𝗥𝗲𝘃𝗲𝗻𝗴𝗲 𝗼𝗿 𝗹𝗼𝘃𝗲?
𝗖𝗵𝗮𝗽𝘁𝗲𝗿:۱
𝗣𝗮𝗿𝘁:۴۴
[ویو جنا]
که با دیدن انواع نیم تنه ها تاب ها یکم وسوسه شدم.
دلم میخواد بپوشم چون عادت دارم ازاد بخوابم.
ولی خیلی زیاد از حونگکوک خجالت میکشم.
مخصوصا اینکه منتظرر بهونست دست بزنه بهم.
یع شلوار راحت و یه تیشرت پوشیدم.
برقارو خاموش کردم و تو تاریکی اتاق که فقط برق ایینه طراحی شده رو سقف و میدیدم.
متوجه تاریک شدن کل کل خونه شدم.
که یعنی همه الان خوابن؟
مگه ساعت چنده!؟
۱۲؟
چرا خوابم نمیبره!؟
هعی رو تخت وول میخوردم.
ولی خوابمنمیبرد.
با دیدن نوری که تو اتاق پیچید و رد شد
و صدایه ماشین.
احتمال دادم جونگکوک برگشته.
سری رو تخت نشستم.
الان برم؟
نه نه اصلا..
پرو میشه.
نمیخوام فکر کنه کشته مردشم درحالی که متنفرم ازش.
با صدایه قدمایی که نزدیک اتاق میشد.
سری خوابیدم و پتورو کشیدم رو سرم.
در باز شد.
و با کمی مکث بسته شد.
باید فکر کنه خوابیدم.
پتو از رو سرم کشیده شد ولی خودم و زدم به خواب.
صدایه باز و بسته شدن کشو ها میومد.
و وقتی احساس کردم داره بم نزدیک میشه.
اینکه خودم و خواب نشون بدم سخت بود.
مطمئن شدم که میخواد لباسم و دراره .
و این شد که سری بلند شدم و رو تخت نشستم.
قیافه سردش به پوزخند تبدیل شد.
کوک: پس بیدار بودی.خوبه خودت درشون بیار...
جنا: چیا..؟!
کوک: لباسات و
یکی از ستایه تاب شلوارک و سمتم انداخت.
جنا: نمی پوشم.
کوک:بپوش تا خودم تنت نکردم.
جنا: نمیخوام،چرا باید جلوت این و بپوشم!؟
کوک: چون نمیخوام با اوردن یه دختر دیگه ناراحت شی.
جنا: مهم نیست برو بیار...من این کار و نمیکنم.
صداش یکم بالا برد
کوک: من تو رو میخوام لعنتییی
تازه متوجه بویه گند الکل شدم.
این مست بود.
اگه داد بیداد کنه و یکی بیاد چی؟
بلند شدم.
جنا: جونگکوک تو مستی، فردا حرف میزنیم..
ولی دوباره با داد بلند گفت:
_ نه..
جنا: تو که این همه دختر برات ریخته...
کوک: ولی زن من کسیه که من و نمیخواد.
جنا: جونگکوک مسخره بازی بسه.ما فقط فقط بخواطر الیا باهمیم تا فقط اون بتونه راحت بزرگ شه..هیچ دینی بین با نیست.
کوک: که نیست؟
سرم و تکون دادم که خیلی محکم رو تخت انداختم که نفسم حبس شد.
کوک: ولی تا وقتی که اسمت تو شناسنامه منه ، هر نقشی من بخوام برام داری..یکی از مهم ترین وظیفه هایه زنا چیه؟..همیشه اماده بودن برایه شوهرشون.
جنا: من..همین حالا...از اینجا میرم.
کوک: عه جدی؟ اون وقت میتونی از دست نگهبانا فرار کنی؟
و این شروع داستان من تو خونه نحس جونگکوک بود.
جونگکوک دااشت از یه قانون زن شوهری مسخره استفاده میکرد.
و منم خیلی راحت گولش و خوردم.
احمقما حرف کیو داشتم باور میکردم
فصل جدیدی از زندگی من بو زور گوییاا و زندانی شدنم توسط جونگکوک شروع شده بود.
دیدگاه ها (۸)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.