با دوستهات به بار اومده بود تا م خوش بگذرون
با دوستهات به بار اومده بودى تا كمى خوش بگذرونى.
اين خوش گذرونى اما، تنها تا زمانى بود كه دايى دوستِ صميميت رو اونجا نديده بودى.
اون مرد با ديدنِ شما سمتتون اومد و بعد از مكالمه كوتاهى، كنارت نشست:
"زيبا شدى، مثلِ هميشه!"
تو از اين مرد متنفر بودى و همين دليلى شد تا با نيشخند، بگى:
"متاسفم، اما بايد بگم كه هر دوپايى از نظرِ شما زيباست و باعث ميشه كه تحريك بشيد!"
بعد از اتمامِ جمله ات، مردِ بزرگتر به نرمى خنديد:
"صادقانه، نميدونم!اما اينو خيلى خوب ميدونم كه كاملا تحريك ميشم اگه تو، براىِ من روىِ چهار پات باشى، فندق كوچولو!"
هرگز فكرش هم نميكردى كه بعد از اون جر و بحث، خوردنِ چند پيك مشروب حالا تورو به اين وضعيت بندازه!
يك وضعيتِ احمقانه، خجالت آور، افتضاح اما لذت بخش!
البته كه هوسوک هميشه همين بود.يك مردِ با اصالتِ اسكاتلندى كه به طرزِ وحشتناكى پولدار بود.
يك اجداد ثروتمند كه اشراف زاده بودن!
بازی زبون داغ و خیس مرد، روی نيپلت و مکهاىِ پرصدایی که بهش میزد، داشت دیوونه ات میکرد. سرتو توی بالشت فرو كردى و به موهای مردى كه روت قرار داشت، چنگ زدى.
همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود و تو حالا، توی تخت هوسوک بودى!
کاملا لخت زیرش بودى و ميتونستى خيلى خوب عضوِ تحريك شده اش رو، روىِ رونِ برهنه ات حس كنى.
اون تخت لعنتی یک آینه روی سقفش داشت و همه اتفاقایی که داشت برات میفتاد رو، نشون میداد.
با بیطاقتی کمرتو از تخت فاصله دادى و ناله اى از بينِ لبهات فرار كرد.
در مقابل، مردِ بزرگتر مثل دفعاتِ قبل به شکمت فشار آورد و دوباره به تخت چسبوندت.
خندید و نفس داغشو روی بدنت رها کرد.
اون عوضی داشت از اذیت کردنت لذت میبرد!
"از اينكه موهام رو بكشى، خوشت مياد؟آره فندق؟"
علارغمِ اينكه حالا روىِ تختش قرار و تنها يك قدم به سكس فاصله داشتيد، با وقاحتى آشكار چنگِ ديگه اى به موهاىِ روشنش زدى.
توقع نداشتى كه اعتراضى كنه، اما توقعِ پررنگتر شدنِ نيشخندش رو هم نداشتى!
اون قطعا يك پيرمردِ عوضيه رو مخ، با لب و زبونِ كاربلد بود كه خب..توهم به همون نكته اش اهميت ميدادى، لبها و زبونش!
با ديدنِ اون نيشِ باز؛ ناخودآگاه فحشى كه ميخواستى تو دلت نثارش كنى رو به زبون آوردى.
هوسوک اما، ابرويى بالا انداخت.كمى تو صورتت خم و آروم نوكِ بينيت رو بوسيد و بعد، لبهاش رو به لاله گوشت رسوند.
اين خوش گذرونى اما، تنها تا زمانى بود كه دايى دوستِ صميميت رو اونجا نديده بودى.
اون مرد با ديدنِ شما سمتتون اومد و بعد از مكالمه كوتاهى، كنارت نشست:
"زيبا شدى، مثلِ هميشه!"
تو از اين مرد متنفر بودى و همين دليلى شد تا با نيشخند، بگى:
"متاسفم، اما بايد بگم كه هر دوپايى از نظرِ شما زيباست و باعث ميشه كه تحريك بشيد!"
بعد از اتمامِ جمله ات، مردِ بزرگتر به نرمى خنديد:
"صادقانه، نميدونم!اما اينو خيلى خوب ميدونم كه كاملا تحريك ميشم اگه تو، براىِ من روىِ چهار پات باشى، فندق كوچولو!"
هرگز فكرش هم نميكردى كه بعد از اون جر و بحث، خوردنِ چند پيك مشروب حالا تورو به اين وضعيت بندازه!
يك وضعيتِ احمقانه، خجالت آور، افتضاح اما لذت بخش!
البته كه هوسوک هميشه همين بود.يك مردِ با اصالتِ اسكاتلندى كه به طرزِ وحشتناكى پولدار بود.
يك اجداد ثروتمند كه اشراف زاده بودن!
بازی زبون داغ و خیس مرد، روی نيپلت و مکهاىِ پرصدایی که بهش میزد، داشت دیوونه ات میکرد. سرتو توی بالشت فرو كردى و به موهای مردى كه روت قرار داشت، چنگ زدى.
همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود و تو حالا، توی تخت هوسوک بودى!
کاملا لخت زیرش بودى و ميتونستى خيلى خوب عضوِ تحريك شده اش رو، روىِ رونِ برهنه ات حس كنى.
اون تخت لعنتی یک آینه روی سقفش داشت و همه اتفاقایی که داشت برات میفتاد رو، نشون میداد.
با بیطاقتی کمرتو از تخت فاصله دادى و ناله اى از بينِ لبهات فرار كرد.
در مقابل، مردِ بزرگتر مثل دفعاتِ قبل به شکمت فشار آورد و دوباره به تخت چسبوندت.
خندید و نفس داغشو روی بدنت رها کرد.
اون عوضی داشت از اذیت کردنت لذت میبرد!
"از اينكه موهام رو بكشى، خوشت مياد؟آره فندق؟"
علارغمِ اينكه حالا روىِ تختش قرار و تنها يك قدم به سكس فاصله داشتيد، با وقاحتى آشكار چنگِ ديگه اى به موهاىِ روشنش زدى.
توقع نداشتى كه اعتراضى كنه، اما توقعِ پررنگتر شدنِ نيشخندش رو هم نداشتى!
اون قطعا يك پيرمردِ عوضيه رو مخ، با لب و زبونِ كاربلد بود كه خب..توهم به همون نكته اش اهميت ميدادى، لبها و زبونش!
با ديدنِ اون نيشِ باز؛ ناخودآگاه فحشى كه ميخواستى تو دلت نثارش كنى رو به زبون آوردى.
هوسوک اما، ابرويى بالا انداخت.كمى تو صورتت خم و آروم نوكِ بينيت رو بوسيد و بعد، لبهاش رو به لاله گوشت رسوند.
- ۳.۳k
- ۱۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط