「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 53
✦.................................
درهای اتاق اورژانس بسته شده بود چراغ قرمز بالای در هنوز روشن بود تمام راهروی طبقه بوی الکل و مواد ضدعفونی میداد اما برای جونگکوک هیچ چیز جز همان در سفید وجود نداشت.
جکسون چند قدم آنطرفتر ایستاده بود چند بار خواست چیزی بگوید اما هر بار وقتی صورت رئیسش را میدید سکوت میکرد.
جونگکوک بیحرکت روی صندلی فلزی نشسته بود؛ آرنج هایش روی زانو هایش قرار داشت و انگشتهایش آنقدر محکم در هم قفل شده بودند که بند انگشتهای زخمیاش دوباره خون انداخته بود.
چند دقیقه بعد...
صدای دویدن چند نفر در راهرو پیچید؛ جونگهو، سو ها، دوهیون، سولی، دایون..
همه با عجله رسیدند
قبل از اینکه کسی چیزی بپرسد، نگاهشان روی صورت جونگکوک افتاد؛ صورت مردی که هیچوقت نمیشکست اما حالا انگار تمام شب را با مرگ جنگیده بود
جونگهو آهسته جلو آمد دیگر خبری از آن اقتدار همیشگیاش نبود با صدایی پایین گفت:
جونگهو: جکسون همهچی رو برام تعریف کرد...
جونگکوک حتی سرش را هم بلند نکرد
همان لحظه درِ اتاق عمل باز شد، همه هم زمان برگشتند، دکتر ماسکش را پایین کشید و خسته نفس بیرون داد، جونگکوک قبل از همه خودش را به او رساند
_ حالش چطوره؟
صدایش خشک بود اما لرزش نامحسوسی زیر آن پنهان شده بود، دکتر چند ثانیه مکث کرد نگاهش بین پرونده و صورت جونگکوک جابهجا شد
دکتر: حملهی شدید آسم باعث شده مدت قابل توجهی اکسیژن کافی به بدنش نرسه...
چند لحظه سکوت کرد بعد آرام ادامه داد:
دکتر: اما فقط آسم نیست...
همه با نگرانی نگاهش کردند، دکتر پرونده را بست
دکتر: فشار شدید، استرس و تأخیر در درمان باعث شده قلبش هم تحت فشار قرار بگیره. الان وضعیتش پایداره... ولی هنوز از مرحلهی خطر خارج نشده.
سکوت...
چند کلمهی آخر دکتر انگار داخل راهرو منفجر شد، دکتر آرام گفت:
دکتر: اگر چند دقیقه دیرتر میرسید احتمال از دست دادنش... خیلی زیاد بود.
صدای دکتر دیگر به گوش جونگکوک نمیرسید
پاهایش ناگهان سست شد برای اولین بار زانوهای مردی که همه از اسمش می ترسیدند خم شد، آرام روی زمین نشست؛ نه از روی غرور، نه از روی خستگی؛ از روی ترسی که تا امروز هرگز تجربه نکرده بود.
جکسون ناخودآگاه یک قدم جلو رفت اما جرئت نکرد دستش را بگیرد، جونگهو با ناباوری به پسرش نگاه میکرد؛ هیچکس تا آن روز جئون جونگکوک را اینطور ندیده بود. دکتر دوباره گفت:
دکتر: فقط یک نفر میتونه پیش بیمار بمونه.
نگاهش کوتاه روی جونگکوک افتاد
دکتر: لطفاً، بیمار به آرامش احتیاج داره.
بعد آرام دور شد و وارد بخش شد، راهرو دوباره در سکوت فرو رفت. سولی اخمی پنهان کرد لبخند کوچکی که فقط دایون متوجهش شد گوشهی لبش نشست.
دایون زیر لب گفت:
دایون: انقدر هم ارزش نداشت...
سولی خیلی آرام جواب داد:
سولی: نگاه کن... برای یه دختر داره اینجوری خودش رو نابود میکنه.
اما وقتی نگاه تیز جونگهو رویشان افتاد، هر دو فوراً ساکت شدند.
جونگهو نفس عمیقی کشید به جونگکوک نگاه کرد خواست چیزی بگوید... اما هیچ جملهای پیدا نکرد فقط آرام گفت:
جونگهو: ما میریم.. اگه چیزی لازم شد خبرم کن.
سوها هم فقط با نگرانی به شیشهی اتاق نگاه کرد، لبهایش لرزید
سوها: خدا خودش حفظش کنه...
بعد همراه جونگهو راه افتاد، سولی و دایون هم بیحرف دنبالشان رفتند تنها کسی که چند لحظه بیشتر ماند دوهیون بود؛ نگاهش از پشت شیشه روی صورت رنگپریدهی نیکی ثابت ماند
دستش آرام مشت شد خیلی آهسته... طوری که فقط خودش شنید، زمزمه کرد:
دوهیون: قوی باش...
بعد نگاه کوتاهی به برادرش انداخت چیزی نگفت، برگشت و آرام از راهرو خارج شد.
چند ثانیه بعد...
تمام بیمارستان برای جونگکوک خالی شد؛ فقط خودش ماند... و سکوت.
او آرام از جایش بلند شد، قدم هایش سنگین بود، تا مقابل شیشهی بخش مراقبت های ویژه رفت.
پشت شیشه نیکی روی تخت سفید خوابیده بود؛ ماسک اکسیژن روی صورتش قرار داشت، سیمهای مانیتور به سینه و انگشت هایش وصل بودند صدای منظم دستگاهها هر چند ثانیه یکبار در فضای اتاق میپیچید.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 53
✦.................................
درهای اتاق اورژانس بسته شده بود چراغ قرمز بالای در هنوز روشن بود تمام راهروی طبقه بوی الکل و مواد ضدعفونی میداد اما برای جونگکوک هیچ چیز جز همان در سفید وجود نداشت.
جکسون چند قدم آنطرفتر ایستاده بود چند بار خواست چیزی بگوید اما هر بار وقتی صورت رئیسش را میدید سکوت میکرد.
جونگکوک بیحرکت روی صندلی فلزی نشسته بود؛ آرنج هایش روی زانو هایش قرار داشت و انگشتهایش آنقدر محکم در هم قفل شده بودند که بند انگشتهای زخمیاش دوباره خون انداخته بود.
چند دقیقه بعد...
صدای دویدن چند نفر در راهرو پیچید؛ جونگهو، سو ها، دوهیون، سولی، دایون..
همه با عجله رسیدند
قبل از اینکه کسی چیزی بپرسد، نگاهشان روی صورت جونگکوک افتاد؛ صورت مردی که هیچوقت نمیشکست اما حالا انگار تمام شب را با مرگ جنگیده بود
جونگهو آهسته جلو آمد دیگر خبری از آن اقتدار همیشگیاش نبود با صدایی پایین گفت:
جونگهو: جکسون همهچی رو برام تعریف کرد...
جونگکوک حتی سرش را هم بلند نکرد
همان لحظه درِ اتاق عمل باز شد، همه هم زمان برگشتند، دکتر ماسکش را پایین کشید و خسته نفس بیرون داد، جونگکوک قبل از همه خودش را به او رساند
_ حالش چطوره؟
صدایش خشک بود اما لرزش نامحسوسی زیر آن پنهان شده بود، دکتر چند ثانیه مکث کرد نگاهش بین پرونده و صورت جونگکوک جابهجا شد
دکتر: حملهی شدید آسم باعث شده مدت قابل توجهی اکسیژن کافی به بدنش نرسه...
چند لحظه سکوت کرد بعد آرام ادامه داد:
دکتر: اما فقط آسم نیست...
همه با نگرانی نگاهش کردند، دکتر پرونده را بست
دکتر: فشار شدید، استرس و تأخیر در درمان باعث شده قلبش هم تحت فشار قرار بگیره. الان وضعیتش پایداره... ولی هنوز از مرحلهی خطر خارج نشده.
سکوت...
چند کلمهی آخر دکتر انگار داخل راهرو منفجر شد، دکتر آرام گفت:
دکتر: اگر چند دقیقه دیرتر میرسید احتمال از دست دادنش... خیلی زیاد بود.
صدای دکتر دیگر به گوش جونگکوک نمیرسید
پاهایش ناگهان سست شد برای اولین بار زانوهای مردی که همه از اسمش می ترسیدند خم شد، آرام روی زمین نشست؛ نه از روی غرور، نه از روی خستگی؛ از روی ترسی که تا امروز هرگز تجربه نکرده بود.
جکسون ناخودآگاه یک قدم جلو رفت اما جرئت نکرد دستش را بگیرد، جونگهو با ناباوری به پسرش نگاه میکرد؛ هیچکس تا آن روز جئون جونگکوک را اینطور ندیده بود. دکتر دوباره گفت:
دکتر: فقط یک نفر میتونه پیش بیمار بمونه.
نگاهش کوتاه روی جونگکوک افتاد
دکتر: لطفاً، بیمار به آرامش احتیاج داره.
بعد آرام دور شد و وارد بخش شد، راهرو دوباره در سکوت فرو رفت. سولی اخمی پنهان کرد لبخند کوچکی که فقط دایون متوجهش شد گوشهی لبش نشست.
دایون زیر لب گفت:
دایون: انقدر هم ارزش نداشت...
سولی خیلی آرام جواب داد:
سولی: نگاه کن... برای یه دختر داره اینجوری خودش رو نابود میکنه.
اما وقتی نگاه تیز جونگهو رویشان افتاد، هر دو فوراً ساکت شدند.
جونگهو نفس عمیقی کشید به جونگکوک نگاه کرد خواست چیزی بگوید... اما هیچ جملهای پیدا نکرد فقط آرام گفت:
جونگهو: ما میریم.. اگه چیزی لازم شد خبرم کن.
سوها هم فقط با نگرانی به شیشهی اتاق نگاه کرد، لبهایش لرزید
سوها: خدا خودش حفظش کنه...
بعد همراه جونگهو راه افتاد، سولی و دایون هم بیحرف دنبالشان رفتند تنها کسی که چند لحظه بیشتر ماند دوهیون بود؛ نگاهش از پشت شیشه روی صورت رنگپریدهی نیکی ثابت ماند
دستش آرام مشت شد خیلی آهسته... طوری که فقط خودش شنید، زمزمه کرد:
دوهیون: قوی باش...
بعد نگاه کوتاهی به برادرش انداخت چیزی نگفت، برگشت و آرام از راهرو خارج شد.
چند ثانیه بعد...
تمام بیمارستان برای جونگکوک خالی شد؛ فقط خودش ماند... و سکوت.
او آرام از جایش بلند شد، قدم هایش سنگین بود، تا مقابل شیشهی بخش مراقبت های ویژه رفت.
پشت شیشه نیکی روی تخت سفید خوابیده بود؛ ماسک اکسیژن روی صورتش قرار داشت، سیمهای مانیتور به سینه و انگشت هایش وصل بودند صدای منظم دستگاهها هر چند ثانیه یکبار در فضای اتاق میپیچید.
- ۲.۱k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط