💫فیک ران💫
💫فیک ران💫
#پارت_دوم
ویو (کیرون)
(نکته: کیرون پدر ا/ت عه و ۳۸ سالشه و مادر ا/ت که اسمش ملوزینه توی سن ۲۰ سالگی که ا/ت رو باردار بود مُرد و کیرون مرگ ملوزین رو تقصیر ا/ت میدونه)
اَهههه...یه روز خسته کننده دیگه و دوباره توی همین روز خسته کننده قمار کردم و بازم باختم...(با خودش حرف میزنه)
الان چی حال میده؟ هوم؟ (پوزخند زدن)
هاهاهاهاهاهاها(خنده شویطانی)
بهتره برم اون دخترهی عوضی رو به رگبار ببندم...
...اوففففف اون مرتیکه توی قمار خیلی با استعداده...
(رسید خونه و درو باز کرد)
عوی!
ا/ت! کدوم گوری رفتی؟
ویو (ا/ت)
ا/ت: سسلام پدر، ممن اینجام..کاری داشتین؟
کیرون یک کتک محکم به صورتم زد و بلند گفت: آخخخخ چرا نمیمیری از دستت خلاص بشم...
و بدون هیچ حرف دیگه ای به سمت اتاقش حرکت کرد و درو محکم کوبید...
اینبار آرومتر از همیشه بود...
^^فلش بک به فردا شب^^
ویو (کیرون)
اینبار قرار بود یه قمار با مافیای بونتن داشته باشم اما نمیدونم چرا اونا باید بخوان با کسی مثل من قمار کنن...
ران هایتانی از در وارد شد و گفت: خب خب...نمیخوام مقدمه چینی کنم پس بیا شروع کنیم...
کیرون: آره حتما... حالا شما میخواین با چه چیزی و در ازای چی قمار کنین؟
ران: خب...
اونیکی که فکر کنم برادر ران هایتانی بود در گوشش یه چیزی گفت و بعد ران هایتانی دوباره شروع به صحبت کرد: فکرامو کردم...
بیا شطرنج بازی کنیم...خب در ازاش چی میخوای؟
کیرون: (پوزخند)یه عمارت بزرگ!
همه از حرفم تعجب کرده بودن اما ران هایتانی با شرافت گفت: باشه قبوله منم در ازاش دخترت رو میخوام...
کیرون: چچی؟؟ شما از کجا میدونید من دختر دارم؟؟ ولی...چون برام مهم نیس پس...قبوله!
حوصلم سر رفت گفتم سریع پارت بعدم بدم ولی حمایت کنید هاا
💅💔😂🗿
#پارت_دوم
ویو (کیرون)
(نکته: کیرون پدر ا/ت عه و ۳۸ سالشه و مادر ا/ت که اسمش ملوزینه توی سن ۲۰ سالگی که ا/ت رو باردار بود مُرد و کیرون مرگ ملوزین رو تقصیر ا/ت میدونه)
اَهههه...یه روز خسته کننده دیگه و دوباره توی همین روز خسته کننده قمار کردم و بازم باختم...(با خودش حرف میزنه)
الان چی حال میده؟ هوم؟ (پوزخند زدن)
هاهاهاهاهاهاها(خنده شویطانی)
بهتره برم اون دخترهی عوضی رو به رگبار ببندم...
...اوففففف اون مرتیکه توی قمار خیلی با استعداده...
(رسید خونه و درو باز کرد)
عوی!
ا/ت! کدوم گوری رفتی؟
ویو (ا/ت)
ا/ت: سسلام پدر، ممن اینجام..کاری داشتین؟
کیرون یک کتک محکم به صورتم زد و بلند گفت: آخخخخ چرا نمیمیری از دستت خلاص بشم...
و بدون هیچ حرف دیگه ای به سمت اتاقش حرکت کرد و درو محکم کوبید...
اینبار آرومتر از همیشه بود...
^^فلش بک به فردا شب^^
ویو (کیرون)
اینبار قرار بود یه قمار با مافیای بونتن داشته باشم اما نمیدونم چرا اونا باید بخوان با کسی مثل من قمار کنن...
ران هایتانی از در وارد شد و گفت: خب خب...نمیخوام مقدمه چینی کنم پس بیا شروع کنیم...
کیرون: آره حتما... حالا شما میخواین با چه چیزی و در ازای چی قمار کنین؟
ران: خب...
اونیکی که فکر کنم برادر ران هایتانی بود در گوشش یه چیزی گفت و بعد ران هایتانی دوباره شروع به صحبت کرد: فکرامو کردم...
بیا شطرنج بازی کنیم...خب در ازاش چی میخوای؟
کیرون: (پوزخند)یه عمارت بزرگ!
همه از حرفم تعجب کرده بودن اما ران هایتانی با شرافت گفت: باشه قبوله منم در ازاش دخترت رو میخوام...
کیرون: چچی؟؟ شما از کجا میدونید من دختر دارم؟؟ ولی...چون برام مهم نیس پس...قبوله!
حوصلم سر رفت گفتم سریع پارت بعدم بدم ولی حمایت کنید هاا
💅💔😂🗿
- ۱۰.۰k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط