ماهخاموش

#ماه_خاموش🔞
#پارت۲

سم مکندی مالک اصلی همه فروشگاه های زنجیره ای هپی شاپ بود
خدای من
اما با من چکار داشت
مردد سر تکون دادم و رفتم سمت لیموزین....
سوار شدم و دامنمو مرتب کردم
نگاه آقای مکندی رو رو اندامم حس میکردم
موهامو پشت گوشم دادمو جرئت کردم نگاهش کنم
پوکی به سیگارش زد و دوباره لبخند زد
سعی کردم منم با لبخند جواب بدم
بالخره رئیسم بود
من نمیخواستم این کارو از دست بدم
دوسال بود تو رستوران چیزکیک کار میکردم و حسابی به محیط و بچه ها عادت کرده بودم
با اینکه درآمد کمی داشتم اما آرامشی که بهم میداد کافی بود
بالخره سکوتو شکست و گفت:
- خانم دزیره مایند درسته ؟
سر تکون دادم
- میتونم دزیره صدات کنم ؟
- بله ...
- خوبه ... تو هم میتونی سَم صدام کنی
بازم سر تکون دادم
دیگه چیزی نگفت تا رسیدیم به جلوی ساختمون من
فکر نمیکردم انقدر دقیق محل زندگی منو بدونن
تشکر کردمو خواستم پیاده شم که گفت باهام میاد
گیج بودم نمیفهمیدم چه خبره
باهام وارد ساختمون کوچیک و نمدار شماره ۱۸ شد و سه طبقه رو از پله ها رفتیم
ساختمون قدیمی بود و از آسانسور خبری نبود اما برای من کافی بود
در واحدمو باز کردم و مردد گفتم
-بفرمائید
بدون حرفی وارد شد ......
دیدگاه ها (۱)

‍ #ماه_خاموش🔞 #پارت۳در واحدو که بستم گفت: - دزیره تو دختر خ...

‍ #ماه_خاموش🔞 #پارت۴اما الان به قول بچه های رستوران بیشتر ی...

‍ رمان ‍#ماه_خاموش🔞 #پارت۱دزیره : خسته و کلافه از فروشگاه ز...

. 📚 رمان : 🌙 مــاهِ خامـــوش 🌙 پارت گذاری هرروز : ساعـ...

ظهور ازدواج )( پارت ۳۱۷ فصل ۳ ) جلوي اين نشسته بود و فنجون ق...

ظهور ازدواج )( پارت۳۳۵ فصل ۳ ) چي؟ نفسم بند اومد و هول چشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط