(✿) ظهور ازدواج (✿)
(✿) ظهور ازدواج (✿)
(♡)پارت ۱۴۶(♡)
جیمین : خود کنه شه..
و رفت سمت ایفون.. دستي به پیرهنم کشیدم و اروم رفتم جلو و نزدیك در ایستادم.
جیمین در بالا رو هم باز کرد و منتظر شد.. همون مردي که اون دفعه جلوي خونه دیده بودمش.. چشم ابی با موهاي طلايي در حالیکه یه پیرهن مردونه چهارخونه کرم قهوه اي پوشيده بود..
به جیمین دست داد و با شیطنت گفت:جنگ شده بود؟۲۰بار اومدم..کجا تشریف داشتین؟
جیمین بهش اخم کرد و با غیض گفت:سلام حضرت اقا..ببخشید سري بعد رفت و امدمون رو با شما هماهنگ
فرد حتما بكن. جیمین هدایتش کرد .داخل.
اومد جلو که نگاهش به من خورد. با استرس دستامو به هم قفل کردم و لبخند زدم و سریع
گفتم: سلام.. نگاهي از سرتاپام انداخت و گفت: عه سلام..خوبین؟
ممنون. و سریع لبخند زد و دستش رو سمتم گرفت و گفت: من فرد ام... بچه ها فردريك صدام میکنن.. خواستم باهاش دست بدم که تند و اشفته دستشو عقب کشید و گفت: نه...نه..من..
و کلافه و مضطرب به جمین نگاه کرد و گفت:اسمم چي
بود؟ متعجب نگاش کردم و سعی کردم لبخند نزنم.. پس شوخ بود..
جیمین زد پشت کمرش و با غیض :گفت ادم باش. از لحظه اول نشون نده چقدر مشکل داري..
اول نشون نده چقدر مشکل داري. و به من نگاه کرد و گفت:شوخی میکنه..
فرد باز دستشو سمتم گرفت و گفت: خیله خوب بابا..تو از منم بدتري.. يادم اومد. خانوم فردريكم فرد صدام میزنن. لبخند زدم و دستمو توي دستش گذاشتم و گفتم:الا. دستمو فشرد و گفت: به به خوشبختم إلا خانوم..تعريفتون رو زیاد شنیدم..
متعجب گفتم:تعریف منو؟از کي؟ تند گفت: جیمین دیگه...
و مشتاقانه گفت: حالا یه سوال زن جیمین بودن چه
احساسي داره؟ راستشو بگيناا..
يه دفعه از اين سوال بي مقدمه جا خوردم. اصلا نمیدونستم چي بايد بگم.. گنگ دهن باز کردم که جیمین با غیض گفت:فرد..
فرد: خیله خوب..
کف دستم و دستمو که هنوز توي دستش بود برگردوند و به نگاه کردم و شوکه گفت: اوه اوه.. دختر تو چه بخت و اقبالی
داري.. و با اون دستش به کف دستم اشاره کرد و به جیمین نگاه کرد
و گفت همه چیزش از کف دستش معلومه..
جیمین کلافه و بي حوصله چشماشو چرخوند و زیرلب
گفت باز شروع کرد.
فرد عین فالگیرا گفت: ببین دختر تو بختت خيلي سياهه.. ابرومو بالا انداختم و گفتم یه چيزي بگو که ندونم.. اونم ابرو بالا انداخت و گفت:جدي ميدونستي؟ نگاهي به جیمین انداختم و بعد دوباره فرد و گفتم:اره..معلوم
بود.
تیکه اشکارم به جیمز رو گرفت و يهو خيلي بلند زد زير خنده و دستاشو به هم کوبید و گفت:نه..خوبه..کم کم و ذره ذره داره ازت خوشم میاد
و زد تو شکم جیمین
جیمین با حرص اداي خنده درآور و گفت هرهرهر.. سعی کردم بلند نخندم. فرد سکه اي جلوم گرفت و گفت پس بذار همه حقه هامو همینجا جلوي در سوار کنم. اینو باش..اگه تو ببري په رازي رو بهت میگم که سرلوحه زندگیت با این قوزمیت باشه... اگه من بردم یه راز بزرگ زندگیتو بهم ميگي و بهم احترام
(♡)پارت ۱۴۶(♡)
جیمین : خود کنه شه..
و رفت سمت ایفون.. دستي به پیرهنم کشیدم و اروم رفتم جلو و نزدیك در ایستادم.
جیمین در بالا رو هم باز کرد و منتظر شد.. همون مردي که اون دفعه جلوي خونه دیده بودمش.. چشم ابی با موهاي طلايي در حالیکه یه پیرهن مردونه چهارخونه کرم قهوه اي پوشيده بود..
به جیمین دست داد و با شیطنت گفت:جنگ شده بود؟۲۰بار اومدم..کجا تشریف داشتین؟
جیمین بهش اخم کرد و با غیض گفت:سلام حضرت اقا..ببخشید سري بعد رفت و امدمون رو با شما هماهنگ
فرد حتما بكن. جیمین هدایتش کرد .داخل.
اومد جلو که نگاهش به من خورد. با استرس دستامو به هم قفل کردم و لبخند زدم و سریع
گفتم: سلام.. نگاهي از سرتاپام انداخت و گفت: عه سلام..خوبین؟
ممنون. و سریع لبخند زد و دستش رو سمتم گرفت و گفت: من فرد ام... بچه ها فردريك صدام میکنن.. خواستم باهاش دست بدم که تند و اشفته دستشو عقب کشید و گفت: نه...نه..من..
و کلافه و مضطرب به جمین نگاه کرد و گفت:اسمم چي
بود؟ متعجب نگاش کردم و سعی کردم لبخند نزنم.. پس شوخ بود..
جیمین زد پشت کمرش و با غیض :گفت ادم باش. از لحظه اول نشون نده چقدر مشکل داري..
اول نشون نده چقدر مشکل داري. و به من نگاه کرد و گفت:شوخی میکنه..
فرد باز دستشو سمتم گرفت و گفت: خیله خوب بابا..تو از منم بدتري.. يادم اومد. خانوم فردريكم فرد صدام میزنن. لبخند زدم و دستمو توي دستش گذاشتم و گفتم:الا. دستمو فشرد و گفت: به به خوشبختم إلا خانوم..تعريفتون رو زیاد شنیدم..
متعجب گفتم:تعریف منو؟از کي؟ تند گفت: جیمین دیگه...
و مشتاقانه گفت: حالا یه سوال زن جیمین بودن چه
احساسي داره؟ راستشو بگيناا..
يه دفعه از اين سوال بي مقدمه جا خوردم. اصلا نمیدونستم چي بايد بگم.. گنگ دهن باز کردم که جیمین با غیض گفت:فرد..
فرد: خیله خوب..
کف دستم و دستمو که هنوز توي دستش بود برگردوند و به نگاه کردم و شوکه گفت: اوه اوه.. دختر تو چه بخت و اقبالی
داري.. و با اون دستش به کف دستم اشاره کرد و به جیمین نگاه کرد
و گفت همه چیزش از کف دستش معلومه..
جیمین کلافه و بي حوصله چشماشو چرخوند و زیرلب
گفت باز شروع کرد.
فرد عین فالگیرا گفت: ببین دختر تو بختت خيلي سياهه.. ابرومو بالا انداختم و گفتم یه چيزي بگو که ندونم.. اونم ابرو بالا انداخت و گفت:جدي ميدونستي؟ نگاهي به جیمین انداختم و بعد دوباره فرد و گفتم:اره..معلوم
بود.
تیکه اشکارم به جیمز رو گرفت و يهو خيلي بلند زد زير خنده و دستاشو به هم کوبید و گفت:نه..خوبه..کم کم و ذره ذره داره ازت خوشم میاد
و زد تو شکم جیمین
جیمین با حرص اداي خنده درآور و گفت هرهرهر.. سعی کردم بلند نخندم. فرد سکه اي جلوم گرفت و گفت پس بذار همه حقه هامو همینجا جلوي در سوار کنم. اینو باش..اگه تو ببري په رازي رو بهت میگم که سرلوحه زندگیت با این قوزمیت باشه... اگه من بردم یه راز بزرگ زندگیتو بهم ميگي و بهم احترام
- ۱۵.۹k
- ۱۲ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط