{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کاش درد آنقدر کوچک می‌شد

کاش درد آنقدر کوچک می‌شد
که پشتِ میزِ یک کافه
می‌نشست، چای می‌خورد
ساعتش را نگاه می‌کرد
و با عجله می‌گفت: خداحافظ
دیدگاه ها (۱)

آسمانِ شبهای پاییز حسابش با همه ی شب ها فرق دارد..."شب بخیر"...

پدر خیال میکرد آدم وقتی در حجره‌ی‌ خودش تنها باشد، تنهاست.نم...

نمی توانم با کمی دوست داشتن زندگی کنم، من دوست داشتنِ زیاد م...

دارید از این نایاب ها؟

رمان « دختر کوچولوی من » پارت ۳

پارت پنجم | روزِ بارانیاز صبح باران می‌بارید.کافه خلوت‌تر از...

پارت اول | میزِ کنار پنجرهصدای زنگ کوچکی که بالای در کافه بو...

«کافه گفتگو» چه کانسپتی دارد؟

پارت ششم | جای خالیآن روز، لیانا نیامد.جنگکوک اول متوجه نشد....

«درخواستی» رمان «عطر باران و لبخند تو»پارت ۶: شیرینی‌های کوچ...

White Lotus | Part 28سه روز بعد...سئول دوباره همان شهر شلوغ ...

وَیلَتَی لَیتَنِی لَم اَتَخِذ فُلَاناً خَلِیلاً (فرقان/29) م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط