💫فیک ران💫
💫فیک ران💫
#پارت_چهارم
ویو (میساکی)
صبح روزی بود که اون دختر قرار بود از اون خونه بره...
ا/ت همهی وسایلش رو با بیمیلی جمع کرده بود و روی مبل جلوی در خونه منتظر بود که بیان دنبالش...کمی ترس داشت اما باید بهش غلبه میکرد...
چن دقیقه بعد صدای زنگ در به صدا در اومد و کیرون با خوشحالی درو باز کرد که دوتا بادیگارد خیلی سریع وارد خونه شدن و چمدون هام رو برداشتن و گفتن: بانو لطفا دنبالمون بیاید...
خیلی ناراحت به پدرم نگاه کردم...اون با تمسخر بهم نگاه میکرد...
به سمت در حرکت کردم و رفتم بیرون....این آخرین باری بود که پدرم و خونهام رو دیدم...
سوار ماشین شدم و راننده شروع به حرکت کرد...بعد چن دقیقه متوجه نگاه کسی که کنارم بود شدم...اون یه مرد قدبلند با موهای کوتاه مشکی و بنفش بود و چشماش...خب...
خیلی خوش.ل و خوشتیپ بود و همچنین خیلی آشنا میزد...
اما یادم نمیاد چه کسی بود...
بالاخره شروع به صحبت کردم: سسلام...
ران: سلامعزیزم😏(میساکی جان جررر خورده...به میتسویا بگید بیاد بدوزتش)
ا/ت: (سرخ شده) آآها...ببخشید اما اسم شما چیه؟
ران: اوه آره! اسمم ران هایتانیعه...میتونی ران صدام کنی...
و اسم ملکهی روبروم چیه؟
اسمش خیلی آشنا بنظر میومد اما اصلا یادم نمیاد اسم چه کسی بود..
ا/ت: اوم..ممن...اسمم ا/تعه...
ران: آهه چقدرم عالی...
بعد چن دقیقه به یک عمارت بزرگ رسیدیم و پیاده شدیم...عمارت خیلی بزرگی بود...
وارد عمارت شدیم...من با چیزی که دیدم شوکه شدم...اون...اون همون...
دیگه به بزرگی خودتون ببخشید کم بود😀
#پارت_چهارم
ویو (میساکی)
صبح روزی بود که اون دختر قرار بود از اون خونه بره...
ا/ت همهی وسایلش رو با بیمیلی جمع کرده بود و روی مبل جلوی در خونه منتظر بود که بیان دنبالش...کمی ترس داشت اما باید بهش غلبه میکرد...
چن دقیقه بعد صدای زنگ در به صدا در اومد و کیرون با خوشحالی درو باز کرد که دوتا بادیگارد خیلی سریع وارد خونه شدن و چمدون هام رو برداشتن و گفتن: بانو لطفا دنبالمون بیاید...
خیلی ناراحت به پدرم نگاه کردم...اون با تمسخر بهم نگاه میکرد...
به سمت در حرکت کردم و رفتم بیرون....این آخرین باری بود که پدرم و خونهام رو دیدم...
سوار ماشین شدم و راننده شروع به حرکت کرد...بعد چن دقیقه متوجه نگاه کسی که کنارم بود شدم...اون یه مرد قدبلند با موهای کوتاه مشکی و بنفش بود و چشماش...خب...
خیلی خوش.ل و خوشتیپ بود و همچنین خیلی آشنا میزد...
اما یادم نمیاد چه کسی بود...
بالاخره شروع به صحبت کردم: سسلام...
ران: سلامعزیزم😏(میساکی جان جررر خورده...به میتسویا بگید بیاد بدوزتش)
ا/ت: (سرخ شده) آآها...ببخشید اما اسم شما چیه؟
ران: اوه آره! اسمم ران هایتانیعه...میتونی ران صدام کنی...
و اسم ملکهی روبروم چیه؟
اسمش خیلی آشنا بنظر میومد اما اصلا یادم نمیاد اسم چه کسی بود..
ا/ت: اوم..ممن...اسمم ا/تعه...
ران: آهه چقدرم عالی...
بعد چن دقیقه به یک عمارت بزرگ رسیدیم و پیاده شدیم...عمارت خیلی بزرگی بود...
وارد عمارت شدیم...من با چیزی که دیدم شوکه شدم...اون...اون همون...
دیگه به بزرگی خودتون ببخشید کم بود😀
- ۱۰.۳k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط