Ma reine ملکهمن
Ma reine : ملکهِمن♥️👸
(فرزین)
رفتم برای بهدیس دسته گل و جواهر خریدم اخه اونم زایمان کرده بود دیگ وارد بیمارستان شدم ک دیدم فرزانه سهراب سوگل و حتی متین پوریا و دارا لباس سیاه تنشون کردن همنجور مات مونده بودم
فرزین: چیشده بچه ها؟
سهراب: بهت تسلیت میگم فرزین
فرزین: تسلیت چی؟ چیشده؟ اتفاقی افتاده؟
فرزانه:(باگریه) بهدیس سر زایمان خودش و بچش مردن
فرزانه شروع میکنه به گریه کردن من همنجوری مات مونده بودم
فرزین: شوخی دارید میکنید؟
پوریا: داداش خدا بهت صبر بده
پوریا امد بغلم کرد ک دست گل اینارو ول کردم و سوار ماشینم شدم و رفتم خونمون میدونستم اینا شوخی میکنن رسیدم ک هرچی کلید مینداختم در وانمشد ک یک دفعه یک خانومه درواکرد
خانومه: چیکار میکنی اقا؟
فرزین: شما تو خونه من چیکار میکنید؟
خانومه: خونه شما؟ من این خونه رو دیروز خریدم چی میگی اقا
فرزین: از کی خریدن؟
خانومه: از یک اقایی
فرزین: مرسی
نشستم تو ماشین مشت میزدم به فرمون ک یکی زد به شیشم یک اقایی بود، شیشه رو دادم پایین
فرزین: بله(با بی جونی)
اقا: شما اقا فرزین هستین؟
فرزین: بله
اقا: خواهرتون فرزانه این لباس هایی زنونه و جواهر هارو داد گفت مال خانوم خدا بیاموزتون بگیرنش
فرزین: مرسی
لوازم هارو گرفتم و یکی از لباس هایی بهدیس ورداشتم و بو کردم
فرزین: بهدیس من مطمئنم ک زنده ای قربونت برم من فداتشم کجایی اگه زنده ای بگرد، اگر هم مردی دورت بگردم ک پیشت نبودم بهت قول میدم نه به ایلین نه به اون تولش محبت نکنم قول میدم نزارم ایلین بهم دست بزنه یک روز اون بچش و خودشو میکشم بهت قول میدم
(بهدیس)
از بیمارستان ک امدم رفتم طرف خونمون ک در زدم گفتن اسباب کشی کردن
(الان همونجا تو ماشین فرزین نشسته ولی خب بهدیس متوجه نشد)
رفتم خونه فرزانه یکم پس اندازه داشتم و تاکسی میگرفتم، رفتم خونه فرزانه ک اونم اسباب کشی هم کرده بود باز تاکسی گرفتم برای خونه سوگل و متین ک اونم اسباب کشی کرده بود، نشسته پشت در شروع کردم به گریه کردن
بهدیس: یعنی چی؟ همه چرا اسباب کشی کردن و رفتن ممکن نیست نه نیست
(فرزین)
رفتم بیمارستان و اتاق ک ایلین بود دیدم مامانم بالایی سر ایلین ک رفتم طرفش و یک سیلی محکمی بهش زدم
فرزین: خیلی حروم زاده مامان خیلیییی
(فرزین)
رفتم برای بهدیس دسته گل و جواهر خریدم اخه اونم زایمان کرده بود دیگ وارد بیمارستان شدم ک دیدم فرزانه سهراب سوگل و حتی متین پوریا و دارا لباس سیاه تنشون کردن همنجور مات مونده بودم
فرزین: چیشده بچه ها؟
سهراب: بهت تسلیت میگم فرزین
فرزین: تسلیت چی؟ چیشده؟ اتفاقی افتاده؟
فرزانه:(باگریه) بهدیس سر زایمان خودش و بچش مردن
فرزانه شروع میکنه به گریه کردن من همنجوری مات مونده بودم
فرزین: شوخی دارید میکنید؟
پوریا: داداش خدا بهت صبر بده
پوریا امد بغلم کرد ک دست گل اینارو ول کردم و سوار ماشینم شدم و رفتم خونمون میدونستم اینا شوخی میکنن رسیدم ک هرچی کلید مینداختم در وانمشد ک یک دفعه یک خانومه درواکرد
خانومه: چیکار میکنی اقا؟
فرزین: شما تو خونه من چیکار میکنید؟
خانومه: خونه شما؟ من این خونه رو دیروز خریدم چی میگی اقا
فرزین: از کی خریدن؟
خانومه: از یک اقایی
فرزین: مرسی
نشستم تو ماشین مشت میزدم به فرمون ک یکی زد به شیشم یک اقایی بود، شیشه رو دادم پایین
فرزین: بله(با بی جونی)
اقا: شما اقا فرزین هستین؟
فرزین: بله
اقا: خواهرتون فرزانه این لباس هایی زنونه و جواهر هارو داد گفت مال خانوم خدا بیاموزتون بگیرنش
فرزین: مرسی
لوازم هارو گرفتم و یکی از لباس هایی بهدیس ورداشتم و بو کردم
فرزین: بهدیس من مطمئنم ک زنده ای قربونت برم من فداتشم کجایی اگه زنده ای بگرد، اگر هم مردی دورت بگردم ک پیشت نبودم بهت قول میدم نه به ایلین نه به اون تولش محبت نکنم قول میدم نزارم ایلین بهم دست بزنه یک روز اون بچش و خودشو میکشم بهت قول میدم
(بهدیس)
از بیمارستان ک امدم رفتم طرف خونمون ک در زدم گفتن اسباب کشی کردن
(الان همونجا تو ماشین فرزین نشسته ولی خب بهدیس متوجه نشد)
رفتم خونه فرزانه یکم پس اندازه داشتم و تاکسی میگرفتم، رفتم خونه فرزانه ک اونم اسباب کشی هم کرده بود باز تاکسی گرفتم برای خونه سوگل و متین ک اونم اسباب کشی کرده بود، نشسته پشت در شروع کردم به گریه کردن
بهدیس: یعنی چی؟ همه چرا اسباب کشی کردن و رفتن ممکن نیست نه نیست
(فرزین)
رفتم بیمارستان و اتاق ک ایلین بود دیدم مامانم بالایی سر ایلین ک رفتم طرفش و یک سیلی محکمی بهش زدم
فرزین: خیلی حروم زاده مامان خیلیییی
- ۱۰.۶k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط