مان بغلی من

مان بغلی من

پارت ۷۱

دیانا: سری تکون دادم و با ذوق اولین شکلات و از جا شکلاتی بیرون آوردم

ارسلان: به آبدارچی گفتم براش جوشانده بیاره

ابدارچی:بفرمایید

ارسلان: سری تکون دادم که بیرون رفت از پشت میز پاشدم و دور زدم اون ور میز ایستادم اینو بخور

دیانا: من دارو دوست ندارم

ارسلان اوهوم گزینه ی خوبیه

دیانا: چی
دیدگاه ها (۱)

رمان بغلی من پارت۷۲ارسلان: ببرمت دکتر برات آمپول بنویسه دیان...

رمان بغلی من پارت ۷۳ ارسلان: قهقهه ای سر دادم و گفتم چرا دیا...

رمان بغلی من پارت ۷۰ارسلان: الهی بمیرم سردشه بپوش من نمیخوام...

رمان بغلی من پارت ۶۹دیانا: پلک هام و باز کردم ای وای چرا خوا...

رمان بغلی من پارت ۱۵۷و۱۵۸و۱۵۹و۱۶۰ارسلان: خیلی ناز شدی کوچولو...

رمان بغلی من پارت۱۰۹و۱۱۰و۱۱۱ ارسلان: لبخند خبیثی رو لبم نشست...

رمان بغلی من پارت ۱۳۰و۱۳۱و۱۳۲و۱۳۳دیانا: قرار بود بریم یه سری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط