نامجون ات میشه یه چیزی بگم

نامجون : ات میشه یه چیزی بگم
ات: بله نامجون شی
نامجون : ما می خوایم فردا بریم بیرون کافه میای با ما بریم اگر نمی خوای ایراد نداره ولی اگر بیای خوشحال میشیم مثل قدیم
ات : اممممم یه دقیقه صبرکن. من با، منشیم بگم اگر کاری نداشته باشم حتما خوشحال میشم.
منشیت رو صدا زدی و امد ازش پرسیدی و گفت فردا وقت ارایشگاه داری گفتی کنسل کنه چون زیاد مهم نبود و همه ی اعضا خوشحال شدن مخصوصا جیمین توی دلش خیلی خوشحال شده بود که بعد از چند سال دوباره می خواید مثل قدیم برید بیرون و همچنینی تو تو هم خیلی خوشحال بودی دوباره داری دوستات رو بر می گردونی
روبه نامجون کردی و گفتی
ات : نامجون شی کجا قرار بریم؟؟
نامجون : لطفا منو نامجون شی صدا نکن همون نامجون خالی کافیه و می خوایم بریم کافه بعدش به احتمال زیاد بعدش میریم شهر بازی
ات : اها باشه ممنون نامجونا
اعضا ازت خداحافظی کردن و رفتن و تو هم رفتی و رسیدی خونه کمی اتاقت رو مرتب کردی و لباس فردات رو گذاشتی و رفتی حموم
و امید شب بود دیگه یه شام خوردی و خوابیدی
صبح........


سلام دوستان امیدوارم تا اینجا خوب باشه و فقط من سه شنبه یا چهارشنبه اپ میکنم و اگر لایک و کامنت نزارین دیر به دیر میزارم 💜💜💜💜💜💜💜💜💜
دیدگاه ها (۲)

شدصبح بلند شدی و صورتت رو شستی و صبحونه خوردی و لباست رو اما...

جیمین بهت خیره بود و تو هم خجالت کشید بودی و با پایین دامن ب...

‌ ‌ ‌‌‌ ‌...

رفتی شرکت و یسری پرونده بو که باید چک می کردی و که در میزنن...

تک پارتی بی تی اس 🌙وقتی عضو هشتمی و خانوادت زیاد بهت فشار می...

خیانت

دوست پسر مافیایی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط