{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چندپارتی جونگکوک

چندپارتی جونگکوک
پارت⁵ آخر
بعد از گذشت مدتی سرتو از توی گردنش بیرون میاری و جدا میشی و میگی : دیرمون میشه زودتر حاضر شو ...
_ باشه عزیزم...
وقتی از بغلش بیرون میری سریع به سمت اتاقش  میره و لباساشو عوض میکنه .
با یه کت و شلوار مشکی و رسمی جلوی تو میاد  و میگه : نظرت چیه کوچولوی من؟
با لبخند بهش خیره میشی و میگی : عالی شدی ...حالا بیا بریم ...
دستتو میگیره و با هم از در خونش بیرون میرین .
تو سوار ماشینت میشی و قبل از اینکه راه بیفتین میگی: من میرم یه سر جایی برمیگردم ،پس تو زودتر برو پیش خانوادت .
_ باشه ،ولی زود بیا ...
لبخندی ملیح میزنی و میگی : باشه ...
ماشین و روشن میکنی و از پارکینگ خونش بیرون میری .
بعد از یه ربع روندن ماشین جلوی یه گلفروشی نگه میداری ،یه سبد گل بزرگ میخری و  به سمت رستورانی که قرار دارین به راه میفتی.
توی راه بودی که جونگکوک بهت زنگ زد از پشت فرمون  جوابشو دادی و اون گفت که زودتر خودتو برسونی ...
تو پارکینگ رستوران پارک میکنی و وارد اتاقی میشی که جونگکوک رزرو کرده بود.
با ورود تو خانوادش از سر جاشون بلند شدن تو به نشانه ی احترام تعظیم کردی .
مادر جونگکوک جلو اومد و تو رو در آغوش کشید و گفت : چقدر بزرگ شدی عزیز دلم ...
+ شما... منو میشناسی ؟
_معلومه دیگه تو و خانوادت همسایه ی ما بودین ...صبر کن هیچی یادت نیست ؟
با سردرگمی گفتی : راستش ...از وقتی که رفتم آمریکا تمام خاطراتی که توی کره داشتم نامفهوم شده ،فقط یه چیزو یادم میاد .
اونم اینه که جونگکوک همبازی و بهترین دوست من بوده و الان با اجازه ی شما و خانوادم قراره شوهرم بشه...
مادرش لبخندی گرم به تو میزنه و جونگکوک دستتو میگیره و کمکت میکنه ، صندلی رو برات بیرون میکشه و تو میشینی ...
بعد از گذشت یک ساعت گفت و گو و خوش و بش ناگهان پدر جونگکوک میگه : من با این ازدواج مخالفتی ندارم و روبه مادر جونگکوک میکنه و منتظر پاسخ اون میمونه .
مادر جونگکوک نگاهی به جونگکوک میندازه و بعد رو به تو میگه : من هم مخالفتی ندارم اما ...حتما باید دوباره خانواده ات  رو ببینم ات جان...
لبخندی میزنی و میگی : چشم ،حتما...
بعد از قرار ملاقات با خانواده ی جونگکوک یک ساعت تا دیدار با خانواده ی تو فرصت داشتین برای همین تصمیم میگیرین به یه کتابخونه برین و اون زمان رو با آرامش بگذرونین .
حین کتاب خوندن جونگکوک همش به تو خیره میشد و موهاتو پشت گوشت میداد و دم گوشت زمزمه میکرد .
بعد از گذشت اون یک ساعت به محل قرار بعدی میرین و خانواده ی تو جونگکوک رو ملاقات میکنن و کلی مرور خاطرات میکنن.
وقتی از رستوران بیرون میاین تقریبا ساعت ۱۱ شبه و باید به خونه برگردی ؛ جونگکوک تو رو بغل میکنه و دم گوشت زمزمه میکنه و میگه: فردا تو شرکت میبینمت خانم کوچولو ، مراقب خودت باش ....
راستی ، فردا یه سر بیا دفترم برنانه عروسی رو بچینیم .
دستتو دورش حلقه میکنی و با لحن کیوتت میگی : باشه...

صبح روز بعد تو دفتر جونگکوک برنامه عروسی رو میچینین و قرار بر این میشه که یه عروسی ساده بگیرین و هر چه زودتر این عروسی سر بگیره ...💜

اینم از یه چندپارتی دیگه ...
امیدوارم خوشتون اومده باشه و راستی این چند روز حمایت ها خیلی کم شده ،ازتون میخوام مثل همیشه باشین قشنگا ...
اگر هم موضوعی درخواستی ای دارین بهم بگین 🎀💙
دیدگاه ها (۵)

بعد از کلی گریه ، بعد از کلی بی قراری از توی تخت بلند شدی .ا...

تکپارتی تام امشب تو هاگوارتز یه جشن خیلی متفاوت برگزار میشه ...

چندپارتی حونگکوک پارت ⁴صبح روز بعد ساعت ۷ از خواب بیدار میشی...

تکپارتی ریگولوسامروز تولد ریگولوسه و تو میخوای براش یه تولد ...

من دیگه گذاشتم خیلی خوب به نام خدا تو داخل یه قتل پیدا میشی ...

بی مناسبت خواستم براتون چندپارتی بزارمم، بده؟ خیلی وقته چندپ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط