{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part²⁵

Part²⁵
ا.ت ویو:
مامان جلوم سبز شد گفت
مامان:چطور بود
لبخندی زدم گفتم
ا.ت:خوب بود
بابا که روی مبل نشسته بود و نگاه تلویزیون میکرد گفت
بابا:خوش گذشت؟
سرم رو تکون دادم گفتم
ا.ت:خوب بود
بابا سرش رو تکون داد و منم سمت اتاقم رفتم از خستگی زیاد تا به تخت رسیدم چشمام روی هم افتادن و خوابم برد
روز ها به سرعت میگذشتن..تا روز عروسی..دلشوره خیلی بدی داشتم..هر لحظه استرسم بیشتر از قبل میشد..با دستام بازی میکردم تا کمی از دلشوره ای که داشتم کم بشه..
با صدای خانومی که داشت لباسمو مرتب میکرد گفت
زن:تموم شد
با حرفش نگاهی از توی اینه به خودم انداختم..زیبا شده بودم..اما دلم میخواست این لباس رو برای کسی بپوشم که واقعا دوستش داشتم..همون جور که به خودم نگاه میکردم مانیا کنارم ایستاد گفت
مانیا:خیلی خوشگل شدی
از توی اینه نگاهی بهش انداختم که گفت
مانیا:چیه..اونجوری نگاهم نکن خب راست میگم
چرخیدم سمتش گفتم
ا.ت:امروز بدجور دلشوره دارم
مانیا دستمو گرفت گفت
مانیا:همچی درست میشه
اهی کشیدم گفتم
ا.ت:امیدوارم
مانیا رو کرد سمت یکی از درهایی که توی اتاق بود گفت
مانیا:دیگه وقت عکس گرفتنه
و منو همراه خودش کشوند توی یکی از اتاق های دیگه..این اتاق برای عکاسی بود..مانیا منو روی کاناپه ای که اونجا بود نشود و یکی از خدمه های اونجا سمتم اومد و لباسمو مرتب کرد..مانیا کنارم نشست و عکاس کلی عکس ازمون گرفت..
گرم عکس گرفتن شده بودیم که در باز شد و مامانم همراه با بابا و یونگی وارد اتاق شدن..با هر کدومشون یه عکس گرفتم..بعد از رفتن همشون به تالار اصلی مانیا روبروم ایستاده بود و کلی باهام حرف میزد تا استرسم کم بشه..ازش ممنون بودم که انقدر به فکرمه..
با ببخشید یه نفر نگاه جفتمون به در خورد..تهیونگ توی چهارچوب در ایستاده بود..مانیا تا دید تهیونگه گفت
مانیا:داشتم میگفتم که برم توی سالن بشینم تا تو بیایی
و از اتاق خارج شد..نگاهی از سرتاپا به تهیونگ انداختم..کت شلوار مشکی و خوش دوختی که تنش بود خیلی بهش میومد..موهاش رو بالا داده بود و فرم صورتش رو خیلی زیبا کرده بود..با قدم های اروم اما بلند اومد سمتم و درست رو برم قرار گرفت..خیره بهش منتظر بودم حرفی بزنه اما انگار چیزی برای گفتن نداشت..نگاهمو دادم به چشماش..چشماش عجیب بودن..برق میزدن..
با صدای عکاس که میگفت
عکاس:لطفا کنار همسرتون بشینید تا ازتون عکس بگیرم
تهیونگ بدون هیچ حرفی کنار نشست..بوی عطرش توی بینیم پیچید..درست معلوم بود چقدر عطرش گرونه
عکاس:لطفا لبخند بزنید
با گفتن این حرف لبخندی زدم..برای یک لحظه کنجکاو شدم ببینم تهیونگ لبخند میزنه یا نه با چرخوندن سرم سمت تهیونگ دیدم که...
ادامه دارد
حمایت فراموش نشه🍷
لایک و کامنت فراموش نشه ✨
دیدگاه ها (۱)

Part ²⁶ا.ت ویو:دیدم که تهیونگ از قبل داشت نگاهم میکرد..هنوز ...

Part ²⁷ا.ت ویو:ا.ت:من مین ا.ت، تو را بعنوان همسر وفادار خود ...

Part ²⁴ا.ت ویو:تهیونگ:نه دیرمون میشه لبامو محکم روی هم فشار ...

Part ²³ا.ت ویو:روی مبل روبروی تلویزیون نشسته بودم و خیره تلو...

I loved be angel PART 27ویو فردا تهیونگ. صبح زود بیدار شدم ...

𝒑𝒂𝒓𝒕:16ویو ا/تهنوز تهیونگ نیومده منم از فرصت استفاده کردم و ...

فیک { من کی هستم؟ } 𝗉.𝟦 یه بنده خدایی این پارت رو گزارش کرد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط