{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🦋گیسوی شب🦋

🦋گیسوی شب🦋
پارت صدوششم ...



گیسو:
متعجب وبا ذوق گفتم : این کار کیه گلین
گلین خندید وگفت : کار یاشاره قشنگه نه
نگاهی به تاب انداختم وگفتم : نه
برگشتم برم گلین جلوم وایساد وگفت : کجا میری ؟
- تابی که اون ببنده...
- سلام
برگشتم طرف صدا یاشین بود ودختر عمه اش حلما
حلما اومد کنارمن وگفت : وای چه تپلی شدی گیسو
اخم کردم یاشین رو نگاه کردم یاشین که ابروهاش پریده بود بالا گفت : عه حلما
حلما : من که چیزی بدی نگفتم فقط گفتم گیسو تپلی شده
گلین اومد کنارمون وگفت : خوبی حلما تبریک میگم
باهاش روبوسی کرد با اخم یاشین رو نگاه می کردم خندش گرفته بود اومد کنارم وگفت : ببخشی گیسو جان حلما رو که می شناسی خیلی رک
توجه به حرفاش نکردم وازشون فاصله گرفتم ورفتم طرف ساختمان خونه این روزا بدجوری دلم پر بود یکی بهم تو می گفت فوران می کردم بدتر از همه ندیدن آریا بود بغض کردم ویه راست رفتم اتاقم چند روز بود پرده اتاقم رو کشیده بودم اونو نبینم می دونستم فهمیده یاشار به من حسی داره برای همیشه ازم فاصله می گیره یه کتاب برداشتم خودمو مشغول کنم ولی نمی تونستم حتا یک کلمه بخونم بی حوصله بودم وعصبی به صدای در اتاق توجه نکردم در باز شد وگلین اومد تو اتاق وگفت : نمیای بیرون
- حوصله ندارم از اون دختره حلما هم خوشم نمیاد
گلین متعجب گفت: گیسو زشته یاشین ناراحت میشه
- واقعیت دیگه خوشم نمیاد
گلین : به هر حال بخاطر اون نمیگم خواهر آریا اومده آقا جون گفت بیا پایین
اینو که گفت بلند شدم وگفتم : تو اونو دیدی
خندید وگفت : آره خیلی نازه
با هم دیگه رفتیم پایین یه دخترخوش سیمای با مزه کنار آریا ومادرش نشسته بود سلام کردم همه جواب دادن حالا نمی دونم آقا جون از کجا پیداش شده بود یاشار سرش پایین بود ونگام نمی کرد برامم اصلا مهم نبود رفتم نزدیک دختره وگفتم : خوش اومدی
با لبخند بلند شد ودستمو فشرد وگفت : ممنونم گیسو جان
اسم منو از کجا می دونست
آریا نگامون می کرد وقتی نگاهش کردم سرشو پایین انداخت با حرص رفتم وکنارگلین نشستم
آقا جون : خب بچه ها با آنیتا که آشنا شدید می دونم این مدت خیلی اتفاقات افتاده که باعث تعجب همه شده ولی به هر حال یه روز همه می فهمیدن چه بهتر که حالا همه باهاش کنار اومدید آنیتا با بقیه ای شما برام تفاوتی نداره خواهر آریاست وبرای همه ای ما عزیزدخترم گلین میتونی آنیتا رو ببری اتاقش
گلین با لبخند بلند شد وگفت : البته آقا جون بریم آنیتا جان
آنیتا بلند شد وبا کمک گلین وسایلشو برداشتن ورفتن بالا اتاق مامان وبابا شده بود اتاق انیتا مامان وبابا هم رفته بودن پایین اتاق قبلی آریا با رفتن اونا آقا ....
دیدگاه ها (۳)

🦋گیسوی شب🦋پارت صد وهفت...گیسو: بودن پایین اتاق قبلی آریا با ...

🦋گیسوی شب🦋# پارت صد وهشت ....گیسو:عصبی نگاش کردم وگفتم : تو ...

🦋گیسوی شب🦋پارت صدوپنج....آریا:آروم قدم برداشتم طرفش بهش که ن...

💐گیسوی شب💐# پارت صدوچهار...آریا :یاشار بی تفاوت شونه بالا ان...

#قمار_سرنوشت پارت²⁴ویو لونا با نوری که چشمم رو می‌زد از خواب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط