{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«کجا باید رفت؟ وقتی خودِ “مقصد” رفته است…

«کجا باید رفت؟ وقتی خودِ “مقصد” رفته است…

این دل که تنگ شده، دیگر به دنبالِ جاده یا شهر نیست؛

این دل، به دنبالِ بازگشت به لحظه‌ای است که جهان هنوز معنا داشت.

او رفت و با خود، تمامِ جهت‌ها را برد.

حالا من در مرکزِ یک دایره‌ی بی‌انتها ایستاده‌ام؛

نه بالا هستم، نه پایین؛ نه در میانِ آدم‌ها، و نه در تنهاییِ مطلق.

من در “هیچ” هستم.

دلتنگی، دیگر آن بغضِ ساده نیست؛

دلتنگی، یک حفره‌ی سیاه است در میانه‌ی سینه‌ام،

که هر چه از عشق، از خاطره و از زندگی در آن می‌ریزم،

باز هم بیشتر و عمیق‌تر می‌شود.
می‌پرسم: این دل که تنگ است، به کجا باید برود؟

و پاسخِ تهِ گلویم، تنها یک زمزمه‌ی گمشده است:

“برگرد… به جایی که هنوز حضور داشتیم.”

اما حقیقت، مثلِ سایه‌ی سنگینِ این شب، بر من سنگینی می‌کند؛

ما فقط تماشاچیِ نبودنِ او هستیم.

ما فقط، نگهبانانِ خاطراتی هستیم که دیگر هرگز لمس نخواهند شد.

این دل… دیگر جایی برای رفتن ندارد،

تنها راهش، غرق شدن در خودِ اوست،

حتی اگر این غرق شدن، به قیمتِ تمام شدنِ من باشد…»

#پدر.دلتنگی😥🥀
دیدگاه ها (۰)

«گویی تمامِ آسمانِ پناه و امنیت، از میانِ انگشتانِ من سُر خو...

پدرم..🖤🥀«از وقتی تو رفتی، من با خودم غریبه شده‌ام. انگار آن ...

دل که تنگ است، کجا باید رفت؟دلتنگیهیچ مقصدی ندارد.دلتنگی،راه...

در عمق جان آدمیان، حقیقتی نهفته است که اغلب از دیدگان پنهان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط