آیا نفرت ماندگار خواهد بود
آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۱۰۷
(ویو نیلسو )
آماده شدمو به پایین رفتم.....
جونگ کوک هم تیشرت و شرتکی پاش کرده بود...
_"زیبا شدی."
+"شماهم کیوت شدی."
اخمی کردو زبونشو توی گونش بر آمده کرد:
_"میدونی که از کلمه بدم میاد نیلسو."
خنده ای کردم:
+"آره عزیزدلم میدونم....کیوته من."
دستمو گرفتو فشار آرومی داد:
_"بعد صحبت جانانه ای با هم میکنیم عزیزم الان وقتش نیست."
نیشخندی زدم....
از خونه خارج شدیم و به پارکینگ رفتیم...
در ماشین برام باز کرد:
_"بفرمایید خانومم."
خنده آروم کردم:
+"خیلی ممنون شوهر عزیزم."
سوار شدمو در بست و سوار شد:
_"مدیونی فک کنی خوشم امد."
دستمو به بازوش زدم:
+"متوجه شدم عزیزم."
استارت ماشین رو زد و به سمت خونه ی بابا بزرگش راه افتادیم...
دیگه حدودن رسیدیم....
از ماشین پیاده شدیم و وارد خونه بابا بزرگش اینا شدیم...
در که باز کردن با مامان جون رو به رو شدم:
+"سلام مامان جون."
منو به آغوش کشید:
_"سلام عروس من خوبی تو."
خوبمی اروم گفتم که جونگ کوک گفت:
_"پسری هم داری که تیر خورده."
مامان جون خنده ای کردو جونگ کوک بغل کرد:
_"خوبی پسرم...حسودیا."
وارد سالن شدیم...
عمه کوچیکه بود ، عمه خانوم هم گوشه ای نشسته بود ، جی وو و جی هون هم کنار الیور و باهاش بازی میکردن...
لنا هم که خسته روی مبل سرش روی سینه تهیونگ گذاشته بود....
جیمین هم توی گوشی مشغول کاری بود....
جونگ کوک درست گفته بود مامان و بابام هم آمده بودن و به الیور نگاه میکردن...
بابا جونم یه کناره ای نشسته بودو برای خودش توی عالم دیگه ای بود...
مامان بزرگ و پدر بزرگ هم که مشغول صحبت با هم بودن...
_"سلام به خانواده ی شغولم."
+"سلام به همگی."
همه به غیر عمه خانوم به سمت مون آمدن و بغل مون کردن و خداروشکری برای جونگ کوک گفتن...
شرط : ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت ۱۰۷
(ویو نیلسو )
آماده شدمو به پایین رفتم.....
جونگ کوک هم تیشرت و شرتکی پاش کرده بود...
_"زیبا شدی."
+"شماهم کیوت شدی."
اخمی کردو زبونشو توی گونش بر آمده کرد:
_"میدونی که از کلمه بدم میاد نیلسو."
خنده ای کردم:
+"آره عزیزدلم میدونم....کیوته من."
دستمو گرفتو فشار آرومی داد:
_"بعد صحبت جانانه ای با هم میکنیم عزیزم الان وقتش نیست."
نیشخندی زدم....
از خونه خارج شدیم و به پارکینگ رفتیم...
در ماشین برام باز کرد:
_"بفرمایید خانومم."
خنده آروم کردم:
+"خیلی ممنون شوهر عزیزم."
سوار شدمو در بست و سوار شد:
_"مدیونی فک کنی خوشم امد."
دستمو به بازوش زدم:
+"متوجه شدم عزیزم."
استارت ماشین رو زد و به سمت خونه ی بابا بزرگش راه افتادیم...
دیگه حدودن رسیدیم....
از ماشین پیاده شدیم و وارد خونه بابا بزرگش اینا شدیم...
در که باز کردن با مامان جون رو به رو شدم:
+"سلام مامان جون."
منو به آغوش کشید:
_"سلام عروس من خوبی تو."
خوبمی اروم گفتم که جونگ کوک گفت:
_"پسری هم داری که تیر خورده."
مامان جون خنده ای کردو جونگ کوک بغل کرد:
_"خوبی پسرم...حسودیا."
وارد سالن شدیم...
عمه کوچیکه بود ، عمه خانوم هم گوشه ای نشسته بود ، جی وو و جی هون هم کنار الیور و باهاش بازی میکردن...
لنا هم که خسته روی مبل سرش روی سینه تهیونگ گذاشته بود....
جیمین هم توی گوشی مشغول کاری بود....
جونگ کوک درست گفته بود مامان و بابام هم آمده بودن و به الیور نگاه میکردن...
بابا جونم یه کناره ای نشسته بودو برای خودش توی عالم دیگه ای بود...
مامان بزرگ و پدر بزرگ هم که مشغول صحبت با هم بودن...
_"سلام به خانواده ی شغولم."
+"سلام به همگی."
همه به غیر عمه خانوم به سمت مون آمدن و بغل مون کردن و خداروشکری برای جونگ کوک گفتن...
شرط : ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۱۲.۴k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط