فیک

فیک:مافیای ایتالیا

پارت 5

ات ویو:
از اون شب به بعد نه با هیون حرف زدم نه دیگه دیدمش .این هفته مدرسه هام تموم میشه و خیلی خوشحالم و با دوستام قرار گذاشتیم که بعد مدرسه همه بریم مسافرت خیلی خوشحال بودم و پس فردا میریم پس منم تصمیم گرفتم از الان چمدونم رو جمع کنم .


کوک ویو:
از روز تولد به بعد سرم با کارای بابام مشغول بود اما همش فکرم پیش ات بود نمیدونم همش داشتم به اون فکر میکردم تا اینکه دیدم نامجون بهم زنگ زد. (نامجون از کوک کوچیک تره و همست ات هست اما با کوک دوسته )

نامجون: سلام داداش خوبی
کوک:سلام خوبم تو چی میکنی؟
نامجون: منم خوبم راستی ما داریم با بچه ها مدرسه میریم مسافرت گفتم یه نفر کم داریم میخوای بیای
کوک:نمیدونم بزار یه ساعت دیگه بهت خبر میدم
نامجون:اوکی منتظرم
کوک:اوکی بای
نامجون:بای

چون کارای پدر روی دوش منم افتاده بود بهتر بود از پدر اجازه بگیرم پس رفتم پیشش که دیدم آقای کیم هم هست

کوک:پدر یکی از دوستام بهم گفت که میخواد با دوستاش بره مسافرت اگه میشه منم برم
بابا ی کوک: کدوم دوستت
کوک:همونی که هنوز مدرسه میره
بابای کوک:اووو با کیم نامجون حتما برو
بابای ات:اووو تو با پسر عموی ات دوستی
کوک: نامجون پسر عموی ات هست
بابای ات:آره چه خوب ات هم توی این سفر هست آقای جئون اجازه بده بره چون ات هم هست َاید یکم میونشون باهم خوب بشه تازه کوک من ازت یه خواهشی هم دارم که مواظب ات باشی
بابای کوک:آره برو
کوک:مرسی پدر چشم آقای کیم من مواظب ات هستم

بعد اومد بیرون از اتاق نمیدونم یه‌جورایی خوشحال بودم که ات هم هست اما نمیدونستم که نامجون پسر عموی ات بود پس رفتم توی اتاقم و به نامجون زنگ زدم که میایم بعد نشستم کارام رو کردم

ات ویو: بعد از یک ساعت انتخاب لباس برای پوشیدن توی راه دیدم گوشیم زنگ زد رفتم دیدم هیون بود . دوست نداشتم جوابش رو بدم پس جواب ندادم گوشیم رو گذاشتم روی تخت و رفتم وسایل آرایشیم رو جمع کنم دیدم برای گوشیم پیام اومد ، رفتم دیدم هیون پیام داده

پیام هیون:
آن من معذرت میخوام لطفا اگه پیامم رو دیدی بهم زنگ بزن

دوست داشتم که جوابش رو بدم اما گفتم که بهتره جواب ندم تا بفهمه چه کاری داشته میکرده گوشیم رو گذاشتم کنار لوازم آرایشی رو جمع کردم و بعد به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت 7 بود به دوستم میا و باهم رفتیم بیرون خرید و بعدشم غذا خوردیم .
داشتیم راه میرفتیم که به گوشی منو و میا پیام اومد دیدیم که مدرسه پیام داده گفته که فردا مدرسه تعطیله و میتونید وسایلمون رو برای مسافرت جمع کنیم من که خیلی خوشحال شدم و با میا تصمیم گرفتیم که امشب رو بیار خونه ی ما ....

ادامه دارد.......

پایان پارت 5

بجه ها یکم کم لایو میکنید و اصلا کامنت نمیزارید خواهش میکنم بزارید و شرطیش میکنم

5لایک
4کامنت

هر نظری درباره ی فیک دارید توی دایرکت بهم بگید فعلا بای
دیدگاه ها (۷)

بچه ها به نظرتون توی این سفری که هم ات و هم کوک هستن دوست دا...

بچه ها ببخشید من این چند وقته توی مسافرت بودم و نت نداشتم که...

فیک

پارت 2🌟خب خلاصه بعد از اینکه صبحانه خوردم میا زنگ زد گوشیو ب...

پرنسس کوچولو داستان با خیانت شروع میشهویو ات سلام من لی ات ه...

پارت ۵ فرشته کوچولو ویو ات ساعت ۷ شب بود که کوک بهم گفت برم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط