{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝗥𝗲𝘃𝗲𝗻𝗴𝗲 𝗼𝗿 𝗹𝗼𝘃𝗲?

𝗥𝗲𝘃𝗲𝗻𝗴𝗲 𝗼𝗿 𝗹𝗼𝘃𝗲?
𝗖𝗵𝗮𝗽𝘁𝗲𝗿:۱
𝗣𝗮𝗿𝘁:۴۸
[ویو جنا].

با بوسه ایی که رو سرم گذاشت از رو کنار رفت.
دلم میخواست برم خودم و بکشم که با این وضع جلوشم.
شاید کنار کزاشتن خجالتم بهتر از این کار باشه.
حوله رو دور خودم پیچیدم.
جونگکوک داشت دکمه هایه پیراهنش و باز میکرد.

وولباس عوض میکرد.
که سعی میکردم‌نگاش نکنم.
لباسام و برداشتم و تووحموم تنم کرد.
یچی مناسب که بتونم باهاش از اتاق خارج شم.

وقتی امدم بیرون با حوله موهام و خشک کردم.
کوک: بیا بریم پایین

سرم و تکون دادم..ولی نگاش نکردم.
چطوری نگا میکردم!؟
اونم چییزی نگفت و از اتاق رفتیم بیرون.
وقتی وارد طبقه پایین شدیم.
دیدم که اهیون داشت راه رو بالا پایین میکرد و با تلفن حرف میزد.
تا مارو دید قط کرد و امد سمت جونگکوک

اهیون: سلام عزیزم.

جونگکوک فقط یکم قیافه گرفت
ولی چییزی نگفت.
برید گمشید بابا....

از کنارشون رد شدم و به راهم ادامه دادم.
وقتی پله هارو امدم پایین..دیدم که الیا داشت با مامان جونگکوگ عروسک بازی میکرد.
وای دختر این مامان جونگکوک خیلی مهربون بود.

ته: هعی

سرم و پرخوندم که دیدم تهیونگ با لبخند نگام میکنه

ته:وقتی تو اینجایی یعنی من مزاحم شدم بد موقعه.

وای خدا این و کم داشتم

با لحنی که شوخی بود و میخواستم بپیچونمش گفتم:

_نبابا مزاحم چه چییزی!؟

خندید و گفت:
_ اها..تو ام از همه جا بیخبر

و به راهش ادامه داد.
حداقل به روم نمیاوردی.

کوک: خوش و بشت تموم شد ؟حالا برو کنار..

رویه اخرین پله وایساده بودم.
برگشتم که دیدم رو پله بالاییم..با اخم خیلی غلیظی نگام‌میکرد.

امد سمتم که کنار رفتم و اون رد شد.
باز جنی شد.

وارد جمع شدم که الیا گفت کنارش بشینم.
و حتی جونگکوکم با اون اخما و دست به سینه پارو پا انداخته بود و به درو دیوار نگا میکرد.

رامی درو باز کرد و هگراه با تهیونگ با یه عالمه پاک خرید امدن داخل.

جونگکوک از حاش بلند شد که مطمعن بودم الان یه اتفاقی میوفته
منم از جام بلند شدم ولی حرکتی نکردم.

کوک: شما که باز باهمید؟
رامی:داداش بخدا.اون فقط کمکم کرد.تا
کوک: خفه شو.

با دادی که زد منم ترسیدم.
و میتونستم بغضی و که رامی کرد و ببینم.
جونگکوک به تهیونگ نگا کرد.

کوک:..یبار دیگه دور ور خواهرم ببینمت...دهن هردوتون و سرویس میکنم.

بد جور عصبی بود و نفرت و حرص و از صدا و ظاهرش میدیدی‌.

ته: الکی شلوغش نکن مگه چیشده!؟؟نمیتونم باهاش حرف بزنم؟کمکمش کنم؟نزدیکش باشم؟‌
کوک: نه نمیتونی.

داد و بیدادشون تو خونه پر شده بود.
جونگکوک دست رامی و کشید و هول داد سمت راه پله ها..

کوک: گمشو تو اتاقت.
رامی با نگاهی که به تهیونگ کرد.
سریع به سمت پله ها رفت و حتی اخراش دیدم که اشکاش ریخت و گریه کرد
مامان جونگکوک امد وسط و گفت:

_ خجالت نمیکشید؟
دیدگاه ها (۲۰)

𝗥𝗲𝘃𝗲𝗻𝗴𝗲 𝗼𝗿 𝗹𝗼𝘃𝗲?𝗖𝗵𝗮𝗽𝘁𝗲𝗿:۱𝗣𝗮𝗿𝘁:۴۹[ویو جنا]._ خجالت نمیکشید؟مگ...

𝗥𝗲𝘃𝗲𝗻𝗴𝗲 𝗼𝗿 𝗹𝗼𝘃𝗲?𝗖𝗵𝗮𝗽𝘁𝗲𝗿:۱𝗣𝗮𝗿𝘁:۵۰[ویو جنا]مامان.ک: بسه ،اهیون...

𝗥𝗲𝘃𝗲𝗻𝗴𝗲 𝗼𝗿 𝗹𝗼𝘃𝗲?𝗖𝗵𝗮𝗽𝘁𝗲𝗿:۱𝗣𝗮𝗿𝘁:۴۵[ویو جنا].نو خورشید که بالا ...

𝗥𝗲𝘃𝗲𝗻𝗴𝗲 𝗼𝗿 𝗹𝗼𝘃𝗲?𝗖𝗵𝗮𝗽𝘁𝗲𝗿:۱𝗣𝗮𝗿𝘁:۴۴[ویو جنا]که با دیدن انواع نی...

پارت چهارده. در رو که باز کردم ، صدای نفس نفس زدنش رو شنییدم...

ممنون که میخونین این داستان واقعی نیست

#دوستی_اجباری#پارت_۲۰و خواست تهیونگ رو بزنه که کوک جلوی دستش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط