{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بهلول سکه طلایی در دست داشت و با آن بازی می کرد .

بهلول سکه طلایی در دست داشت و با آن بازی می کرد .
مرد شیادی که شنیده بود بهلول دیوانه است ، جلو آمد و گفت : اگر این سکه را به من بدهی ، در عوض ده سکه که به همین رنگ است به تو می دهم .
بهلول چون سکه های او را دید ، دانست که سکه های او مسی است و ارزشی ندارد .
بهلول گفت :
به یک شرط قبول می کنم .
بشرط آنکه سه مرتبه مانند الاغ عرعر کنی .
مرد شیاد قبول کرد و شروع به عرعر کرد .
بهلول به او گفت :
تو که خر هستی فهمیدی سکه های من طلاست و مال تو از مس ! چگونه می خواهی ، من که انسان هستم ، این مطلب را ندانم .
مرد شیاد ، پا به فرار گذاشت
دیدگاه ها (۲)

برایت چه بخواهم ز "خدا" ؟بهترازاینکه خودش پنجره ی باز اتاقت ...

خدا جونم یه چیزی فهمیدم .وقتی دلم زیاد تنگ بشه واشکام سرازیر...

در دنیا فقط یک نفر وجود دارد که باید از او بهتر باشید وان کس...

تقدیری سراسر خیر ، برکت ، خرسندی ، سلامت ، خوشبختی و سعادت د...

🍷 شراب قرمزقسمت هفتم: خائنصدای قفل شدن در، داخل اتاق پیچید.ر...

🔴 خانم مهاجرانی سخنگوی دولت: مسافرت‌ها افزایش پیدا کرده، وضع...

👈👈👈👈دوقلوهای افسانه ی خطرناک👉👉👉👉🔴 خانم مهاجرانی سخنگوی دولت:...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣9️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣتو تکان نخوردی. لب‌ه...

.قمار آخرقسمت اول :قمار باران شدیدی می باریدلارا پشت پنجره ا...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۲۰

🍷 شراب قرمزقسمت نهم: پیامرینا چند بار پیام روی گوشی جونگکوک ...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۰ — آخرین رازدرِ انبار کاملاً باز شد.رینا ب...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۲۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط