{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چه سنگین اند روزها

چه سنگین اند روزها
نه آتشی که گرم کند مرا
نه خورشیدی که بخندد با من
همه چیز عریان
همه چیز سردو بی رحم
وحتی ستاره گان درخشان
غریبانه سربه زیر افکنده اند
از آن زمان دلم گواهی داد
عشق هم مردنی است
"هرمان هسه"
دیدگاه ها (۵)

تویی آن آسمان صاف و روشن

نه میخوام بین منو بین دلش جنگ بشهنه میخوام عشقی که اون نداره...

در جزیره سرگردانیدر دستانم خطی نیستنه خطی که آینده ام را بگو...

فاصله رابگو به خودنبالدخاطره ی بودن باتو...تمام فاصله ها را ...

باباجونمدل را به چه مشغول کنم که نگیرد بهانه تو رادر این هیا...

# 🌑 رقصِ آخرین ماه (#Dance_of_the_Last_Moon)## فصل اول: سایه...

Covenant of Blood and Silk

«از چه بگویم؟ از غمی که انگار ریشه‌اش در عمقِ وجودم است و هر...

افسانهای افسانهبگذار برایت بگویم کها فسانه شده امدر غزل های ...

«غروب بی پایان»تارهای سازم را به بندبند روحم گره زده ام. چشم...

محمد حسن مرتجا

داستان کوتاه در انتظارش / الهه پورعلی

کودکی، پروازِ خیال بود در هوایِ بی‌مسئولیتی؛ زمانی که غصه‌ها...

کودکی، پروازِ خیال بود در هوایِ بی‌مسئولیتی؛ زمانی که غصه‌ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط