{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان بغلی من

رمان بغلی من

پارت ۶۹

دیانا: پلک هام و باز کردم ای وای چرا خوابیدم با نگاهی به دور و برم کردم که با دیدن کت مردونه ای که روی شونه ام بود لبخند کم جونی زدم ماله ارسلان بود نگاهی به ساعت رو میز کردم ساعت ۸ بود کت و توی دستم گرفتم و به سمت اتاقش رفتم و در زدم با صدای بمش بیا تویی گفت که درو باز کردم

ارسلان: سرم پایین بود به منشی گفتم طرح هارو تا فردا جمع کنید طرح جدید داریم فردا به اسدی بگو وقت چکاست سرم و بالا اوردم که حرف تو دهنم ماسید

دیانا: فکر کرده بود منشیم🤣

ارسلان: حالت خوبه

دیانا: سری تکون دادم و به سمت میزش رفتم اتاقش سرد بود یکم به خودم لرزیدم با دستای لرزون از سرما کتشو سمتش گرفتم
دیدگاه ها (۱)

سیلام 🎀🧸 بریم برای پارت گذاری ؟بزن بریممممممویو«نامجون»با صد...

پارت ۲ ویو ا.ت با صدای آزار دهنده ی زنگ ساعت گوشیم ، دستم رو...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی. پارت³ویو ات:صبح...

____[The Forbidden Crossing]____

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_33روی تخت نشستم که با ی حرکت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط