شب
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁹.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
...شب، ۲۳:۷...
با پاپکُرنی که به بغل گرفته بود سمت تلوزیون رفت و روی مبل نشست، کنترل رو برداشت و با فشار دادن دکمه اش فیلم شروع شد. با هیجان به خاطر ترسناک بودنش با دقت بهش زل زد، ژانر ترسناک یکی از مورد علاقه هاش بود.
دونه ای از پاپکرن رو داخل دهنش گذاشت که گوشیش ویبره رفت، نگاهش رو از تلوزیون گرفت و به صفحه گوشیش نگاه کرد.
پیامی از آنا، نوشته:
«لوسی جونم، حوصلم سر میره تو این خونه فردا بیا بریم سینما یا یه جایی فقط منو نجات بده»
خندهی ریزی کرد و انگشتش رو روی صفحه کشید و شروع به تایپ کردن کرد:
« ببخشید آنا، نمیتونیم فردا بریم، خودت که خانواده ام رو میشناسی تا وقتی نیان نمیتونم غیر مدرسه جای دیگه ای برم.»
دونه ی دیگه ای از پاپکرن رو قورت داد که آنا سریع جواب پیامش رو داد:
« لعنتی افسرده شدم، باشه پس بمونه برا یه روز دیگه T_T»
لوسیا در آخر تنها یک استیکر خنده فرستاد و گوشی رو خاموش کرد، و به ادامه فیلمش پرداخت.
.
.
...صبح...
سریع لنگه ی دیگه کفشش رو پوشید و با سرعت سمت مدرسه دوید، باز خدارو شکر خونشون کمی به مدرسه نزدیک بود، اما بازم باید زود تر بیدار بشه تا برسه.
نفس زنان به درِ باز مدرسه لبخند زد و دستاس رو به زانو گرفت و از خستگی چهرهاش جمع شد.
سریع سمت کلاسش رفت و وارد کلاس شد. سر و صدای عجیبی بر پا شده بود، بعضی یا به گوشی خیره بودن و نیششون باز بود یا با هم دیگه حرف میزدن و میخندیدن.
آنا تا لوسیا رو دید سریع اومد سمتش و با ذوق گفت: لوسی اگه بدونی چیشده!
لوسیا کوله اش رو روی صندلیش انداخت و گفت: چی؟
آنا: جئون جونگکوک، دیروز رسیده اسپانیا، الان تو مدرسه است، برگشته!!
لوسیا تک خنده ای کرد و گفت: منم فکر کردم چیشده.
آنا با اخم الکی گفت: هی، کل مدرسه هیجان زده ان، تو چته؟
لوسیا: ببخشید چرا باید برای برگشت رهبر این فاجعه ها لبخند بزنم؟
آنا چشم غره ای رفت و سر جاش نشست: عوضش رو با جذابیتش پرداخت میکنه!
لوسیا: انقدر چرت نگو، کتابتو باز کن!
آنا غرغر کنان جواب داد: باشههه.
ساعاتی بعد، وقت ناهار رسید، زنگ که به صدا در اومد آنا مثل همیشه دست لوسیا رو گرفت تا به موقع قبل تصاحب جا های خوب، برسن اونجا.
با نفس زنان وارد سالن ناهار خوری شدن. لوسیا خندید و گفت: تو چطور انقدر سریع میدویی دختر!
آنا هم خندید و گفت: قبلا نفر اول دو میدانی بودم.
لوسیا با تعجب گفت: واقعا؟
آنا: نه.
لوسیا چشم غره ای رفت و دست آنا رو گرفت و سمت میزی رفتن و بعد گذاشتن کارت هاشون نشستن.
آنا کمی بعد گفت : من میرم غذا هامون رو بگیرم و بیام.
لوسیا « باشه» ای گفت و منتظر نشست.
ادامه دارد...
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
...شب، ۲۳:۷...
با پاپکُرنی که به بغل گرفته بود سمت تلوزیون رفت و روی مبل نشست، کنترل رو برداشت و با فشار دادن دکمه اش فیلم شروع شد. با هیجان به خاطر ترسناک بودنش با دقت بهش زل زد، ژانر ترسناک یکی از مورد علاقه هاش بود.
دونه ای از پاپکرن رو داخل دهنش گذاشت که گوشیش ویبره رفت، نگاهش رو از تلوزیون گرفت و به صفحه گوشیش نگاه کرد.
پیامی از آنا، نوشته:
«لوسی جونم، حوصلم سر میره تو این خونه فردا بیا بریم سینما یا یه جایی فقط منو نجات بده»
خندهی ریزی کرد و انگشتش رو روی صفحه کشید و شروع به تایپ کردن کرد:
« ببخشید آنا، نمیتونیم فردا بریم، خودت که خانواده ام رو میشناسی تا وقتی نیان نمیتونم غیر مدرسه جای دیگه ای برم.»
دونه ی دیگه ای از پاپکرن رو قورت داد که آنا سریع جواب پیامش رو داد:
« لعنتی افسرده شدم، باشه پس بمونه برا یه روز دیگه T_T»
لوسیا در آخر تنها یک استیکر خنده فرستاد و گوشی رو خاموش کرد، و به ادامه فیلمش پرداخت.
.
.
...صبح...
سریع لنگه ی دیگه کفشش رو پوشید و با سرعت سمت مدرسه دوید، باز خدارو شکر خونشون کمی به مدرسه نزدیک بود، اما بازم باید زود تر بیدار بشه تا برسه.
نفس زنان به درِ باز مدرسه لبخند زد و دستاس رو به زانو گرفت و از خستگی چهرهاش جمع شد.
سریع سمت کلاسش رفت و وارد کلاس شد. سر و صدای عجیبی بر پا شده بود، بعضی یا به گوشی خیره بودن و نیششون باز بود یا با هم دیگه حرف میزدن و میخندیدن.
آنا تا لوسیا رو دید سریع اومد سمتش و با ذوق گفت: لوسی اگه بدونی چیشده!
لوسیا کوله اش رو روی صندلیش انداخت و گفت: چی؟
آنا: جئون جونگکوک، دیروز رسیده اسپانیا، الان تو مدرسه است، برگشته!!
لوسیا تک خنده ای کرد و گفت: منم فکر کردم چیشده.
آنا با اخم الکی گفت: هی، کل مدرسه هیجان زده ان، تو چته؟
لوسیا: ببخشید چرا باید برای برگشت رهبر این فاجعه ها لبخند بزنم؟
آنا چشم غره ای رفت و سر جاش نشست: عوضش رو با جذابیتش پرداخت میکنه!
لوسیا: انقدر چرت نگو، کتابتو باز کن!
آنا غرغر کنان جواب داد: باشههه.
ساعاتی بعد، وقت ناهار رسید، زنگ که به صدا در اومد آنا مثل همیشه دست لوسیا رو گرفت تا به موقع قبل تصاحب جا های خوب، برسن اونجا.
با نفس زنان وارد سالن ناهار خوری شدن. لوسیا خندید و گفت: تو چطور انقدر سریع میدویی دختر!
آنا هم خندید و گفت: قبلا نفر اول دو میدانی بودم.
لوسیا با تعجب گفت: واقعا؟
آنا: نه.
لوسیا چشم غره ای رفت و دست آنا رو گرفت و سمت میزی رفتن و بعد گذاشتن کارت هاشون نشستن.
آنا کمی بعد گفت : من میرم غذا هامون رو بگیرم و بیام.
لوسیا « باشه» ای گفت و منتظر نشست.
ادامه دارد...
- ۳.۰k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط