pain
#pain
#P¹⁰
«ویو تهیونگ»
سرمو تکون دادم، پرستار هم سِرم رو از دستم درآورد آستینمو پایین داد و رفت
سعی کردم یادم بیاد چیشده که یهو کل اتفاقات از جلوی چشمام رد شد، جئون روی من افتاده بود لبامون روی هم رفته بود که یعنی ما همدیگه رو بوسیدیم!!!!!
نه تهیونگ این یه تصادف بوده
وایی چرا اینجا انقدر گرمه هوفف
بلند شدم رفتم پنجره رو باز کردم ولی هوای بیرون خیلی گرم بود خب بلاخره تابستونه دیگه
«ویو جونگکوک»
لباسه سوهو گرفتم که بهش بگم کیمو بده بغله من که من ببرمش اتاقه پرستاری ولی توجهی به گرفتن لباسش توسط من نکرد و رفت
خب دروغ چرا یکم نگرانه کیم شدم ولی میدونستم چیزیش نمیشه بچه ها رو به سمت کلاس بردم
لباسامونو عوض کردیم و بعد از خوردن زنگ تفریح رفتم توی حیاط و یکم قدم زدم روی یکی از نیمکت ها نشستم و به اطرفم نگاه کردم که نگاهم توی نگاه یه پسر با چشم و موی قهوه ای که همین شاید یک ساعت پیش به صورت اتفاقی لبام روی لباش قرار گرفته بود یکم حسه عجیبی داشت ولی میشد گفت با وجود اینکه تماسه لبای ما خیلی کم و سطحی بود ولی من تونستم مزه ی لبای کیم رو آنالیز کنم و به طرز عجیبی مزه ویسکی میداد درسته مزه ویسکی میداد اونم نه هر ویسکی، ویسکی مورد علاقه ی من، با این فکر لبخنده جذابی زدم، چجوری با اون چشمای براقش داشت نگام میکرد
سرمو چند بار تکون دادم که از این فکر و خیالا بیام بیرون این حرفا چیه دارم راجبه کیم میزنم اخه
با کلی سختی از چشممو از چشماش گرفتم از روی نیمکت بلند شدم و رفتم سمت بوفه مدرسه با اینکه اصلا گرسنه نبودم
«ویو تهیونگ»
از پنجره به بچه هایی که توی حیاط بودن نگاهی انداختم چشمامو چرخوندم و یدفعه چشمام توی چشمای جونگکوک قفل شده از اینکه تو ذهنم با اسمش خطابش کردم تعجب کردم خواستم سرمو تکون بدم ولی اون چشمام نمیذاشتن که من ازشون رو برگردونم که یدفعه جئون بلند شد و رفت و سهو صدای شکمم بلند شد خیلی گرسنه ام بود رفتم به سمت بوفه مدرسه
بوفه مدرسه مثل همیشه شلوغ بود رفتم یدونه قهوه با شکر اضافه و خامه گرفتم
توی راهم یدفعه به جونگکوک نه چیز جئون برخوردم این باعث شد حواسم پرت بشه و پام به پله ی کوچیکی که جلوم بود گیر کنه و روی جونگکوک یعنی جئون فرود بیام کل قهوه روش ریخت منو کنار زد و خودش رو تکوند بعد با صدای بلند بهم تپید
جونگکوک: چته؟ مگه نمیبینی؟ میخوای تلافی اون دفعه که افتادم روت رو در بیاری؟ مثل ادم راه برو خب
یکی از دوستای جئون که اسمش پارک مین سو بود گفت
مین سو: باید پوله خشک شویی لباسشو بدی
جنگکوک: نه نمیخوام به جای اون باید پادوی من باشی
با تعجب سرمو که تا الان پایین بود رو بالا اوردم و گفتم
تهیونگ: چی؟؟!!
#P¹⁰
«ویو تهیونگ»
سرمو تکون دادم، پرستار هم سِرم رو از دستم درآورد آستینمو پایین داد و رفت
سعی کردم یادم بیاد چیشده که یهو کل اتفاقات از جلوی چشمام رد شد، جئون روی من افتاده بود لبامون روی هم رفته بود که یعنی ما همدیگه رو بوسیدیم!!!!!
نه تهیونگ این یه تصادف بوده
وایی چرا اینجا انقدر گرمه هوفف
بلند شدم رفتم پنجره رو باز کردم ولی هوای بیرون خیلی گرم بود خب بلاخره تابستونه دیگه
«ویو جونگکوک»
لباسه سوهو گرفتم که بهش بگم کیمو بده بغله من که من ببرمش اتاقه پرستاری ولی توجهی به گرفتن لباسش توسط من نکرد و رفت
خب دروغ چرا یکم نگرانه کیم شدم ولی میدونستم چیزیش نمیشه بچه ها رو به سمت کلاس بردم
لباسامونو عوض کردیم و بعد از خوردن زنگ تفریح رفتم توی حیاط و یکم قدم زدم روی یکی از نیمکت ها نشستم و به اطرفم نگاه کردم که نگاهم توی نگاه یه پسر با چشم و موی قهوه ای که همین شاید یک ساعت پیش به صورت اتفاقی لبام روی لباش قرار گرفته بود یکم حسه عجیبی داشت ولی میشد گفت با وجود اینکه تماسه لبای ما خیلی کم و سطحی بود ولی من تونستم مزه ی لبای کیم رو آنالیز کنم و به طرز عجیبی مزه ویسکی میداد درسته مزه ویسکی میداد اونم نه هر ویسکی، ویسکی مورد علاقه ی من، با این فکر لبخنده جذابی زدم، چجوری با اون چشمای براقش داشت نگام میکرد
سرمو چند بار تکون دادم که از این فکر و خیالا بیام بیرون این حرفا چیه دارم راجبه کیم میزنم اخه
با کلی سختی از چشممو از چشماش گرفتم از روی نیمکت بلند شدم و رفتم سمت بوفه مدرسه با اینکه اصلا گرسنه نبودم
«ویو تهیونگ»
از پنجره به بچه هایی که توی حیاط بودن نگاهی انداختم چشمامو چرخوندم و یدفعه چشمام توی چشمای جونگکوک قفل شده از اینکه تو ذهنم با اسمش خطابش کردم تعجب کردم خواستم سرمو تکون بدم ولی اون چشمام نمیذاشتن که من ازشون رو برگردونم که یدفعه جئون بلند شد و رفت و سهو صدای شکمم بلند شد خیلی گرسنه ام بود رفتم به سمت بوفه مدرسه
بوفه مدرسه مثل همیشه شلوغ بود رفتم یدونه قهوه با شکر اضافه و خامه گرفتم
توی راهم یدفعه به جونگکوک نه چیز جئون برخوردم این باعث شد حواسم پرت بشه و پام به پله ی کوچیکی که جلوم بود گیر کنه و روی جونگکوک یعنی جئون فرود بیام کل قهوه روش ریخت منو کنار زد و خودش رو تکوند بعد با صدای بلند بهم تپید
جونگکوک: چته؟ مگه نمیبینی؟ میخوای تلافی اون دفعه که افتادم روت رو در بیاری؟ مثل ادم راه برو خب
یکی از دوستای جئون که اسمش پارک مین سو بود گفت
مین سو: باید پوله خشک شویی لباسشو بدی
جنگکوک: نه نمیخوام به جای اون باید پادوی من باشی
با تعجب سرمو که تا الان پایین بود رو بالا اوردم و گفتم
تهیونگ: چی؟؟!!
- ۱.۶k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط