GHOST HUNTING CLUB
GHOST HUNTING CLUB
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۱۹ ✦
اسم جونگکوک روی دفترچه قدیمی نوشته شده بود.
هیچکس حرف نمیزد.
انگار همه منتظر بودند خودِ جونگکوک چیزی بگوید.
اما او فقط به آن اسم خیره مانده بود.
بورا آرام گفت:
بورا : «جونگکوک... این دفتر برای توئه؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
جونگکوک : «نمیدونم.»
---
جیمین جلو رفت.
جیمین : «چطور نمیدونی؟ اسم خودته.»
یونگی : «آرومتر.»
جیمین : «من آرومم! فقط دارم با یه دفتر حرف میزنم که اسم دوستمو نوشته.»
یونگی : «تو با همه چیز حرف میزنی.»
جیمین : «وقتی همه چیز توی این مدرسه عجیب شده، حق دارم.»
---
بورا دستش را روی دفتر گذاشت.
همان لحظه...
چراغهای کلاس خاموش شدند.
صدای ورق خوردن دفتر در تاریکی پیچید.
صفحهها یکی یکی باز شدند.
---
وقتی چراغ قوهی جونگکوک روشن شد...
دفتر باز شده بود.
روی صفحه نوشته شده بود:
"من نمیخواستم فراموشم کنی."
---
بورا آرام نفسش را بیرون داد.
بورا : «هان سوآ...»
---
ناگهان صدای دختر در کلاس پیچید.
"جونگکوک..."
این بار صدا نزدیکتر بود.
خیلی نزدیک.
---
جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک : «چرا من؟»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدا جواب داد:
"چون تو آخرین کسی بودی که منو دیدی."
---
همه شوکه شدند.
یونگی : «آخرین نفر؟»
جیمین : «یعنی جونگکوک دلیل ناپدید شدنش رو میدونه؟»
---
جونگکوک سرش را پایین انداخت.
جونگکوک : «من فقط یه بچه بودم.»
بورا نگاهش کرد.
بورا : «تو مقصر نیستی.»
---
جونگکوک برای لحظهای به بورا نگاه کرد.
این جمله ساده...
چیزی بود که سالها کسی به او نگفته بود.
---
جیمین که فضا را سنگین دید، آرام گفت:
جیمین : «خب... من یه سؤال مهم دارم.»
همه نگاهش کردند.
جیمین : «ما الان باید دنبال روح بگردیم یا دنبال خاطرات بچگی جونگکوک؟»
یونگی : «واقعاً زمانش رو پیدا کردی؟»
جیمین : «دارم سعی میکنم زنده بمونم.»
---
بورا دفتر را ورق زد.
صفحههای بعدی پر از نوشتههای کودکانه بود.
نقاشیها...
اسم هان سوآ...
و یک جمله که چند بار تکرار شده بود:
"قول میدم برگردم."
---
بورا : «جونگکوک... اینو تو نوشتی؟»
جونگکوک نزدیک شد.
وقتی نوشته را دید...
چشمهایش تغییر کرد.
---
جونگکوک : «یادم اومد...»
همه ساکت شدند.
بورا : «چی رو؟»
---
جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک : «اون روز... هان سوآ از من خواست کمکش کنم.»
مکث کرد.
جونگکوک : «ولی من نتونستم.»
---
صدای شکستن چیزی از انتهای کلاس آمد.
همه برگشتند.
---
روی دیوار...
یک جمله جدید ظاهر شده بود.
"هنوز دیر نشده."
---
و زیر آن...
یک نقشه کشیده شده بود.
نقشهی زیرزمین.
اما یک قسمت با علامت قرمز مشخص شده بود.
---
اتاقی که هیچکس تا حالا ندیده بود.
"اتاق ۰۰"
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
حیحی حال می کنین خداییی ؟
چقدر راز الوده؟
واییییی خیلی😭
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۱۹ ✦
اسم جونگکوک روی دفترچه قدیمی نوشته شده بود.
هیچکس حرف نمیزد.
انگار همه منتظر بودند خودِ جونگکوک چیزی بگوید.
اما او فقط به آن اسم خیره مانده بود.
بورا آرام گفت:
بورا : «جونگکوک... این دفتر برای توئه؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
جونگکوک : «نمیدونم.»
---
جیمین جلو رفت.
جیمین : «چطور نمیدونی؟ اسم خودته.»
یونگی : «آرومتر.»
جیمین : «من آرومم! فقط دارم با یه دفتر حرف میزنم که اسم دوستمو نوشته.»
یونگی : «تو با همه چیز حرف میزنی.»
جیمین : «وقتی همه چیز توی این مدرسه عجیب شده، حق دارم.»
---
بورا دستش را روی دفتر گذاشت.
همان لحظه...
چراغهای کلاس خاموش شدند.
صدای ورق خوردن دفتر در تاریکی پیچید.
صفحهها یکی یکی باز شدند.
---
وقتی چراغ قوهی جونگکوک روشن شد...
دفتر باز شده بود.
روی صفحه نوشته شده بود:
"من نمیخواستم فراموشم کنی."
---
بورا آرام نفسش را بیرون داد.
بورا : «هان سوآ...»
---
ناگهان صدای دختر در کلاس پیچید.
"جونگکوک..."
این بار صدا نزدیکتر بود.
خیلی نزدیک.
---
جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک : «چرا من؟»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدا جواب داد:
"چون تو آخرین کسی بودی که منو دیدی."
---
همه شوکه شدند.
یونگی : «آخرین نفر؟»
جیمین : «یعنی جونگکوک دلیل ناپدید شدنش رو میدونه؟»
---
جونگکوک سرش را پایین انداخت.
جونگکوک : «من فقط یه بچه بودم.»
بورا نگاهش کرد.
بورا : «تو مقصر نیستی.»
---
جونگکوک برای لحظهای به بورا نگاه کرد.
این جمله ساده...
چیزی بود که سالها کسی به او نگفته بود.
---
جیمین که فضا را سنگین دید، آرام گفت:
جیمین : «خب... من یه سؤال مهم دارم.»
همه نگاهش کردند.
جیمین : «ما الان باید دنبال روح بگردیم یا دنبال خاطرات بچگی جونگکوک؟»
یونگی : «واقعاً زمانش رو پیدا کردی؟»
جیمین : «دارم سعی میکنم زنده بمونم.»
---
بورا دفتر را ورق زد.
صفحههای بعدی پر از نوشتههای کودکانه بود.
نقاشیها...
اسم هان سوآ...
و یک جمله که چند بار تکرار شده بود:
"قول میدم برگردم."
---
بورا : «جونگکوک... اینو تو نوشتی؟»
جونگکوک نزدیک شد.
وقتی نوشته را دید...
چشمهایش تغییر کرد.
---
جونگکوک : «یادم اومد...»
همه ساکت شدند.
بورا : «چی رو؟»
---
جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک : «اون روز... هان سوآ از من خواست کمکش کنم.»
مکث کرد.
جونگکوک : «ولی من نتونستم.»
---
صدای شکستن چیزی از انتهای کلاس آمد.
همه برگشتند.
---
روی دیوار...
یک جمله جدید ظاهر شده بود.
"هنوز دیر نشده."
---
و زیر آن...
یک نقشه کشیده شده بود.
نقشهی زیرزمین.
اما یک قسمت با علامت قرمز مشخص شده بود.
---
اتاقی که هیچکس تا حالا ندیده بود.
"اتاق ۰۰"
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
حیحی حال می کنین خداییی ؟
چقدر راز الوده؟
واییییی خیلی😭
- ۷۴۰
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط