{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

....

....
روزی یه معتادی هنگام اذان مغرب سیگار می کشید در همان وقت بچه هاش داشتند وضو می گرفتند که به مسجد بروند . پدربزرگ شان روی تختش نشسته بود و منظره را تماشا می کرد پدر بزرگ رو به پسر معتادش کرد و گفت تو خجالت نمی کشی بچه هایت دارند به مسجد می روند اون وقت تو داری سیگار می کشی ؟ مرد معتاد رو به پدرش کرد و گفت دیدی فرق بین تربیت من و تربیت تو
دیدگاه ها (۷)

اعتیاد من بهت.

سرنوشت(ویو رایا)وقتی برگشتیم خونه، کیسه‌های خرید رو بردم سمت...

من اینو با تمام وجودم حس کردم زمانی که نصفه شب دکتر فاطمه او...

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۶" در آغوش رویای آبی ات "...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

p24× تو حتی نمی‌دونی اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاد، تهیونگ.....

★𝓒𝓐𝓛𝓛 𝓜𝓨 𝓓𝓐𝓓𝓨★𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟔ویو آنیا بیدار شدم ساعت 1 ظهر بودددداین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط