رمان بهشتی همانند جهنم
رمان بهشتی همانند جهنم ♥
اهوراخان: خوب خوابیدی؟
ارسلان: اره بعد از دوسال
خدایااااا این باید توی حرف زدنش هم به من تیکه بندازه
مهگل: دوسال؟!
ارسلان: داستانش طولانی. دیانا اون خورشتو بده.
دیانا: چشم.
رفتم سر میز و بشقاب خورشت رو دادم به ارسلان
مهگل: اون آب هم به من بده.
حرهکصم دراومده بكچچود ولی لبخند زدم و گفتم:
دیانا: چشم
و آب رو ریختم توی لیوان.
مهگل داشت خورشت برمیداشت که خورشت ریخت روی زمین. که مهگل بهم گفت:
مهگل: دیانا جمع اش کن.
دیانا: چشم.
هه ی دستمال رو برداشتم که یاد دوسال پیش افتادم:
فلش بک🎼
ارسلان: نمیزارم جلوی هیچ کس خم بشی.
دیانا: شیطونننننننننن.
پایان فلش بک🎼
از افکارم اومدم بیرون رفتم سر میز میخواستم خم بشم که ارسلان دستمالی که روی میز بود رو برداشت و خم شد و خورشت رو پاک کرد. بعدم جوری که من فقط بشنوم گفت:
ارسلان: فکر نکن دلم برات سوخت من فقط به قولم عمل کردم.
یعنی هنوز یادشه! 🥺
بعد از ناهار به کمک پانیذ سفره رو جمع کردیم و ظرف هارو شستیم.
دیانا: پانیذ من برم دیگه کار ها تموم شد؟
پانیذ: آره عزیزم؛ فقط این آب رو ببر برای مهگل خانم.
دیانا: باشه.
آب رو برداشتم. و رفتم دم در اتاق مهگل. و در زدم.
مهگل: بیاتو.
دیانا: بفرمایین آب آوردم براتون.
مهگل: بزار روی میز و بیا پیش من.
دیانا: چشم
آب رو گذاشتم روی میز و رفتم پیش مهگل.
مهگل: میدونی خدمتکار قبل تو کجاست؟
دیانا: کجاست؟
مهگل: لب مرز اون سعی کرد به ارسلان نزدیک بشه ارسلان هم ازش استفاده کرد و مثل دستمال کاغذی انداختش دور؛ اما نترس اون قبل این بود که بامن باشه الان به من اعتماد داره و هیچ وقت این کارو نمیکنه. برو بیرون آزادی.
دیانا: چشم و رفتم بیرون از حرفاش سرم داشت گیج میرفت داشتم از پله ها میرفتم بالا که یهوو.......
۹لایک.
چون اونیکه رمان لایکاش زیاد یود این کم باشه.
تا الان از رمان خوشتون اومده؟
دوستون دارم♥😘
۲پارت🔞در راه هست.
اهوراخان: خوب خوابیدی؟
ارسلان: اره بعد از دوسال
خدایااااا این باید توی حرف زدنش هم به من تیکه بندازه
مهگل: دوسال؟!
ارسلان: داستانش طولانی. دیانا اون خورشتو بده.
دیانا: چشم.
رفتم سر میز و بشقاب خورشت رو دادم به ارسلان
مهگل: اون آب هم به من بده.
حرهکصم دراومده بكچچود ولی لبخند زدم و گفتم:
دیانا: چشم
و آب رو ریختم توی لیوان.
مهگل داشت خورشت برمیداشت که خورشت ریخت روی زمین. که مهگل بهم گفت:
مهگل: دیانا جمع اش کن.
دیانا: چشم.
هه ی دستمال رو برداشتم که یاد دوسال پیش افتادم:
فلش بک🎼
ارسلان: نمیزارم جلوی هیچ کس خم بشی.
دیانا: شیطونننننننننن.
پایان فلش بک🎼
از افکارم اومدم بیرون رفتم سر میز میخواستم خم بشم که ارسلان دستمالی که روی میز بود رو برداشت و خم شد و خورشت رو پاک کرد. بعدم جوری که من فقط بشنوم گفت:
ارسلان: فکر نکن دلم برات سوخت من فقط به قولم عمل کردم.
یعنی هنوز یادشه! 🥺
بعد از ناهار به کمک پانیذ سفره رو جمع کردیم و ظرف هارو شستیم.
دیانا: پانیذ من برم دیگه کار ها تموم شد؟
پانیذ: آره عزیزم؛ فقط این آب رو ببر برای مهگل خانم.
دیانا: باشه.
آب رو برداشتم. و رفتم دم در اتاق مهگل. و در زدم.
مهگل: بیاتو.
دیانا: بفرمایین آب آوردم براتون.
مهگل: بزار روی میز و بیا پیش من.
دیانا: چشم
آب رو گذاشتم روی میز و رفتم پیش مهگل.
مهگل: میدونی خدمتکار قبل تو کجاست؟
دیانا: کجاست؟
مهگل: لب مرز اون سعی کرد به ارسلان نزدیک بشه ارسلان هم ازش استفاده کرد و مثل دستمال کاغذی انداختش دور؛ اما نترس اون قبل این بود که بامن باشه الان به من اعتماد داره و هیچ وقت این کارو نمیکنه. برو بیرون آزادی.
دیانا: چشم و رفتم بیرون از حرفاش سرم داشت گیج میرفت داشتم از پله ها میرفتم بالا که یهوو.......
۹لایک.
چون اونیکه رمان لایکاش زیاد یود این کم باشه.
تا الان از رمان خوشتون اومده؟
دوستون دارم♥😘
۲پارت🔞در راه هست.
- ۵.۴k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط