{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سال هاست

سال هاست
دیوارها را برداشته اند ...
و به جایشان
پنجره هایے به بزرگے نبودنت
بے هیچ پرده اےگذاشته اند
من
پر مشغله ترین آدم روے زمینم
شده ام نیمکت...
کنار پنجره مے نشینم
و چشم مے دوزم به انتهاے خیابان
و زل مے زنم
به همه آدم هایے
که از دور
انگار "تو" هستند ...
دیدگاه ها (۱)

ببخش اگر براےخیالت شعر مے‌نویسم..خودت که باشےاز عطر نگاهتکلم...

من آیندهـ ے تاریڪَمو دیدَمـاگہ از مَن بپرسےحتے تاریخِ مرگمو ...

فنا شده ام در توآنجایے که هیچ نشانےاز من نیستدرکوچہ پس کوچہ ...

میخواهم از چشمان تو تصویر بردارمیعنے نگاهت را به ذهنم خوب بس...

پارت یک نفرتی به نام عشق چشم‌هایم را باز می‌کنم و چند لحظه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط