{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#just_doktor p4?

#just_doktor p4?
پر: همه مریض هایی که اومدن اولش همینو گفتن
🐶: یعنی میگی منم قراره اینجا بمونم..
پر: شاید..

سونگمین نفس عمیقی کشید به مادربزرگش فکر کرد ناخواسته دلش گرفت
با صدای جدی گفت

🐶: برو بیرون لطفاً

پرستار سرشو تکون داد و یواش یواش با قدم های سنگین رفت بیرون (حاجی پس قرص چی؟😐)
سونگمین نفس عمیقی کشید،نشست پشت میز مطالعه کوچک قهوه‌ای رنگ که از چوب گردو بود.. (مانی مانی 🤌🏻)
دفترشو از کوله پشتی سیاهش در آورد و شروع کرد به نوشتن

«اولین روزم تو این جهنم‌ه،من مریض نیستم فقط جوری که مامانی میخواست نیستم،اون یه ربات میخواد نه یه بچه ؛ زیاد ندو ضرر داره،زیاد نخور اینجوری میشه زیاد نخور اونجوری میشه،درس بخون اینکارو کن اونکارو کن! ولی اگه جوری که اون میخواست میشدم... اون منِ واقعی رو دوست نداره که،کیم سونگمینی که خودش ساخته رو دوست داره،نمیدونم کی از اینجا در میام ولی واقعا خسته کنندس،شایدم اگه برم طبقات رو ببینم اونقدرا هم خسته کننده نباشه... »

دفترشو گذاشت تو کشوی اول میزش که....

آغا دارم میرم بیرون ببخشیددددد
شرایط؟۱۷ لایک ۲۰ کام ۶ بازنشر
خودایافس 👋🏻😺
دیدگاه ها (۱۴)

هان و چان و جونگین رو پیدا کردم😭حاجی به قول بابام تو کشتی نو...

#just_doktor? p5ساعت ها گذشت،عصر شده بود هوا نارنجی و کمی سر...

.بارش شهابی شده؟

آیی ننهههههههه 🤏🏻 نت یافتیدم

#just_doktor?-p4سونگمین کمی مکث کرد 🐶: به جهنم جدیدت خوش اوم...

#just_doktor?_p2سونگمین از درد تو خودش جمع شد،اون از لحاظ فی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط