{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

ادامه ی قسمت قبلی...
«این… چیه؟» با صدایی آهسته پرسید.

ساسوکه، به سرعت دفترچه را بست. «چیزی نیست. فقط… خاطرات.» لحنش، قاطع بود.

ناروتو، سرش را پایین انداخت. «می‌دونم که ناراحت شدی از حرفام… ولی خب، من واقعاً دلتنگِ دوستامم.»

ساسوکه، به ناروتو خیره شد. «من اینو می‌فهمم. ولی… اینجا دنیایِ توئه حالا. باید باهاش کنار بیای.»

همانطور که ساسوکه این را می‌گفت، ناگهان صدایی از بیرونِ اتاق، از راهرو، شنیده شد. صدایی آشنا، اما در این محیط، کاملاً غریب. صدایی که شبیه فریادِ کسی بود که کمک می‌خواهد. 😱

هر دو، با تعجب به هم نگاه کردند. «این صدا… چی بود؟» ناروتو، با نگرانی پرسید.

ساسوکه، که حسِ خطر را سریع‌تر درک می‌کرد، به سمتِ در رفت و با دقت، چشمش را به شکافِ در دوخت. «کسی داره تویِ راهرو می‌گرده…»

ناگهان، سایه‌ای بلند، از مقابلِ درِ اتاقِ ساسوکه گذشت. سایه‌ای که بویِ خطر و انتقام می‌داد. 👤

ناروتو، ترسید. «ساسوکه… این کیه؟»

ساسوکه، با چهره‌ای جدی، جواب داد: «نمی‌دونم. ولی… فکر کنم وقتشه که یه کم فعال باشیم.» چشمانش، با نوری مرموز برق زد. ⚡️

آیا این سایه‌یِ گذرا، یکی از دشمنانِ قدیمیِ ساسوکه بود؟ یا شاید… کسی که از دنیایِ ناروتو آمده بود تا او را با خود ببرد؟ 🤔
دیدگاه ها (۱)

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبل...اتاقِ ساسوکه، در سکوتِ سنگ...

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبلی...ناروتو و ساسوکه، هر دو با...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

سناریو ساسونارو ادامه‌ ی قسمت قبلی...ناروتو، با بغضِ فزاینده...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط