{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می خندمـــ !

می خندمـــ !

تظاهـــــر به شـــادی میـ ـ ـکنم !

حرفـــ میزنمـــــ مثلـــ همه ...

اما ...

خیلیـ وقت استـــــ مرده امـــ !

خیلیـ وقت استـ دلم می خواهد روزه ی سکوتـــــ بگیـرم !

دلم می خواهد ببـــــــارم ...

و کسیـــ نپرسد چرا . . .
دیدگاه ها (۴)

خیلی وقت‌ها نمی‌دونم از کجای فکرهای توی سرم باید شروع کنم به...

هنوز هم وقتی صدای همآن موسیقیِ خاص در خانه می‌پیچد، انگار زم...

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

‌‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌‌‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ‹ ࡎادق ه...

پارت ۴۷ | نزدیک‌تر از قبلبعد از حرف‌های تهیونگ، چند روزی گذش...

پارت چهارم: خونِ دو خاندانصدای قدم‌ها پشت سرشان نزدیک‌تر می‌...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۶وقتی شب شد، نامجون لیا رو به خونه رسو...

«گاهی هم این‌گونه می‌شوم…نه دردی در تن دارم که فریاد بزنم، ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط