{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اوه واقعاخودت رو از تو آنه نگاه ن دختر وچولومتاس

"اوه، واقعا؟خودت رو از تو آيينه نگاه كن، دختر كوچولو!متاسفانه اونى كه الان داره به فاك ميره، تويى، نه من..نفس!"
گفت و بعد از اتمامِ جمله اش، يك بوسه نرم روىِ نرمه گوشت كاشت و بعد، سمتِ قفسه سينه ات حركت كرد. 
مردِ بزرگتر، لبها و زبونشو حرکت داد و تا پایین شکمت کشیدشون.
اون واقعا میخواست دیوونه ات کنه و خیلی جالب بود که راهشو هم خوب بلد بود.
 با چشمای خمارت، بهش خيره شدى و با حرص نفستو بیرون دادى:
جیهوپ اما، با بیخیالی خندید و با دستش، سیلی به رونِ پات زد.
با شنیدن ناله بلندت، نیشخند زد و محکمتر از قبل با دستش به رونت کوبید:
"از من متنفرى اما از لبهام، رو نيپلهات عجيب لذت ميبرى، درست نميگم؟"
"حتى همين الانم، از اسپنك شدنِ رون هاىِ خوشگلت خوشت مياد!سرش ميتونم شرط هم ببندم، فندق!"
لبشو لیسید و يكبار ديگه؛ به رون پاهات محکم چنگ انداخت.
"آههه..!"
با فشرده شدن گوشت رونت بينِ دستهاىِ مرد، ناله اى کردى و دستهاتو بالا آوردى، تا بیشتر از قبل مردِ بزرگتر رو، به خودت بچسبونيش.
 اما مچ دستهات اسیر دست آزاد مرد شد و بالای سرت، به تخت چسبید.
 سعی کردى خودتو آزاد کنى اما؛ جوابِ اين حركتت، تنها فشار محکم دستش و یک سیلی جدید به رون پات بود.
"تکون نخور!"
هوسوک، نزدیک صورتت غرید و دوباره به رونت سیلی زد.
ضربه های دست اون حس خوبی بهت میداد. سوزش پوستت و فشار انگشتهاش باعث میشد بیشتر از قبل تحریک بشى و بی طاقت تر از قبل، از خشونتِ عجيبِ مرد خوشت بياد!
 جوری دستهاتو نگه داشته بود و با بیرحمی اونهارو کنترلش میکرد كه، باعث میشد فکرت از کار بیفته. فقط میخواستيش!براىِ الان، اون مردِ لعنت شده اسكاتلندى رو ميخواستيش!
دیدگاه ها (۱)

چند هفته پیش،همسرت برات یک دسته گل خرید.یکی از ۱۲ تا شاخه گل...

یونگی نيشخندى زد و نگاهه خريدارانه اى به يقه بازِ لباست اندا...

اون خشونت رو، اون بى رحمى و اون نگاهِ مشتاق اما جدى رو خيلى ...

با دوستهات به بار اومده بودى تا كمى خوش بگذرونى.اين خوش گذرو...

جین اما،زمانى كه سكوتت رو ديد نرم خنديد.بدونِ قطع كردنِ نواز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط