اون خشونت رو اون ب رحم و اون نگاه مشتاق اما جد رو خ
اون خشونت رو، اون بى رحمى و اون نگاهِ مشتاق اما جدى رو خيلى عجيب ميخواستى.
مردِ بزرگتر داشت پوزخند میزد.از وضعیتی که تو رو توش انداخته راضی بود!
بالاخره رونِ پاهاتو رها کرد و کمربند شلوارشو از دور کمرش بیرون کشید.
اون رو، دور مچش پیچید و قبل از اینکه تو با چشمهاىِ درشت شده ات، بتونى چیزى بگى؛ به رون پات زدش:
"آهههه..."
سوزش اون کمربندِ لعنت شده، بیشتر از ضرب دست مرد بود و در كمالِ ناباورى، تو دوستش داشتى.
با ضربه دوم، دستاتو مشت کردى و ناخوناتو توی کف دستت فشردى.
هوسوک ليسى به لبهاش زد و هومى كشيد:
ضربه محکم دیگه رو به پات زد و پایین تنشو، آروم به رونت فشرد.
تو به خوبی میتونست برجستگی بزرگ عضوشو از روی شلوارش حس کنى و همين كافى بود تا، با فشارِ بدنِ مرد روىِ تنِ خودت و ضربه کمربند به رونِ پاىِ ديگه ات؛ به کمرت قوس بدى و بلندتر ناله كنى.
فشار دستای مرد، دور مچت انقدر زیاد بود که مطمئن بودى ردش قراره بمونه و خب قطعا مقاومت جلوش واقعا بی فایده بود.
"آهه..هو..سوک..اومم.."
مردِ بزرگتر، جای مارکهاىِ روی گردنتو گاز گرفت و تا زیر گوشتو لیسید.
بعد عقب رفت و صورتشو روبه روىِ صورتت نگه داشت زبونشو روی لبهایِ نیمه بازت کشید و قبل از اینکه بتونى ببوسيش عقب كشيد.
معترضانه ناليدى و سرتو بالا آورد و سعی کردى لباشو به لبای خودت برسونى، اما بخاطر اسیر بودن دستهات نتونستى خیلی بالا بیاى:
"چرا..؟"
مردِ بزرگتر، پلكِ آرومى زد.مردمكهاىِ روشنش رو؛ بينِ چهره آشفته اما زيبات چرخوند و گفت:
"هنوز گوش هام از شنيدنِ صداىِ ناله هات سير نشده، نفس!پس اول اونهارو راضى كن، تا من هم به حسابِ فندقم رسيدگى كنم!"
مردِ بزرگتر داشت پوزخند میزد.از وضعیتی که تو رو توش انداخته راضی بود!
بالاخره رونِ پاهاتو رها کرد و کمربند شلوارشو از دور کمرش بیرون کشید.
اون رو، دور مچش پیچید و قبل از اینکه تو با چشمهاىِ درشت شده ات، بتونى چیزى بگى؛ به رون پات زدش:
"آهههه..."
سوزش اون کمربندِ لعنت شده، بیشتر از ضرب دست مرد بود و در كمالِ ناباورى، تو دوستش داشتى.
با ضربه دوم، دستاتو مشت کردى و ناخوناتو توی کف دستت فشردى.
هوسوک ليسى به لبهاش زد و هومى كشيد:
ضربه محکم دیگه رو به پات زد و پایین تنشو، آروم به رونت فشرد.
تو به خوبی میتونست برجستگی بزرگ عضوشو از روی شلوارش حس کنى و همين كافى بود تا، با فشارِ بدنِ مرد روىِ تنِ خودت و ضربه کمربند به رونِ پاىِ ديگه ات؛ به کمرت قوس بدى و بلندتر ناله كنى.
فشار دستای مرد، دور مچت انقدر زیاد بود که مطمئن بودى ردش قراره بمونه و خب قطعا مقاومت جلوش واقعا بی فایده بود.
"آهه..هو..سوک..اومم.."
مردِ بزرگتر، جای مارکهاىِ روی گردنتو گاز گرفت و تا زیر گوشتو لیسید.
بعد عقب رفت و صورتشو روبه روىِ صورتت نگه داشت زبونشو روی لبهایِ نیمه بازت کشید و قبل از اینکه بتونى ببوسيش عقب كشيد.
معترضانه ناليدى و سرتو بالا آورد و سعی کردى لباشو به لبای خودت برسونى، اما بخاطر اسیر بودن دستهات نتونستى خیلی بالا بیاى:
"چرا..؟"
مردِ بزرگتر، پلكِ آرومى زد.مردمكهاىِ روشنش رو؛ بينِ چهره آشفته اما زيبات چرخوند و گفت:
"هنوز گوش هام از شنيدنِ صداىِ ناله هات سير نشده، نفس!پس اول اونهارو راضى كن، تا من هم به حسابِ فندقم رسيدگى كنم!"
- ۳.۲k
- ۱۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط