سکوت پیست
سکوت پیست
Part:⁸³
_پدر همین دختری که میگی بابام رو جلوی چشام کشت و به احتمال زیاد هیوا رو هم همین مردک عوضی دزدیده(داد)
تهیونگ:این دختر چه گناهی داره ها؟(داد)
تو الان حالت خوب نیست بیا بریم بعدا باهاش حرف میزنی
این پسره که انگار اسمش تهیونگه دست جونگ کوک رو گرفت و به سمت در هدایتش کرد
لحظه آخر بیرون رفتنشون جونگ کوک ی نگاه پر از نفرتی بهم انداخت که نگاهش قلبو توی چنگش گرفت و خورد کرد!
اونا از زیرزمین بیرون رفتن اما فکرشون پیش من موند
برام سواله که چرا جونگ کوک یهو رنگ عوض کرد و ی آدم دیگه شد
اصلا اون آدمی نبود که میشناختم
اون پسر جذاب و مهربونی نبود که بهم ماشین سواری و دفاع شخصی یاد میداد
اشکام مثل ابر بهار میریختن
دست خودم نبود فقط میخواستم گریه کنم
هردوتا سیلیشو به ی ور صورتم زده بود
صورتم به قدری میسوخت که وقتی اشکام روی گونه هام میریخت سوزش جای سیلیش بیشتر میشد.
اما نمیدونم چرا با همه این کارایی که کرده بازم نمیتونم از قلب کوفتیم بیرونش کنم
وقتی میبینمش انگاری اون نیمی از وجود خودمه
وقتی به اون دوتا گوی مشکیش نگاه میکنم توشون غرق میشم و خودمو گم میکنم
خوب میدونم که اون هرکاری هم باهام بکنه بازم نمیتونم از قلبم بیرونش کنم!
با اینکه میدونم اونذحتی ذره ای هم حس بهم نداره و نخواهد داشت
غرق افکار بودم که نفهمیدم چیشد که به خواب عمیقی فرو رفتم و سیاهی....
(ویو تهیونگ،۱۲ سال پیش)
دوهفته از مرگ پدر بهترین دوستم میگذشت
جونگ کوک فقط ی نوجون ۱۴ ساله بود که دو روز قبل از تولدش پدرش رو جلوی چشماش کشتن
از اون روزی که جونگ کوک پدرش رو از دست داد همش توی اتاقشه
همش و در هر لحظه داره به لحظه مرگ پدرش فکر میکنه و من اینو خیلی خوب میدونم
چون از بچگی ما باهم بزرگ شدیم
اونو خیلی خوب میشناسم
میدونم که اون برای انتقام گرفتن از قاتل پدرش هر کاری میکنه...
فعلا همینو داشته باشین الان دوباره میرم بنویسم🫠🧘🏻♀️
Part:⁸³
_پدر همین دختری که میگی بابام رو جلوی چشام کشت و به احتمال زیاد هیوا رو هم همین مردک عوضی دزدیده(داد)
تهیونگ:این دختر چه گناهی داره ها؟(داد)
تو الان حالت خوب نیست بیا بریم بعدا باهاش حرف میزنی
این پسره که انگار اسمش تهیونگه دست جونگ کوک رو گرفت و به سمت در هدایتش کرد
لحظه آخر بیرون رفتنشون جونگ کوک ی نگاه پر از نفرتی بهم انداخت که نگاهش قلبو توی چنگش گرفت و خورد کرد!
اونا از زیرزمین بیرون رفتن اما فکرشون پیش من موند
برام سواله که چرا جونگ کوک یهو رنگ عوض کرد و ی آدم دیگه شد
اصلا اون آدمی نبود که میشناختم
اون پسر جذاب و مهربونی نبود که بهم ماشین سواری و دفاع شخصی یاد میداد
اشکام مثل ابر بهار میریختن
دست خودم نبود فقط میخواستم گریه کنم
هردوتا سیلیشو به ی ور صورتم زده بود
صورتم به قدری میسوخت که وقتی اشکام روی گونه هام میریخت سوزش جای سیلیش بیشتر میشد.
اما نمیدونم چرا با همه این کارایی که کرده بازم نمیتونم از قلب کوفتیم بیرونش کنم
وقتی میبینمش انگاری اون نیمی از وجود خودمه
وقتی به اون دوتا گوی مشکیش نگاه میکنم توشون غرق میشم و خودمو گم میکنم
خوب میدونم که اون هرکاری هم باهام بکنه بازم نمیتونم از قلبم بیرونش کنم!
با اینکه میدونم اونذحتی ذره ای هم حس بهم نداره و نخواهد داشت
غرق افکار بودم که نفهمیدم چیشد که به خواب عمیقی فرو رفتم و سیاهی....
(ویو تهیونگ،۱۲ سال پیش)
دوهفته از مرگ پدر بهترین دوستم میگذشت
جونگ کوک فقط ی نوجون ۱۴ ساله بود که دو روز قبل از تولدش پدرش رو جلوی چشماش کشتن
از اون روزی که جونگ کوک پدرش رو از دست داد همش توی اتاقشه
همش و در هر لحظه داره به لحظه مرگ پدرش فکر میکنه و من اینو خیلی خوب میدونم
چون از بچگی ما باهم بزرگ شدیم
اونو خیلی خوب میشناسم
میدونم که اون برای انتقام گرفتن از قاتل پدرش هر کاری میکنه...
فعلا همینو داشته باشین الان دوباره میرم بنویسم🫠🧘🏻♀️
- ۴.۴k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط