《 تقاص عشق 》
《 تقاص عشق 》
پارت ۳۱
عصر بود همه عمارت مین خلوت بود فقط ات تو حیاط عمارت زیر درخت ها رویه صندلی نشسته بود دو روزه که نرفته بود مهدکودک ذهن اش هم خیلی درگیر بود
یعنی چرا جیمین تو این دو روز سراغی ازش نگرفته بود
به صندلی تکیه داد بود و چشم هایش را بست نسیم خنکی میوزید بجز صدای پرنده ها تویه عمارت صدای دیگه ای نبود گاهی شاید تو این سکوت بی کسی و صدای دلدار و ببین تو این عصر تو رویاها چهره عاشق
وقتی دلت تنگه براش فقط میخواست چشمانت رو ببندی و بهش فکر کنی و میخوای باهاش لحظه های عاشقانه زیر نم نم بارون داشته باشی
ات درحالی که چشم هایش را بسته بود با خود اش زمزمه کرد
ات : خدایا چرا من این همه دلتنگش هستم انگار چشم به راه یکی هستم چه احساسه مزخرفی هستش
نه " دلتنگی " نه " تنهایی " نه " رهایی" نه " ناراحتی "
پس این چه احساسیه که من دارم
همینجوری در افکار اش غرق بود که صدای دینا به گوش اش میخورد که صدای میکرد خانم معلم اما ات فکر میکرد این صدا تویه ذهن اش هستش اما بازم هم همان صدا را شنید این دفعه چشم هایش را باز کرد با دیدن دینا که کیف کوچولوی تو دست اش بود به سمت اش میدوید خوشحال از رویه صندلی بلند شد دینا با بدو به سمته ات اومد
ات رویه یه پاش نشست و دینا تویه بغلش کرد
ات : دینا کوچولو خیلی دلم برات تنگ شده بود
دینا : منم دلم بلات تنگ سده بود
ات دینا رو از آغوش اش کشید بیرون
ات : با کی اومدی
دینا : بابایی منو رسوند
ات خوشحال به دینا گفت
ات : همنیجا بمون من الان میام
سریع به سمته در عمارت رفت اما با نبودت جیمین مواجه شد نامید دوباره سمته دینا قدم برداشت و آمد پیشش رویه صندلی نشست دینا هم کنارش رویه صندلی نشست
اجوما رو صدا زد اجوما سریع آمد پیشش
ات : اجوما میشه دو لیوان پرتقال برامون بیاری
اجوما : چشم دخترم
اجوما از آنجا رفت ات با لبخند روبه دینا کرد
ات : تو این دو روز مهدکودک رفتی مگه نه
دینا : اله رفتم اما بدون شما هیچ مزه ای نمیده زود خوب شید بیاید مهدکودک و به ما درس بدید
ات دستی به موهای دینا کشید و با لبخند گفت
ات : باشه از این به بعد دیگه میام
دینا : خیلی خیلی خیلی خوسحالم اما عمو یونگی نیست
ات : نه اون الان شرکته
دینا : دلم بلای عمو یونگی خیلی تنگ سده .....
پارت ۳۱
عصر بود همه عمارت مین خلوت بود فقط ات تو حیاط عمارت زیر درخت ها رویه صندلی نشسته بود دو روزه که نرفته بود مهدکودک ذهن اش هم خیلی درگیر بود
یعنی چرا جیمین تو این دو روز سراغی ازش نگرفته بود
به صندلی تکیه داد بود و چشم هایش را بست نسیم خنکی میوزید بجز صدای پرنده ها تویه عمارت صدای دیگه ای نبود گاهی شاید تو این سکوت بی کسی و صدای دلدار و ببین تو این عصر تو رویاها چهره عاشق
وقتی دلت تنگه براش فقط میخواست چشمانت رو ببندی و بهش فکر کنی و میخوای باهاش لحظه های عاشقانه زیر نم نم بارون داشته باشی
ات درحالی که چشم هایش را بسته بود با خود اش زمزمه کرد
ات : خدایا چرا من این همه دلتنگش هستم انگار چشم به راه یکی هستم چه احساسه مزخرفی هستش
نه " دلتنگی " نه " تنهایی " نه " رهایی" نه " ناراحتی "
پس این چه احساسیه که من دارم
همینجوری در افکار اش غرق بود که صدای دینا به گوش اش میخورد که صدای میکرد خانم معلم اما ات فکر میکرد این صدا تویه ذهن اش هستش اما بازم هم همان صدا را شنید این دفعه چشم هایش را باز کرد با دیدن دینا که کیف کوچولوی تو دست اش بود به سمت اش میدوید خوشحال از رویه صندلی بلند شد دینا با بدو به سمته ات اومد
ات رویه یه پاش نشست و دینا تویه بغلش کرد
ات : دینا کوچولو خیلی دلم برات تنگ شده بود
دینا : منم دلم بلات تنگ سده بود
ات دینا رو از آغوش اش کشید بیرون
ات : با کی اومدی
دینا : بابایی منو رسوند
ات خوشحال به دینا گفت
ات : همنیجا بمون من الان میام
سریع به سمته در عمارت رفت اما با نبودت جیمین مواجه شد نامید دوباره سمته دینا قدم برداشت و آمد پیشش رویه صندلی نشست دینا هم کنارش رویه صندلی نشست
اجوما رو صدا زد اجوما سریع آمد پیشش
ات : اجوما میشه دو لیوان پرتقال برامون بیاری
اجوما : چشم دخترم
اجوما از آنجا رفت ات با لبخند روبه دینا کرد
ات : تو این دو روز مهدکودک رفتی مگه نه
دینا : اله رفتم اما بدون شما هیچ مزه ای نمیده زود خوب شید بیاید مهدکودک و به ما درس بدید
ات دستی به موهای دینا کشید و با لبخند گفت
ات : باشه از این به بعد دیگه میام
دینا : خیلی خیلی خیلی خوسحالم اما عمو یونگی نیست
ات : نه اون الان شرکته
دینا : دلم بلای عمو یونگی خیلی تنگ سده .....
- ۱۱.۱k
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط