{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و چه قدر خسته ام از«چرا؟»

و چه قدر خسته ام از«چرا؟»

از «چه گونه!»

خسته ام از سؤال های سخت، پاسخ های پیچیده

از کلمات سنگین

فکرهای عمیق

پیچ های تند

نشانه های با معنا، بی معنا

دلم تنگ می شود، گاهی

برای

یک «دوستت دارم» ساده

دو «فنجان قهوه ی داغ»

سه «روز» تعطیلی در زمستان

چهار «خنده ی » بلند

و پنج «انگشت» دوست داشتنی.
دیدگاه ها (۲)

زن کودکی است که با اندک تبــــــــــــــسم خنـــــــدان و ب...

گاهی در زندگی باید سکوت کردسکوتی که تا ته به پای جونت باشهبه...

و چه قدر خسته ام از«چرا؟» از «چه گونه!»خسته ام از سؤال های س...

پـشـت یـک هـزار تـومـانـی نـوشـتـه بـودپـدر مـعـتـادم بـرای ...

پارت چهارم: طعمِ متفاوتِ قهوهرزا برای چند لحظه خشکش زده بود....

«کجا باید رفت؟ وقتی خودِ “مقصد” رفته است…این دل که تنگ شده، ...

«bloody shadows»(سایه های خونی) part 33/___الیویا با لبخند، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط