرده: من بخاطر یه کاری اومدم اینجا
جونکوک: تا نکشتمت بگو اون پارک جیمین تورو فرستاده
مرده: پارک جیمین به من هیچ ربطی نداره
جونکوک: پس که نمیخوای حقیقتو بگی
مرده : نه نمیگم
جونکوک: خودت خواستی
استون هامو زدم بالا رفتم جلو و یه مشت زدم تو صورتش
ات
دیگه طاقت نیاوردم رفتم پیش یکی از کارمندای هتل ازشون آدرس خونیه جونکوکو گرفتم و رفتم اونجا جلوی دره عمارت پیاده شدم چند نگهبان اومدن پیشم
نگهبان : کاری دارید
ات: من دوسته جونکوکم اومدم دیدنش
نگهبان : بیاید داخل
ات
رفتم داخل عمارت خیلی عمارت بزرگی بود واقعا خوشگل بود
اجوما: دخترم کاری داشتی که اومدی
ات: سلام من دوسته جونکوکم
اجوما: شما دوست ارباب هستین
ات: من دوست جونکوکم
اجوما: واقعا ارباب یه دوست داره اونم دختر خوب بیاید داخل من صداشون میزنم
ات: باشه
داشتم میرفتم داخل عمارت که صدای از اونطرف عمارت اومد انگار یکی داشت جیغ میزد
اجوما: بیا دخترم
ات: اون صدای چی بود
اجوما: امروز ارباب یکم عصبانیه تو بیا داخل
ات: نه اون صدا
رفتم دنبال اون صدا رسیدم به یه اتاق دره اتاقو باز کردم با چیزی که دیدم شکه شدم
جونکوک داشت یه مرده رو شکنجه میکرد
مرده: جئون جونکوک فکر میکنی بزرگترین مافیا هستی من ازت میترسم
جونکوک: باید بترسی
ات
جونکوک یه مافیاست( با بغض )
بغضم شکست و اشکام سرازیر شدن
جونکوک
با صدای گریه یکی صورتمو برگدوندم ات اینجا چیکار میکنه
ات
وقتی جونکوک منو دید نمیدونستم چیکار کنم پس با عجله از اونجا رفتم بیرون
جونکوک: ات صبر کن کجا داری میری
زود رفتم دنبالش
ات
فقط داشتم سمته در می دویدم و گریه میکردم که جونکوک دستمو گرفت
جونکوک: کجا داری میری (با عصبانیت )
ات: ولم کن تو یه مافیایی تو میدونی که من چقدر از مافیا ها بدم میاد اونا خانوادمو کشتن (همیه حرفاشو با گریه می گفت )
جونکوک: اره من یه مافیا هستم
جیمین
جلوی عمارت مینسو وایستادم عمارت خوشگلی بود از ماشین پیاده شدم و با مینسو رفتم داخل عمارت چی ات اینجا چیکار میکنه جونکوک اینجا چیکار میکنه نکنه اینجا عمارت جئون جونکوکه
ات: ولم کن ازت متنفرم (با گریه)
گردنبندی که جونکوک بهم داده بود رو از گردنم درآوردم و انداختم جلوش و بهش گفتم
بیا بگیر من هیچی تو رو نمیخوام (با گریه)
جونکوک
دسته ات رو گرفتم و کشوندم سمته خودم
تو هیچ جا نمیری (با داد)
جیمین: دسته خواهر منو ول کن
ات
با صدای دادشم رومو برگر دوندم
جیمین
رفتم سمته ات و جونکوک دسته جونکوک رو از دسته ات دور کردم و به جونکوک گفتم
عوضی از خواهر من دور شو (با داد)
جونکوک: چی خواهرت ات خواهر تویه
جیمین: ات بیا بریم
دسته ات رو گرفتم و داشتم میرفتم که جونکوک مانه شد
جونکوک : حق نداری که ات رو ببری
جیمین: برو کنار من حتا یه لحظه هم نمیزارم که ات اینجا بمونه (با داد)
مینسو : کافیه پارک جیمین بسه سره داداشه من داد نزن
جیمین: به اون دادشت بگو از خواهر من دورشه
اسلاید 2 ..عمارت جونکوک
ادامه دارد^^^^^^
- ۱۱.۲k
- ۰۷ مهر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط