مان بغلی من

مان بغلی من

پارت ۸۲

ارسلان :آ باریکلا حالا برو بخواب

دیانا: نمیدونم چرا برای حرف هلش باید دلیلم و توصیح میدادم و به حرفش گوش میداد انگار افسارم دستش بود وجدانم زد تو سرم و گفت خ.ر.ه مگه نگفتی دوسش داری حالا میگی چرا بعد از فکر با زاری جواب دادم همین الان از خواب بیدار شدم

ارسلان: برو بگیر بخواب بچه

دیانا: رئیس من بچه نیستم

ارسلان: چرا هستی حالا برو بخواب

دیانا: آنقدر دارو هایی که دادی خواب اوره اصلا نمیتونم دو دقیقه بیدار بمونم

ارسلان: باید تاثیر بزاره که خوب بشی دیگه
دیدگاه ها (۱)

رمان بغلی من پارت ۸۳دیانا: زاری ارسلان: داشتم از خنده میپوکی...

رمان بغلی من پارت ۸۴رسلان: تک خنده ای کردم و خدافظی کردیم گو...

رمان بغلی من پارت ۸۱ارسلان: باز نشستی طرح زدی دیانا: نه بخدا...

رمان بغلی من پارت ۸۰.... چند ساعت بعد ....دیانا: چشامو باز ک...

رمان بغلی من پارت۱۳۱و۱۳۲و۱۳۳و۱۳۴دیانا: تا نیم ساعت داشتیم با...

رمان بغلی من پارت ۱۲۱و۱۲۲و۱۲۳ارسلان: محکم گوشه ای از ل*شو بو...

رمان بغلی من پارت۱۳۶و۱۳۷و۱۳۸و۱۳۹دیانا: ارسلان اون بچه فقط پن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط