قلم زنگاری میلغزد بر صفحه ای کرد از قلبی شکسته،تا حکایت ک
قلم زنگاری میلغزد بر صفحه ای کرد از قلبی شکسته،تا حکایت کند افکار سردرگمی را که هم صدا با ناله های شب و روز مردی تنهاست. حکایت ها دارد از کفتارهایی در لباس آدمی؛آن ها که جواب محبت را با به نیش کشیدن استخوان هایت میدهند.
حکایت دارد از کرکس هایی با آوای مرغ عشق ک روزی از قفس رهایشان کردی و حال منتظر از پای افتادنت هستند.
انگار دل پری دارد از جور روزگار که حکایت می کند از شکایت هایی ک دم به دم آزرده اش می کنند.
شکایت هایی از یاران بی وفا،عشاق دل سیاه و فقط پیش تنها یارش آرام میگیرد که تکه کاغذی دریده شده است که روشنی اش را می دهد تا تنها رفیقش آرام بگیرد.
قلم هنوز میلغزد،خسته و فقط از روی عادت و جبر صاحبش سیاه می کند صفحه ای را که همیشه شرمنده از زبان تند نگارنده اش است.
عارف.(ناله اسیر)
1393/8/20
حکایت دارد از کرکس هایی با آوای مرغ عشق ک روزی از قفس رهایشان کردی و حال منتظر از پای افتادنت هستند.
انگار دل پری دارد از جور روزگار که حکایت می کند از شکایت هایی ک دم به دم آزرده اش می کنند.
شکایت هایی از یاران بی وفا،عشاق دل سیاه و فقط پیش تنها یارش آرام میگیرد که تکه کاغذی دریده شده است که روشنی اش را می دهد تا تنها رفیقش آرام بگیرد.
قلم هنوز میلغزد،خسته و فقط از روی عادت و جبر صاحبش سیاه می کند صفحه ای را که همیشه شرمنده از زبان تند نگارنده اش است.
عارف.(ناله اسیر)
1393/8/20
- ۴۷۷
- ۲۰ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط