{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سکوت پیست

سکوت پیست

Part:⁸⁴

آروم در اتاقش رو زدم اما اجازه ورودی نشنیدم
درو آروم باز کردم و از لای در نگاهی به دوستم انداختم

روی زمین رو به پنجره بزرگ اتاقش نشسته بود و به تخت تکیه داده بود

مثل همیشه داشت گریه میکرد و دستش رو چنگ میزد

تحمل دیدن اشکاش رو نداشتم اون مثل برادرم بود

درو باز کردم و سریع دوییدم طرفش

تهیونگ:جونگ کوکی دیگه گریه نکن تو مقصر نیستی(بغض و اشکای جونگ کوکو پاک میکنه)

باز هم بدون هیچ حرفی زل زد بهم و فقط اشک ریختو منم مثل همیشه کنارش نشستم و فقط دستم رو پشتش میزدم

جونگ کوک و پدرش خیلی به هم نزدیک بودن
مثل دوتا رفیق صمیمی بودن و اینکه دید پدرش جلوی چشماش تیکه تیکه شد و اون نتونست کاری کنه اذیتش میکنه

میدونم الان از درون داره نابود میشه اما کاری از دستم بر نمیاد و فقط میتونم بشینم کنارش و به اشک ریختنش نگاه کنم

جونگ کوک همون پسری بود که همیشه منو میخندود و روحیه خیلی شادی داشت اما الان که اینطوری میبینمش بغضم میگیره.

(ویو تهیونگ،۲ ماه بعد)

دوماه از مرگ پدر جونگ کوک گذشنه بود
حال و هوای جونگ کوک خیلی بهتر شده بود و کل وقتش رو با هیوا خواهر کوچیک ترش میگذروند

تنها کسی که میتونست خنده روی لب های جونگ کوک بیاره هیوا بود

.....

ساعت ۲ ظهر بود و منو جونگ کوک و هیوا توی حیاط روی چمن ها نشسته بودیم

ی سبد پر از میوه هم کنارمون بود
یجورایی اومده بودیم پیک نیک
کلی میگفتیم و میخندیدیم
هیوا داشت با عروسکش بازی میکرد

منو جونگ کوک داشتیم باهم حرف میزدیم که خاله(مامان کوک)صدامون کرد

سوجین:بچهه هاا بیایین کمکم این وسایلو بیاریم بیرون(بلند)

_باشه مامانی اومدیممم

هوی ته ته پاشو بریمم بدووو

جونگ کوک دستمو گرفت و دوتایی دویدیم به سمت داخل
هیوا مشغول بازی با عروسکش بود و همونجا موند

رفتیم داخل و داشتیم وسایلی که خاله آماده کرده بود رو بر میداشتیم
که یهو صدای اسلحه از روی حیاط شنیده شد!
دیدگاه ها (۱۰)

سکوت پیستPart:⁸³_پدر همین دختری که میگی بابام رو جلوی چشام ک...

سکوت پیستPart:⁸²دستشو بالا اورد و با ضرب زد توی گوشملحظه ای ...

سکوت پیستPart:⁴عمه عوضیم اینجا چکار میکرد؟چرا باید این موقع ...

سکوت پیستPart:⁴¹رسیدم جلوی در خونشپول تاکسی رو حساب کردم و ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط