آیا نفرت ماندگار خواهد بود
آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۱۰۸
(ویو نیلسو )
به لنا رفتمو بغلش کردم:
+"دختر یه هفته نشده از پا در امدی که."
_"مشکل از من نی.....ژن تون آدمو از پا در میاره."
تهیونگ خنده ای کردمو لنا رو فشرد:
_"عزیزم اگر میخوای بریم خونه؟."
جونگ کوک دستشو دور شونم حلقه کرد:
_"شما خودتون مهم نیستین برین اما حق ندارین الیور رو ببرید گفته باشم."
لنا پشت پلکی براش نازک کرد:
_"بچمو بسپرم به این همه دیوانه؟گوه خوردی برادر من."
خنده ای کردم:
+"نخورید حالا همو....جونگ کوک زشته عزیزم توی جمع شوخی اینا نکن باهاش اعصاب نداره."
_"چشم خانومم.''
جونگ کوک روی مبل نشست و من کیفمو بهش دادم...
الیور رو از بغل جی هون گرفتم و به سینم فشردم..
اولین باری بود که بغلش میکردم...
بغضم گرفته بود..
از اینکه ممکنه نتونم بچه ی خودمو به آغوش بکشم...
روی سرش که تار تار های شفاف مویی داشت بوسه ای آروم زدم...
و اشکام همزمان با بوسه روی گونم غلتیدن...
بوی تنشو وارد ریه هام کردم و نفس کشیدم...
_"خانومم بیار منم بغلش کنم....نکردم هنوز."
با صدای جونگ کوک با انگشت اشاره ام اشکامو پاک کردم و روی مبل نشستم...
+"بخاطر زخمت نباید بغلش کنی جونگ کوک....بخیه داری."
_"عزیزم چیزی که نمیشه وزنی نداره که بدش بهم."
روی پاش آروم گذاشتمش....
دستاشو زیر بغلش گذاشت و روی سینش تکیه اش داد..
چشماشو محکم بست و باز کرد...
متوجه شدم که دردش آمد و خودشو کنترل کرد...
بوسه ای به پیشونیش زد:
_"داییتم میدونستی....دایی جونگ کوک...زیادی پیر شدم نه کوچولو؟."
خنده ای کردم:
+"پیر نشدی هنوز نترس...زیاد فشارش نده دردت میاد یکم گوش کن کوک."
_"چشم چشم چشم...چشم خانومم."
مامان گفت:
_"دامادمم چقد زن ذلیل ها."
همه خندیدن:
+"زن ذلیل نیست که....جنتلمن شوهرکم."
_"صحیح."
الیور رو به تهیونگ دادیم و سر میز ناهار نشستیم...
هنوز شروع به خوردن نکرده بودیم که بابا بزرگ سرفه ای کرد و گفت:
_"جونگ کوک پسرم؟."
با صدا زدن جونگ کوک دلشوره ی عجیبی گرفتم و بغضی به گلوم چنگ زد:
_"بله پدر بزرگ؟."
_"موضوع مشکل نیلسو رو فهمیدیم....پسرم تو یه مافیایی از تک تک کشور ها هزاران دشمن داری...نیاز به یه وارث و فرزند داری...عشق و عاشقی بدردت نمیخوره...با مادرت صحبت میکنم و به زودی برات زن دیگه ای میگیریم.".....
شرط : ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت ۱۰۸
(ویو نیلسو )
به لنا رفتمو بغلش کردم:
+"دختر یه هفته نشده از پا در امدی که."
_"مشکل از من نی.....ژن تون آدمو از پا در میاره."
تهیونگ خنده ای کردمو لنا رو فشرد:
_"عزیزم اگر میخوای بریم خونه؟."
جونگ کوک دستشو دور شونم حلقه کرد:
_"شما خودتون مهم نیستین برین اما حق ندارین الیور رو ببرید گفته باشم."
لنا پشت پلکی براش نازک کرد:
_"بچمو بسپرم به این همه دیوانه؟گوه خوردی برادر من."
خنده ای کردم:
+"نخورید حالا همو....جونگ کوک زشته عزیزم توی جمع شوخی اینا نکن باهاش اعصاب نداره."
_"چشم خانومم.''
جونگ کوک روی مبل نشست و من کیفمو بهش دادم...
الیور رو از بغل جی هون گرفتم و به سینم فشردم..
اولین باری بود که بغلش میکردم...
بغضم گرفته بود..
از اینکه ممکنه نتونم بچه ی خودمو به آغوش بکشم...
روی سرش که تار تار های شفاف مویی داشت بوسه ای آروم زدم...
و اشکام همزمان با بوسه روی گونم غلتیدن...
بوی تنشو وارد ریه هام کردم و نفس کشیدم...
_"خانومم بیار منم بغلش کنم....نکردم هنوز."
با صدای جونگ کوک با انگشت اشاره ام اشکامو پاک کردم و روی مبل نشستم...
+"بخاطر زخمت نباید بغلش کنی جونگ کوک....بخیه داری."
_"عزیزم چیزی که نمیشه وزنی نداره که بدش بهم."
روی پاش آروم گذاشتمش....
دستاشو زیر بغلش گذاشت و روی سینش تکیه اش داد..
چشماشو محکم بست و باز کرد...
متوجه شدم که دردش آمد و خودشو کنترل کرد...
بوسه ای به پیشونیش زد:
_"داییتم میدونستی....دایی جونگ کوک...زیادی پیر شدم نه کوچولو؟."
خنده ای کردم:
+"پیر نشدی هنوز نترس...زیاد فشارش نده دردت میاد یکم گوش کن کوک."
_"چشم چشم چشم...چشم خانومم."
مامان گفت:
_"دامادمم چقد زن ذلیل ها."
همه خندیدن:
+"زن ذلیل نیست که....جنتلمن شوهرکم."
_"صحیح."
الیور رو به تهیونگ دادیم و سر میز ناهار نشستیم...
هنوز شروع به خوردن نکرده بودیم که بابا بزرگ سرفه ای کرد و گفت:
_"جونگ کوک پسرم؟."
با صدا زدن جونگ کوک دلشوره ی عجیبی گرفتم و بغضی به گلوم چنگ زد:
_"بله پدر بزرگ؟."
_"موضوع مشکل نیلسو رو فهمیدیم....پسرم تو یه مافیایی از تک تک کشور ها هزاران دشمن داری...نیاز به یه وارث و فرزند داری...عشق و عاشقی بدردت نمیخوره...با مادرت صحبت میکنم و به زودی برات زن دیگه ای میگیریم.".....
شرط : ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۱۳.۵k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط