👑 پارت هجدهم👑
👑 پارت هجدهم👑
💗 ماتینا💗
که یهووو صدای دادی از اتاق بهداد اومد خنده ی ریزی کردمو بیخیال رفتم سمت اتاقم و با همون لباسام خوابیدم ولی خیلی تنگ بود......به دو نکشیده چشمام رفت رو هم.....
**********************************************
حس کردم یه چیزی رو صورتم راه میره و خرچ خرچ میکنه با دستم زدمش کنار و با خیال راحت خوابیدم که دوباره اومد رو صورتمو رو لپم نشست حس کردم صدای خنده های ریزی میاد بعد گفتم شاید اشتباه حس کردم داشتم خواب میرفتم که یه چیز لجز مانندی رو روی لپم حس کردم که گرم بود دستمو نهادم همونجا که یهو.....
که یهو سیخ نشستم و به دستم نگاه کردم که دیدم یه چیز سبز لجنیه واییییی یه چیزی از رو لپم سرخورد و افتاد کنارم رو تخت نگاه کردم دیدم یه سوکسه بد قیافه و زشته اههههه حالم بهم خورد نکنه نکنه.....نههههههه اخه سوکسه نفهم واس چی رو صورت من خودتو خالی کردی؟
سوکس دیوونه این چه کاری بود حقته الان از صحنه ی روزگار محوت کنم؟
داشتم همینجور با سوکسه حرف میزدم که صدای خنده ای رو شنیدم فهمیدم کار بهداد نامرده و تلافی کادومه.....
_هه هه هه نیشتو ببند این چه کاری بود مگه من چیکار کردم....
حالا خودمم میدونستم چیکار کردم میدونستم از مارمولک بدش میاد واسش کادو مارمولک خشک شده بردم ولی این زنده بود.....من عاشق سوکس بودم ولی کسی نمیدونس جز ماتین که با هم میرفتیم و سوکس میگرفتیم.....نگاهی به ساعت انداختم که دیدم ساعت هفته و من نه کلاس داشتم(دانشگاه،میخواد پلیس بشه بچمون خخخ)یه نیشتو ببندی به وجدان درونم گفتم و پریدم به حموم و توجهی به بهداد نکردم.....بعد از چهل و پنج دقیقه از حموم در اومدم و لباسامو پوشیدم و چادرمو سرم کردم.....بهمون گفتن باید از دانشگاه شروع کنید چادر پوشیدن که وقتی تو اداره یا سر ماموریت ها بتونیم چادر رو نگه داریم افسری این دردسر هارو هم داره دیگه.....
به سمت ماشینم رفتم و با سرعت به سمت دانشگاه حرکت کردم که یه ماشین از خدا بیخبر از کوچه اومد بیرون زد بهم.....
سرم خورد تو فرمون که چند تقه به در خورد دستمو به علامت صبر کن تکون دادم و بطری اب معدنیمو با یه شکلات برداشتمو و خوردم و بیرون رفتم دیدم دو تا پسر جوون یکیش پشتش به من بود و با تلفن صحبت میکرد انگار داشت توضیح میداد که تصادف کردیم فکر کنم با یکی از همکلاسیای دانشگاش صحبت میکرد صداش اشنا بود.... اون یکیم سرش پایین بودو قیافه هاشونو نمیدیدم تک سرفه ای کردم که حواسشون جمع شد....
تلفنشو قط کرد و برگشت....عه عه این که بردیا بود(محض یاداوری داداش مارال)....با ابروهای بالا رفته نگام میکرد که نگاهمو ازشون گرفتم....
_من باید سریع تر برم و دانشگاه کلاس دارم....
کارتی طرفشون گرفتم و گفتم:
_بیا اینم شمارم ساعت پنج بعد از ظهر زنگ بزنید بابت خسارت
بردیا کارتو گرفت اومد نزدیک و کارتو تو جیب مانتوم گذاشت و گفت:
_هی متین ببین نحوه جدید شماره دادن دخترارو
عصبی شدم و خواستم چیزی بگم که همون پسره که اسمش متین بود و هنوزم سرش پایین بودو با چیزی ور میرفت سرشو اورد با و بهم نگاهی انداخت که یهو جفتمون هنگ کردیم.....خیلی شبیه هم بودیم.....تا حالا کسیو اینقد شبیه خودم ندیده بودم وسط نگاه کردنمون گوشیم زنگ خورد نگاهی بش انداختم که......
💗 ماتینا💗
که یهووو صدای دادی از اتاق بهداد اومد خنده ی ریزی کردمو بیخیال رفتم سمت اتاقم و با همون لباسام خوابیدم ولی خیلی تنگ بود......به دو نکشیده چشمام رفت رو هم.....
**********************************************
حس کردم یه چیزی رو صورتم راه میره و خرچ خرچ میکنه با دستم زدمش کنار و با خیال راحت خوابیدم که دوباره اومد رو صورتمو رو لپم نشست حس کردم صدای خنده های ریزی میاد بعد گفتم شاید اشتباه حس کردم داشتم خواب میرفتم که یه چیز لجز مانندی رو روی لپم حس کردم که گرم بود دستمو نهادم همونجا که یهو.....
که یهو سیخ نشستم و به دستم نگاه کردم که دیدم یه چیز سبز لجنیه واییییی یه چیزی از رو لپم سرخورد و افتاد کنارم رو تخت نگاه کردم دیدم یه سوکسه بد قیافه و زشته اههههه حالم بهم خورد نکنه نکنه.....نههههههه اخه سوکسه نفهم واس چی رو صورت من خودتو خالی کردی؟
سوکس دیوونه این چه کاری بود حقته الان از صحنه ی روزگار محوت کنم؟
داشتم همینجور با سوکسه حرف میزدم که صدای خنده ای رو شنیدم فهمیدم کار بهداد نامرده و تلافی کادومه.....
_هه هه هه نیشتو ببند این چه کاری بود مگه من چیکار کردم....
حالا خودمم میدونستم چیکار کردم میدونستم از مارمولک بدش میاد واسش کادو مارمولک خشک شده بردم ولی این زنده بود.....من عاشق سوکس بودم ولی کسی نمیدونس جز ماتین که با هم میرفتیم و سوکس میگرفتیم.....نگاهی به ساعت انداختم که دیدم ساعت هفته و من نه کلاس داشتم(دانشگاه،میخواد پلیس بشه بچمون خخخ)یه نیشتو ببندی به وجدان درونم گفتم و پریدم به حموم و توجهی به بهداد نکردم.....بعد از چهل و پنج دقیقه از حموم در اومدم و لباسامو پوشیدم و چادرمو سرم کردم.....بهمون گفتن باید از دانشگاه شروع کنید چادر پوشیدن که وقتی تو اداره یا سر ماموریت ها بتونیم چادر رو نگه داریم افسری این دردسر هارو هم داره دیگه.....
به سمت ماشینم رفتم و با سرعت به سمت دانشگاه حرکت کردم که یه ماشین از خدا بیخبر از کوچه اومد بیرون زد بهم.....
سرم خورد تو فرمون که چند تقه به در خورد دستمو به علامت صبر کن تکون دادم و بطری اب معدنیمو با یه شکلات برداشتمو و خوردم و بیرون رفتم دیدم دو تا پسر جوون یکیش پشتش به من بود و با تلفن صحبت میکرد انگار داشت توضیح میداد که تصادف کردیم فکر کنم با یکی از همکلاسیای دانشگاش صحبت میکرد صداش اشنا بود.... اون یکیم سرش پایین بودو قیافه هاشونو نمیدیدم تک سرفه ای کردم که حواسشون جمع شد....
تلفنشو قط کرد و برگشت....عه عه این که بردیا بود(محض یاداوری داداش مارال)....با ابروهای بالا رفته نگام میکرد که نگاهمو ازشون گرفتم....
_من باید سریع تر برم و دانشگاه کلاس دارم....
کارتی طرفشون گرفتم و گفتم:
_بیا اینم شمارم ساعت پنج بعد از ظهر زنگ بزنید بابت خسارت
بردیا کارتو گرفت اومد نزدیک و کارتو تو جیب مانتوم گذاشت و گفت:
_هی متین ببین نحوه جدید شماره دادن دخترارو
عصبی شدم و خواستم چیزی بگم که همون پسره که اسمش متین بود و هنوزم سرش پایین بودو با چیزی ور میرفت سرشو اورد با و بهم نگاهی انداخت که یهو جفتمون هنگ کردیم.....خیلی شبیه هم بودیم.....تا حالا کسیو اینقد شبیه خودم ندیده بودم وسط نگاه کردنمون گوشیم زنگ خورد نگاهی بش انداختم که......
- ۳.۹k
- ۱۷ تیر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط