🦋گیسوی شب🦋
🦋گیسوی شب🦋
پارت صدوپنج....
آریا:
آروم قدم برداشتم طرفش بهش که نزدیک شدم سرشو بلند کرد با دیدنم اول تعجب کرد بعدم ذوق کردوگفت : سلام داداش
- سلام خوبی
چشاش از خوشحالی می درخشید چقدر از دیدنم ذوق کرده بود
- بنشین چرا سرپا وایسادی
نشست منم نشستم ونگاش کردم
- قرار بود یاشار بیاد من اومدم
آنیتا: خوش اومدی داداش
- چیزی میخوری
نگاهش رو ازم نمی گرفت
- آنیتا میگم چیزی میخوری
آروم گفت : نه داداش
بهش لبخند زدم از شنیدن اسم داداش لذت می بردم چرا قبلا از این حس بدممیومد
- یاشار گفته میخواستی خونه بگیری
سرشو پایین انداخت وگفت : راستش آره ..
- از این به بعدش کنار منی
سرشو بلند کرد ونگام کرد
- خیلی دوست دارن تو رو ببینن
آنیتا با من من گفت : ولی ...من که ...آخه مزاحم...
اخم کردم وگفتم : نیستی حتا اتاقت رو آماده کردن
با ذوق وچشای پراشک گفت : وای خدا باورم نمیشه ...
اشک از چشاش سرازیر شد اخم کردم وگفتم : گریه نداریم ...من خوشم نمیاد خانمی پیش من اشک بریزه اشک هات رو پاک کن از اینجا که رفتیم وسایلتو آماده می کنی منو یاشار میایم دنبالت
بالبخند اشک هاش رو پاک کرد وگفت : خیلی خوشحالم داداش
- منم همینطور حالا چی میخوری
خندید وگفت : کیک بستنی
برای هردوتامون کیک بستنی وقهوه سفارش دادم یکم از خانواده عمو وآقاجون اینا گفتم که اونارو بشناسه آنیتا خیلی خوشحال بود که تو اون خونه دوتا دختر هست اونم یکم از اتفاقاتی که براش افتاده بود گفت وبعدم از کافه اومدیم بیرون اون رفت خونه دوست یاشار که وسایلش رو برداره منم برگشتم خونه ووسفارشات لازم رو به مامان کردم قرار بود یاشار بیاد دنبالم تا بریم دنبال آنیتا
پارت صدوپنج....
آریا:
آروم قدم برداشتم طرفش بهش که نزدیک شدم سرشو بلند کرد با دیدنم اول تعجب کرد بعدم ذوق کردوگفت : سلام داداش
- سلام خوبی
چشاش از خوشحالی می درخشید چقدر از دیدنم ذوق کرده بود
- بنشین چرا سرپا وایسادی
نشست منم نشستم ونگاش کردم
- قرار بود یاشار بیاد من اومدم
آنیتا: خوش اومدی داداش
- چیزی میخوری
نگاهش رو ازم نمی گرفت
- آنیتا میگم چیزی میخوری
آروم گفت : نه داداش
بهش لبخند زدم از شنیدن اسم داداش لذت می بردم چرا قبلا از این حس بدممیومد
- یاشار گفته میخواستی خونه بگیری
سرشو پایین انداخت وگفت : راستش آره ..
- از این به بعدش کنار منی
سرشو بلند کرد ونگام کرد
- خیلی دوست دارن تو رو ببینن
آنیتا با من من گفت : ولی ...من که ...آخه مزاحم...
اخم کردم وگفتم : نیستی حتا اتاقت رو آماده کردن
با ذوق وچشای پراشک گفت : وای خدا باورم نمیشه ...
اشک از چشاش سرازیر شد اخم کردم وگفتم : گریه نداریم ...من خوشم نمیاد خانمی پیش من اشک بریزه اشک هات رو پاک کن از اینجا که رفتیم وسایلتو آماده می کنی منو یاشار میایم دنبالت
بالبخند اشک هاش رو پاک کرد وگفت : خیلی خوشحالم داداش
- منم همینطور حالا چی میخوری
خندید وگفت : کیک بستنی
برای هردوتامون کیک بستنی وقهوه سفارش دادم یکم از خانواده عمو وآقاجون اینا گفتم که اونارو بشناسه آنیتا خیلی خوشحال بود که تو اون خونه دوتا دختر هست اونم یکم از اتفاقاتی که براش افتاده بود گفت وبعدم از کافه اومدیم بیرون اون رفت خونه دوست یاشار که وسایلش رو برداره منم برگشتم خونه ووسفارشات لازم رو به مامان کردم قرار بود یاشار بیاد دنبالم تا بریم دنبال آنیتا
- ۱۰.۳k
- ۰۵ بهمن ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط