#اربابسنگدل
#اربابسنگدل
#پارت_3
از زبان راوی :
تهیونگ با چند نفر رفت سراغ ا.ت
سراغ دختر بیچاره ای که بی خبر آتیش درون کوک رو روشن کرده بود
تهیونگ در ماشین رو باز کرد
به ا.ت که از پیاده رو داشت میرفت نگاه کرد با لبخندی مصنوعی گفت : خانم این آدرس رو میدونین کجاست.
ا.ت : ببخشید؟
ته:.....
ا.ت یکم مشکوک چند قدمی رفت عقب
تهیونگ : اههه میخواستم مهربون باشم.
بچه ها دست به کار شین عجله داریم
که دو نفر از ماشین اومدن بیرون و ا.ت رو گرفتن
ا.ت در حال تلاش برای اینکه خودشو آزاد کنه گفت : چی...چیکار میکنین ...ول کنید
اونا ا.ت رو کشون کشون بردن تو ماشین انداختن
تهیونگ با لبخندی ترسناک دستمال رو برد سمت دهن ا.ت و گفت : نترس میخوام به ی خواب موقت ببرمت تا کار منم راحت تر شه
و بزور دستمال آغشته به ماده بیهوش کننده رو روی بینی و دهن ا.ت قرار داد ا.ت اول تحمل کرد و نفس نکشید ولی آخرش کم آورد و با اولین نفسی که کشید . ماده بیهوش کننده رو به شش هاش راه داد
کم کم گیج شد و....سیاهی مطلق
زمانی چشم از هم باز کرد که تو ی اتاق بود. جلو روش ی مرد بود
خیره به چهره مرد
محو چهره اش شده بود
که صدای بم کوک رو شنید : چیه
ا.ت با لبخندی رک حرفشو زد : خشگلی
یکم که گذشت ا.ت شورع کرد دوباره حرف زدن
ا.ت: حالا ببینم خفت گیرین یا ....
آدم ربا. یا چی
بعد مکثی گفت : البته بهت میخوره ی سوپر استار باشی با این قیافه نه ی خفت گیر
نکنه میخواین از پدر و مادرم پول بخواید تا آزادم کنید باید بگم که من بزور تو خانواده ام موندم. در اصل خانواده ام دنبال بهانه ان منو بندازن دور
کوک با همون آرامش جهنمی که از هر چیزی ترسناک تر بود بهش نگاه میکرد
بعد ا.ت با لبخندی گفت : خب آقا چیکاره اید چرا منو اوردی اینجا خفت گیر کع نیستین
که کوک خندید. خنده ای تلخ. ترسناک ، درد ناک ...
کوک با خنده : پس میخوای بازی کنیم اره.
خوب بلدی خودتو به اون راه بزنی
چرخید سمت در
اما نه واسه اینکه بره
فقط واسه اینکه اون چاقوی کوچیک لعنتی رو از جیبش بیاره بیرون
با سرعتی پر شتاب برگشت سمت ا.ت بت فاصله ای نفس گیر ازش تیزی چاقو رو خیلی خیلی خیلی نزدیک به چشم ا.ت نگه داشته بود. جوری که با ی هل خیلی اروم ا.ت یکی از چشاش به فنا میرفت
کوک با همون خنده ترسناک : بیا بازی میکنیم
یکم که گذشت لبخند محو شد و بلند داد زد : آره بازی میکنیم همونطور که تو با جون خانواده ی من بازی کردی
ا.ت ترسیده و شوکه و متعجب. گفت : چ...
#پارت_3
از زبان راوی :
تهیونگ با چند نفر رفت سراغ ا.ت
سراغ دختر بیچاره ای که بی خبر آتیش درون کوک رو روشن کرده بود
تهیونگ در ماشین رو باز کرد
به ا.ت که از پیاده رو داشت میرفت نگاه کرد با لبخندی مصنوعی گفت : خانم این آدرس رو میدونین کجاست.
ا.ت : ببخشید؟
ته:.....
ا.ت یکم مشکوک چند قدمی رفت عقب
تهیونگ : اههه میخواستم مهربون باشم.
بچه ها دست به کار شین عجله داریم
که دو نفر از ماشین اومدن بیرون و ا.ت رو گرفتن
ا.ت در حال تلاش برای اینکه خودشو آزاد کنه گفت : چی...چیکار میکنین ...ول کنید
اونا ا.ت رو کشون کشون بردن تو ماشین انداختن
تهیونگ با لبخندی ترسناک دستمال رو برد سمت دهن ا.ت و گفت : نترس میخوام به ی خواب موقت ببرمت تا کار منم راحت تر شه
و بزور دستمال آغشته به ماده بیهوش کننده رو روی بینی و دهن ا.ت قرار داد ا.ت اول تحمل کرد و نفس نکشید ولی آخرش کم آورد و با اولین نفسی که کشید . ماده بیهوش کننده رو به شش هاش راه داد
کم کم گیج شد و....سیاهی مطلق
زمانی چشم از هم باز کرد که تو ی اتاق بود. جلو روش ی مرد بود
خیره به چهره مرد
محو چهره اش شده بود
که صدای بم کوک رو شنید : چیه
ا.ت با لبخندی رک حرفشو زد : خشگلی
یکم که گذشت ا.ت شورع کرد دوباره حرف زدن
ا.ت: حالا ببینم خفت گیرین یا ....
آدم ربا. یا چی
بعد مکثی گفت : البته بهت میخوره ی سوپر استار باشی با این قیافه نه ی خفت گیر
نکنه میخواین از پدر و مادرم پول بخواید تا آزادم کنید باید بگم که من بزور تو خانواده ام موندم. در اصل خانواده ام دنبال بهانه ان منو بندازن دور
کوک با همون آرامش جهنمی که از هر چیزی ترسناک تر بود بهش نگاه میکرد
بعد ا.ت با لبخندی گفت : خب آقا چیکاره اید چرا منو اوردی اینجا خفت گیر کع نیستین
که کوک خندید. خنده ای تلخ. ترسناک ، درد ناک ...
کوک با خنده : پس میخوای بازی کنیم اره.
خوب بلدی خودتو به اون راه بزنی
چرخید سمت در
اما نه واسه اینکه بره
فقط واسه اینکه اون چاقوی کوچیک لعنتی رو از جیبش بیاره بیرون
با سرعتی پر شتاب برگشت سمت ا.ت بت فاصله ای نفس گیر ازش تیزی چاقو رو خیلی خیلی خیلی نزدیک به چشم ا.ت نگه داشته بود. جوری که با ی هل خیلی اروم ا.ت یکی از چشاش به فنا میرفت
کوک با همون خنده ترسناک : بیا بازی میکنیم
یکم که گذشت لبخند محو شد و بلند داد زد : آره بازی میکنیم همونطور که تو با جون خانواده ی من بازی کردی
ا.ت ترسیده و شوکه و متعجب. گفت : چ...
- ۶۱
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط