به تماشا مینشینم زمین پوشیده از سفیدی برف را...
به تماشا مینشینم زمین پوشیده از سفیدی برف را...
هنوز هم دانه های برف خود را مهمان زمین میکنند...
دستانم را به دور لیوان قهوه ام گره میزنم...
خیره میشوم به بخار های سرگردانش...
سرمایی که در عمق استخوانم نفوذ کرده را
حتی،داغی این مایع تلخ گرم نمیکند...
آنسو دخترکی مشغول درست کردن آدم برفی ست
سر آدم برفی را بر روی بدنش میگذارد
و به سراغ صورتش میرود...!
هنگامی که خواست شالی دور آدم برفی اش بپیچد،
شال گردن خود را پیشکشش کرد...!!!
ذوقی از سر شادی کشید و به شاهکار
کودکانه اش نگریست...
لبخندی بر لبم نشست که شیرینی اش با شوری
اشکم در آمیخت...
هنوز هم دانه های برف خود را مهمان زمین میکنند...
دستانم را به دور لیوان قهوه ام گره میزنم...
خیره میشوم به بخار های سرگردانش...
سرمایی که در عمق استخوانم نفوذ کرده را
حتی،داغی این مایع تلخ گرم نمیکند...
آنسو دخترکی مشغول درست کردن آدم برفی ست
سر آدم برفی را بر روی بدنش میگذارد
و به سراغ صورتش میرود...!
هنگامی که خواست شالی دور آدم برفی اش بپیچد،
شال گردن خود را پیشکشش کرد...!!!
ذوقی از سر شادی کشید و به شاهکار
کودکانه اش نگریست...
لبخندی بر لبم نشست که شیرینی اش با شوری
اشکم در آمیخت...
- ۵۶۴
- ۲۳ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط