Part

Part ²⁷
ا.ت ویو:
ا.ت:من مین ا.ت، تو را بعنوان همسر وفادار خود انتخاب می کنم، در مقابل این شاهدان سوگند یاد می کنم تا زمانیکه هر دوی ما زنده هستیم به تو عشق می ورزم و از تو مراقبت می کنم. من تو را با تمام ضعف ها و قوت هایت انتخاب کردم همانطور که تو مرا با تمام نقاط ضعف و قدرتم قبول کردی، زمانیکه به کمک احتیاج داشتی به تو کمک خواهم کرد و زمانیکه به کمک احتیاج داشتم به سراغ تو خواهم آمد. من تو را بعنوان کسی که تا پایان عمر با او زندگی خواهم کرد انتخاب کرده ام و تا زمانیکه هر دوی ما زنده هستیم تو را عزیز بدارم
ک
با تموم شدن سوگندی که خوردم کشیش روان نویسی رو بهم داد تا امضا کنم..روان نویس رو از کشیش گرفتم و پایین برگه سوگند نامه رو امضا کردم و بعد کشیش برگه و روان نویس رو ازم گرفت و به تهیونگ داد..تهیونگ مدت کوتاهی بعد برگه رو به کشیش داد که کشیش گفت
کشیش:از همین موقع تا پایان جدایی تان شمارا زن و شوهر اعلام میکن
با این حرف همه دست زدن بلاخره تونستم نگاه اطرافم کنم..ادم هایی که نمی شناختمشون با چهره ای سرد نگاهم میکردن..بین اون ها چشمم به یه فرد اشنا خورد..کمی که فکر کردم فهمیدم همون پسریه که با تهیونگ توی کافه دیده بودمش..نگاهمو ازش گرفتم و دوباره نگاه اطرافم کردم..مرد هایی با هیکل خیلی بزرگ دور تا دور سالن ایستاده بودن..ذهنم قفل بود و نمیدونستم برای چی اینجا ایستادن..دلم طاقت این همه کنجکاوی رو نداشت اما هیچ جوره دلم نمیخواست با این مرد مغرور حرف بزنم..بخیال کنجکاویم شدم که دیدم مامان بابام و یونگی کنارمون ایستادن و میخوان عکس بگیرن..با شماره معکوس عکاس لبخندی زدم و عکس رو گرفت..

در سالن اهنگ ملایمی پخش مید بود و همه‌ی مهمون ها در حال خوردن شام بودن..نگاهی به غذام انداختم..اصلا اشتهایی نداشتم که حتی یه تیکه از غذا رو هم بخورم..اخر هم چند تیکه از غذام رو خوردم تا ضعف نکنم..

توی ماشین نشسته بودم با دسته گلی که توی دستم بود بازی میکردم..کم و بیش به بیرون نگاهی مینداختم..سرگرم بازی با خودم بودم که ماشین ترمز کرد..اول نگاهی به بیرون و بعد نگاهی به تهیونگ انداختم که به روبروش خیره شده بود..سسرم رو چرخوندم و نگاه بیرون کردم..همه جا تاریک و ساکت بود..شیشه ماشین رو کمی پایین دادم تا نفسی تازه کنم..هوای بیرون خنک بود و با لباسی که من پوشیده بودم تنم مور مور شد..
مدتی از توقف مون نگذشته بود که تهیونگ از ماشین پیاده شد گفت
تهیونگ:پیاده شو
با تعجب نگاهی به بیرون انداختم گفتم
ا.ت:ولی اینجا که هیچی نیست
بدون حرف از در ماشین رو بست و منم به اجبار در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم..و برگشتم که برم اونور ماشین که دیدم

ادامه دارد

حمایت فراموش نشه🍷
دیدگاه ها (۰)

Part ²⁸ا.ت ویو:دیدم که یه خونه خیلی بزرگ درست جلومون قرار دا...

Part ²⁹ا.ت ویو:همه جای اتاق رو خوب نگاه کردم..بعد از دوش گرف...

Part ²⁶ا.ت ویو:دیدم که تهیونگ از قبل داشت نگاهم میکرد..هنوز ...

Part²⁵ا.ت ویو: مامان جلوم سبز شد گفتمامان:چطور بودلبخندی زدم...

love Between the Tides²³م:شما چند وقته همو میشناسید؟ با سرعت...

love Between the Tides²⁴تهیونگم: خوش گذشتتهیونگ: آره خیلی خو...

: دختر خاله تهیونگ با صدای بلند خندید و گفت اینو از تو سطل ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط