سکوت پیست
سکوت پیست
Part:⁸⁶
(ویو تهیونگ،زمان حال)
دستشو کشیدم و به زور اوردمش توی اتاقش
با داد رو بهش گفتم
تهیونگ:معملوم هست داری چکار میکنی مردک دیوونه؟(داد)
چیزی نگفت و فقط زل زده بود توی چشام
تهیونگ:هی با تو ام(داد)
_کی اومدی؟
تهیونگ:هی بحثو نپیچون میگم چرا داری با اون دختر اینکارو میکنی هاا؟
_چون نمیخوام باور کنم میفهمییی نمیخواممم(عربده)
تهیونگ:چیو باور کنییی؟
_اینکه اون دختر هیوا باشه
اینکه من عاشق هیوا شده باشم(عربده)
تهیونگ:عاشق؟
خودشو پرت کرد روی تخت و چشاشو به سقف دوخت
دستاشو مشت کرده بود
انگار داشت خیلی خودشو کنترل میکرد
تهیونگ:جونگ کوک تو عاشق جانگ مری شدی؟
چیزی نگفت و فقط نگاهی غمگینی بهم انداخت
از همین نگاهش خوندم که عاشق جانگ مری شده!
تهیونگ:اگه عاشقشی چرا داری اذیتش میکنی هاا؟؟
_چون اون ازم متنفره
چون با من بودنش خطرناکه
چون پدرش دشمن خونی منهه
و هزاران چون دیگه(داد)
چیزی نگفتم و رفتم کنارش روی تخت دراز کشیدمو مثل خودش نگاهمو ب سقف دوختم و لب زدم
تهیونگ:پس فراموشش کنو دیگه دوسش نداشته باش!
_دارم سعیمو میکنم
تهیونگ:خوبه
_تو کی اومدی یا اصلا چیشد از چین پاشیدی اومدی اینجاا؟
تهیونگ:خاله بهم زنگ زد و گفت که دختر راکسون رو گروگان گرفتی
ازم خواست تا نزارم زیاد بهش آسیب بزنی
_هه از دست این زن(دستشو میکنه تو موهاش)
_خب دیگه برو توی اتاق مهمان و استراحت کن خسته ای
تهیونگ:تو حالت خوبه؟
_هوم خوبم
تهیونگ:باشه پس شب بخیر
سری تکون داد که بی هیچ حرفی از اتاقش بیرون زدم و به سمت خدمتکارها رفتم تا اتاق مهمان رو بهم نشون بدن
Part:⁸⁶
(ویو تهیونگ،زمان حال)
دستشو کشیدم و به زور اوردمش توی اتاقش
با داد رو بهش گفتم
تهیونگ:معملوم هست داری چکار میکنی مردک دیوونه؟(داد)
چیزی نگفت و فقط زل زده بود توی چشام
تهیونگ:هی با تو ام(داد)
_کی اومدی؟
تهیونگ:هی بحثو نپیچون میگم چرا داری با اون دختر اینکارو میکنی هاا؟
_چون نمیخوام باور کنم میفهمییی نمیخواممم(عربده)
تهیونگ:چیو باور کنییی؟
_اینکه اون دختر هیوا باشه
اینکه من عاشق هیوا شده باشم(عربده)
تهیونگ:عاشق؟
خودشو پرت کرد روی تخت و چشاشو به سقف دوخت
دستاشو مشت کرده بود
انگار داشت خیلی خودشو کنترل میکرد
تهیونگ:جونگ کوک تو عاشق جانگ مری شدی؟
چیزی نگفت و فقط نگاهی غمگینی بهم انداخت
از همین نگاهش خوندم که عاشق جانگ مری شده!
تهیونگ:اگه عاشقشی چرا داری اذیتش میکنی هاا؟؟
_چون اون ازم متنفره
چون با من بودنش خطرناکه
چون پدرش دشمن خونی منهه
و هزاران چون دیگه(داد)
چیزی نگفتم و رفتم کنارش روی تخت دراز کشیدمو مثل خودش نگاهمو ب سقف دوختم و لب زدم
تهیونگ:پس فراموشش کنو دیگه دوسش نداشته باش!
_دارم سعیمو میکنم
تهیونگ:خوبه
_تو کی اومدی یا اصلا چیشد از چین پاشیدی اومدی اینجاا؟
تهیونگ:خاله بهم زنگ زد و گفت که دختر راکسون رو گروگان گرفتی
ازم خواست تا نزارم زیاد بهش آسیب بزنی
_هه از دست این زن(دستشو میکنه تو موهاش)
_خب دیگه برو توی اتاق مهمان و استراحت کن خسته ای
تهیونگ:تو حالت خوبه؟
_هوم خوبم
تهیونگ:باشه پس شب بخیر
سری تکون داد که بی هیچ حرفی از اتاقش بیرون زدم و به سمت خدمتکارها رفتم تا اتاق مهمان رو بهم نشون بدن
- ۱۲.۰k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط