Part
Part ²⁴
ا.ت ویو:
تهیونگ:نه دیرمون میشه
لبامو محکم روی هم فشار دادم و کلی حرص خوردم..میدونستم بحث کردن باهاش فاییده ای نداره و بیخیال شدم..از توی کیفم چند تا شکلات در اوردم و گذاشتم توی دهنم تا ضعفم رفع بشه..مدتی نگذشته بود که ماشین ایست کرد..از پنجره نگاهی به برون انداختم که تهیونگ از ماشین پیاده شد..همراهش پیاده شدم و کمی عقب تر ازش راه میرفتم..در باز شد و کلی خدمه جلومون تعظیم کردن..واقعا در مورد تهیونگ کنجکاو شده بودم که چرا هرجا میریم اینجوری براش تعظیم میکنن..با اومدن یه زن جوان جلومون افکارم پرید
زن:خیلی خوش اومدین اقای کیم..چه کمکی از دستم بر میاد؟
تهیونگ کمی به اطرافش نگاه کرد گفت
تهیونگ:یکی از بهترین و گرون ترین کارهاتون رو میخوام
با حرفش تعجب کردم..خانومه مارو به سمت چند تا مبل که گوشه ای از سالن چیده شده بود برد و روبه تهیونگ گفت
زن:بفرمایید بشینید
و برگشت سمت من گفت
زن:شما دنبال من بیایین
نگاهی به تهیونگ انداختم که مثل همیشه به روبروش خیره شده بود..همراه خانومه رفتم و منو به سمت یه اتاق پرو راهنمایی کرد..با پوشیدن لباس با کمک اون خانومه نگاهی به خودم از توی اینه قدی اتاق پرو انداختم..هیچ وقت فکرشو نمیکردم انقد زود این لباس سفید رو بپوشم
از اتاق اومدم بیرون و درست روبروی تهیونگ ایستادم..کاملا خونسرد گفت
تهیونگ:یکم زیادی شلوغه
دوباره وارد اتاق شدم و یه لباس دیگه رو امتحان کردم و اومدم بیرون..تهیونگ دوباره نگاهی انداخت گفت
تهیونگ:بالا تنش زیادی لخته
اهی کشیدم و این روند تا سه بار ادامه داشت یا میگفت
تهیونگ:خیلی سادست
تهیونگ:نه زیاد مناسب نیست
تهیونگ:این بزرگه
تهیونگ:این زادی کوچیکه
دیگه داشتم از دستش عصبانی میشدم و امیدوارم بودم از این یکی خوشش بیاد..از اتاق رفتم بیرون و دوباره نگاهم کرد..اما این نگاهش فرق داشت..انگار که داشت تحسینم میکرد..اما هنوزم کاملا حدی و خونسرد بود
تهیونگ:این خوبه
نفسی اسوده کشیدم و رفتم لباس رو در اوردم..از اتاق اومدم بیرون دیدم تهیونگ جلوی در منتظرمه..رفتم کنارش گفتم
ا.ت:پس لباس کو
تهیونگ از در بیرون رفت گفت
تهیونگ:میفرستنش
ا.ت:اهااا
بعد از اون کلی توی مغازه ها چرخیدم تا حداقل کمی خرید کنم تا بابا چیزی بهم نگه..به دستای خودم و تهیونگ نگاه کردم کلی پاکت دستمون بود..بلاخره همه پاکت هارو پشت ماشین گذاشتیم و سوار شدیم..هوا دیگه کم کم داشت تاریک میشد..انقد خستم بود که متوجه نشدم کی خوابم برد..با ترمز ماشین چشمامو باز کردم..جلوی خونه بودم قبل از پیاده شدن تهیونگ گفت
تهیونگ:نیازی نیست وسایلی که خریدی رو ببری..میبرمشون
باشه ای گفتم و رفتم سمت خونه..در خونه رو باز کردم که مامان جلوم سبز شد گفت
مامان:چطور بود
لبخندی زدم گفتم
ا.ت:...
ا.ت ویو:
تهیونگ:نه دیرمون میشه
لبامو محکم روی هم فشار دادم و کلی حرص خوردم..میدونستم بحث کردن باهاش فاییده ای نداره و بیخیال شدم..از توی کیفم چند تا شکلات در اوردم و گذاشتم توی دهنم تا ضعفم رفع بشه..مدتی نگذشته بود که ماشین ایست کرد..از پنجره نگاهی به برون انداختم که تهیونگ از ماشین پیاده شد..همراهش پیاده شدم و کمی عقب تر ازش راه میرفتم..در باز شد و کلی خدمه جلومون تعظیم کردن..واقعا در مورد تهیونگ کنجکاو شده بودم که چرا هرجا میریم اینجوری براش تعظیم میکنن..با اومدن یه زن جوان جلومون افکارم پرید
زن:خیلی خوش اومدین اقای کیم..چه کمکی از دستم بر میاد؟
تهیونگ کمی به اطرافش نگاه کرد گفت
تهیونگ:یکی از بهترین و گرون ترین کارهاتون رو میخوام
با حرفش تعجب کردم..خانومه مارو به سمت چند تا مبل که گوشه ای از سالن چیده شده بود برد و روبه تهیونگ گفت
زن:بفرمایید بشینید
و برگشت سمت من گفت
زن:شما دنبال من بیایین
نگاهی به تهیونگ انداختم که مثل همیشه به روبروش خیره شده بود..همراه خانومه رفتم و منو به سمت یه اتاق پرو راهنمایی کرد..با پوشیدن لباس با کمک اون خانومه نگاهی به خودم از توی اینه قدی اتاق پرو انداختم..هیچ وقت فکرشو نمیکردم انقد زود این لباس سفید رو بپوشم
از اتاق اومدم بیرون و درست روبروی تهیونگ ایستادم..کاملا خونسرد گفت
تهیونگ:یکم زیادی شلوغه
دوباره وارد اتاق شدم و یه لباس دیگه رو امتحان کردم و اومدم بیرون..تهیونگ دوباره نگاهی انداخت گفت
تهیونگ:بالا تنش زیادی لخته
اهی کشیدم و این روند تا سه بار ادامه داشت یا میگفت
تهیونگ:خیلی سادست
تهیونگ:نه زیاد مناسب نیست
تهیونگ:این بزرگه
تهیونگ:این زادی کوچیکه
دیگه داشتم از دستش عصبانی میشدم و امیدوارم بودم از این یکی خوشش بیاد..از اتاق رفتم بیرون و دوباره نگاهم کرد..اما این نگاهش فرق داشت..انگار که داشت تحسینم میکرد..اما هنوزم کاملا حدی و خونسرد بود
تهیونگ:این خوبه
نفسی اسوده کشیدم و رفتم لباس رو در اوردم..از اتاق اومدم بیرون دیدم تهیونگ جلوی در منتظرمه..رفتم کنارش گفتم
ا.ت:پس لباس کو
تهیونگ از در بیرون رفت گفت
تهیونگ:میفرستنش
ا.ت:اهااا
بعد از اون کلی توی مغازه ها چرخیدم تا حداقل کمی خرید کنم تا بابا چیزی بهم نگه..به دستای خودم و تهیونگ نگاه کردم کلی پاکت دستمون بود..بلاخره همه پاکت هارو پشت ماشین گذاشتیم و سوار شدیم..هوا دیگه کم کم داشت تاریک میشد..انقد خستم بود که متوجه نشدم کی خوابم برد..با ترمز ماشین چشمامو باز کردم..جلوی خونه بودم قبل از پیاده شدن تهیونگ گفت
تهیونگ:نیازی نیست وسایلی که خریدی رو ببری..میبرمشون
باشه ای گفتم و رفتم سمت خونه..در خونه رو باز کردم که مامان جلوم سبز شد گفت
مامان:چطور بود
لبخندی زدم گفتم
ا.ت:...
- ۶.۷k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط