سکوت پیست
سکوت پیست
Part:⁸²
دستشو بالا اورد و با ضرب زد توی گوشم
لحظه ای جلوی چشام سیاهی رفت
دستش به قدری سنگین بود که افتادم روی زمین
اشکام لحظه ای نمی ایستادن و شرو شر روی گونه هام سر میخوردن
با ترس بهش نگاهی انداختم
صورتش قرمز قرمز بود
چشماش دیگه اون آرامشی که همیشه بهم منتقل میکرد رو نمیداد
دستاشو مشت کرده بود
انگار داشت با خودش دستو پنجه نرم میکرد تا بلایی سرم نیاره
جلو اومد و از موهام گرفتم و محکم به دیوار کوبیدم که صدام در اومد
+دا... داری چکار هق میکنی(گریه)
_کاری که از همون روز اول باید میکردم(عصباتی)
دستشو بالا اورد و دوباره محکم توی صورتم کوبید که جیغی از درد کشیدم
+تمومش کن لطفا بسه(گریه)
_تو دختر راکسونی فهمیدی؟؟
تو هیوا نیستی
دیگه هیچ وقت حق نداری خود بی ارزشت رو با هیوای من مقایسه کنی(داد و عصبی)
+باشه باشه معذرت میخوام لطفا تمومش کن
بی توجه به ضجه هام کمربندش رو از دور کمرش باز کردو دور دستش پیچید
با این کارش تنم یخ زد
داشت بلاهایی رو سرم میورد که پدرم سرم میورد
+ن.. نه لط... لطفا
دستشو بالا برد
چشامو به هم فشردم و منتظر موندم تا کمربند روی تنم فرود بیاد
اما بر خلاف تصورم چیزی نشد!
آروم چشامو از هم باز کردم
انگار فرشته نجاتم از راه رسیده بود
ی پسر جوون و خوشتیب مثل خود جونگ کوک
دست جونگ کوک رو توی هوا گرفته بود
با دیدن این صحنه نفس آسوده ای کشیدم و خیالم راحت شد
تهیونگ:داری چکار میکنیی؟(عربده)
_به تو ربطی نداره
واسه چی اومدی اینجا هاا؟(داد)
تهیونگ:عوضی چطور ب خودت اجازه دادی ی دختر ضعیف رو بزنی هاا؟
مردونگیت کجا رفته؟
_پدر همین دختری که میگی بابام رو جلوی چشام کشت و به احتمال زیاد هیوا رو همین مردک عوضی دزدیده(داد)
تهیونگ:...
فقط همینو نوشتم💆🏻♀️💔
Part:⁸²
دستشو بالا اورد و با ضرب زد توی گوشم
لحظه ای جلوی چشام سیاهی رفت
دستش به قدری سنگین بود که افتادم روی زمین
اشکام لحظه ای نمی ایستادن و شرو شر روی گونه هام سر میخوردن
با ترس بهش نگاهی انداختم
صورتش قرمز قرمز بود
چشماش دیگه اون آرامشی که همیشه بهم منتقل میکرد رو نمیداد
دستاشو مشت کرده بود
انگار داشت با خودش دستو پنجه نرم میکرد تا بلایی سرم نیاره
جلو اومد و از موهام گرفتم و محکم به دیوار کوبیدم که صدام در اومد
+دا... داری چکار هق میکنی(گریه)
_کاری که از همون روز اول باید میکردم(عصباتی)
دستشو بالا اورد و دوباره محکم توی صورتم کوبید که جیغی از درد کشیدم
+تمومش کن لطفا بسه(گریه)
_تو دختر راکسونی فهمیدی؟؟
تو هیوا نیستی
دیگه هیچ وقت حق نداری خود بی ارزشت رو با هیوای من مقایسه کنی(داد و عصبی)
+باشه باشه معذرت میخوام لطفا تمومش کن
بی توجه به ضجه هام کمربندش رو از دور کمرش باز کردو دور دستش پیچید
با این کارش تنم یخ زد
داشت بلاهایی رو سرم میورد که پدرم سرم میورد
+ن.. نه لط... لطفا
دستشو بالا برد
چشامو به هم فشردم و منتظر موندم تا کمربند روی تنم فرود بیاد
اما بر خلاف تصورم چیزی نشد!
آروم چشامو از هم باز کردم
انگار فرشته نجاتم از راه رسیده بود
ی پسر جوون و خوشتیب مثل خود جونگ کوک
دست جونگ کوک رو توی هوا گرفته بود
با دیدن این صحنه نفس آسوده ای کشیدم و خیالم راحت شد
تهیونگ:داری چکار میکنیی؟(عربده)
_به تو ربطی نداره
واسه چی اومدی اینجا هاا؟(داد)
تهیونگ:عوضی چطور ب خودت اجازه دادی ی دختر ضعیف رو بزنی هاا؟
مردونگیت کجا رفته؟
_پدر همین دختری که میگی بابام رو جلوی چشام کشت و به احتمال زیاد هیوا رو همین مردک عوضی دزدیده(داد)
تهیونگ:...
فقط همینو نوشتم💆🏻♀️💔
- ۱.۳k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط